خواننده های خاموش رو دوست ندارم
روزای اخر بار داری بود

ساک لباسمو بسته بودمو اماده بودم

دکتر گفته بود میتونم طبیعی زایمان کنم و از این بابت خیلی خوشحال بودم

یه روز که مشغول ظرف شستن بودم یه دفعه کمرم گرفت و دیدم دیگه نمیتونم صافش کنم

یه درد شدید تو دل و کمرم پیچید

مادر متین و صدا کردم

هول شد

دوید کیف لباس بچه مو برداشت و سریع رسوندم بیمارستان

حتی به متین هم خبر ندادگفت متین بالا خوابه ترسیدم بهش بگم هول بشه

رو تخت بیمارستان

حس میکردم دووم نمیارم

فکر میکردم الاناست که بمیرم

با تمام وجودم خدا رو صدا میزدم

هنوز نیم ساعت نشده بودکه رسیدیم بیمارستان بچه به دنیا اومد

خیلی لحظه ی شیرینی بود

یه درد توام با لذت

خیلی از زایمان میترسیدم ولی دیدم به اون ترسناکی که همه میگن نیست

البته مادرم قبلا بهم گفته بود ما راحت زایمان میکنیم

شاید واسه ی همین بود که خودش 8تا شیکم زاییده بود

لباسارو تن بچه م کردند و گذاشتنش بغلم

گفتم سالمه؟

مگه قرار بود سالم نباشه

یه  دختر کوچولو ی سفید و قشنگ

خیلی ذوق کردم که بچه م سبزه نبود

با تمام وجودم بغلش کردم و شیرش دادم

وقتی میک میزد یه دردی تمام وجودمو میگرفت که خیلی برام لذت بخش بود

سرشو به سینه م چسبونده بودم و بوش میکشیدم

دلم میخواست زمینو سجده کنم که خدا یه دختر قشنگ و سالم بهم داده

دیگه از اون همه استرس راحت شده بودم

ارومه اروم بودم

گرفتمش تو بغلمو یه خواب راحت رفتم

وقتی بیدار شدم دیدم همه دور تختم جمع شدند

کلی گل برام اورده بودند

متین هم بود

گفتم متین جان بچه مونو دیدی

گفت چقدر کوچیک و قشنگه

گفتم اره شکل توئه

نشست کنارم

گفتم میخوای بغلش کنی؟

گفت نه میترسم

منم اصرار نکردم ترسیدم نتونه بچه رو بگیره و بزنتش زمین

بچه م خیلی ریز بود2کیلو 700گرم

یه شب تو بیمارستان موندم و بعد مرخصم کردند

سر حال بودم فقط خیلی جای بخیه هام درد میکرد

سعی میکردم خودم کارای شخصی مو انجام بدم تا مادرم نخواد برام انجام بده

زیاد با مادرم راحت نبودم و با اینکه دیگه زن شده بودم هنوزم خجالت میکشیدم منو بدون لباس ببینه

مادرم هم 3روز پیشم موندو چون دید حالم خوبه رفت

حس میکردم اینجوری بهتره

چون تا مادرم بود متین زیاد حرف نمیزد و روش هم نمیشد به بچه مون نزدیک بشه

روحیه ی متین بهتر شده بود

مینشست و نگاش میکرد

همین که بچه صداش در میومد میدوید منو صدا میکرد که بدو بچه رو شیر بده

اسم بچه رو با نظر متین گذاشتیم هانی

 

شرمنده پستم کوتاه بود وبم فیلتر شده حوصله نداشتم

+ تاریخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 ساعت 0:5 نویسنده رها |