خواننده های خاموش رو دوست ندارم

 

حدودا ساعت 9شب بود رسیدیم  ویلاشون

پاهام خیلی درد میکرد تموم راه متین رو پام خواب بود

روم نمیشد بگم خسته م

شام گرفتیم خوردیم

بابای متین گفت ما اینجا میشینیم گ÷ میزنیم شما جوونا برید بیرون تاب بزنین

همه خوشحال شدند

دست متین و گرفتم گفتم پاشو تا بریم

گفت نه من خسته م ما نمیریم

نشستم کنارش

بعد از نیم ساعت گفت ثریا خانوم خوابم میاد

دستشو گرفتم بردمش تو اتاقی که وسایلمون توش بود

گفتم خیلی خوابیدی بازم میخوای بخوابی؟

گفت نه میخوام باتو بخوابم

استرس تمام وجودمو گرفت

اما باید عادت میکردم

شوهرم بود نمیشد ازش فرار کنم

تصمیم گرفتم مقاومت نکنم تا ببینم چی میشه

اما اون ته تهای وجودم میترسیدم

متین مشکل حرکتی داشت

باید کمکش میکردم تا راحت تر بتونه کارشو انجام بده

فقط میخواستم اون زودتر  اروم بشه

وقتی کارش تموم شد خیلی خوشحال بود

گفت اینبار خیلی خوب بود

لبخند زدم و گفتم خوبه

حتی نمیدونست تو یه رابطه باید هر دونفر ارضا بشند ولی من اصلا نمیخواستم

چون واقعا هیچ حسی نداشتم

خوابید

منم رفتم پایین

مامان متین گفت پس چرا متین نیومد گفتم خوابید

گفت وقت قرصاشه باید حتما قبل از خواب بخوره

گفتم حالش که خوب بود

گفت اگه نخوره ممکنه حالش بد بشه

گفتم خب بده تا برم بهش بدم

گفت نه عزیزم بشین خودم میرم

نمیدونستم اگه قرصاشو نخوره چی میشه

حدود یه ساعت بعد بچه ها برگشتند

خیلی هیجان زده بودند

خواهرای من بار اول بود میومدند شمال

سمیرا خواهر کوچیکم اروم زیر گوشم گفت رفتیم لب دریا

خیلی باحال بود تو ام بعد با متین برو

لبخند زدم گفتم باشه

همه پاشدیم بریم بخوابیم که سمیه گفت حیف نیست شب به این قشنگی بریم بخوابیم

پاشید بریم بیرون بشینیم اتیش روشن کنیم

تنها کسی که با پیشنهاد سمیه موافقت کرد اون دوتا خواهرام بودند و شهروز و داداش متین  امین 

منم چون نمیخواستم بخوابم همراهشون رفتم بیرون نشستم

شهروز گیتار میزد

سمیه تو حال خودش نبود

سمانه هم تموم مدت زل زده بود به امین

وقتی سمیرا پاشد بره بخوابه دیدم منم اضافیم

پاشدم رفتم بخوابم

یواش رفتم تو اتاق متین خواب بود

منم گرفتم خوابیدم

از خواب که بیدار شدم یه دوش گرفتم

یکم به قیافه م رسیدم

متین رو هم بیدار کردم

گفت میخوام حمام کنم  ثریا خانوم حمامم میکنی

گفتم باشه

بردمش توی حموم که گفت تو ام خودتو بشور

گفتم من تازه حمام کردم

گفت نه

از دستش عصبانی شدم اما میدونستم نباید واکنش انجام بدم به حرفش گوش کردم

استرس داشتم

میترسیدم مبادا یکی برسه و بفهمه هر دومون توی حمامیم

از حموم که اومدیم بیرون رفتیم پایین

هیچکس پایین نبود

صبحانه خورده بودند و رفته بودند

واسه خودم و متین صبحانه اماده کردم

خوردیم

از دستشون ناراحت بودم

اصلا ما رو ادم حساب نکرده بودند

+ تاریخ چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390 ساعت 1:31 نویسنده رها |