X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار - زندگی نفــــــــــــــــــــــــــــــــس3
خواننده های خاموش رو دوست ندارم
 

یازده سالم شده بود

تازه مامان بزرگ بابا بزرگم از مکه اومده بودند

مامانم اروم و قرار نداشت

همین که دید حواسشون نیست رفت سر چمدوناشون و یه پیرهن مردونه از سر چمدون برداشت

فهمیدم میخواد بده به یکی از دوستاش

گفتم اگه بدی به کسی به مامان بزرگ میگم

حمله کرد طرفمو وشروع کرد به کتک زدنم

بعدم انداختم تو اون اتاق

خیلی از دستم عصبانی بود

شاید حس میکرد من مانع خوشبختیشم

داشتم گریه میکرد که در و باز کرد و اومد تو اتاق

منو که دید گریه ش گرفت

گفتم گریه نکن مامان

فردا با هم میریم کادوشو بهش میدیم

فردا پیرهنو بردیم برا یکی از دوستاش

یادمه مامانم با یه زنی دوست بود به اسم رومینا

ازش متنفر بودم حتی مادر بزرگم تو خونه هم راش نمیداد میگفت زن خوبی نیست

یه بار که مامان بزرگم اینا نبودند مادرم زنگ زد بهش اومدند تو خونه

اون روز کلی به پسرا زنگ زدند و حرف میزدند و میخندیدند

من داشتم کادر دستی درست میکردم اما حواسم به همه ی کارهاشون بود

رومینا یه سیگار روشن کرد و اومد طرفم

سیگار و گذاشت دهنم و گفت یه پک بزن

منم یه پک محکم زدم داشتم خفه میشدم

سرفه م گرفت

ولی مادرم اون گوشه نشسته بود و نگام میکرد

حتی به خودش زحمت نداد بخاطر من از سر جاش بلند بشه

اصلا واسه ی مامانم مهم نبودم انگار اصلا در قبالم احساس مسولیت نمیکرد

شاید هیچ وقت فکر نمیکرد با رفتارش از خودش چه موجود نفرت انگیزی واسه ی من میسازه

قرار بود پدرم بره مسافرت از من خواست که همراهشون برم

مادرم یه نامه از غم جدایی و دلتنگیش نسبت به بابام و اینکه دلش میخواد بازم پیش بابام برگرده نوشت

و گفت اینو یواشکی بده دست بابات

بابام چند سالی بود ازدواج کرده بود و با زنش خوشبخت بود

از زن جدیدش دوتا بچه داشت

از بخت بده من زن بابام نامه رو پیدا کرد و تمام مدت مسافرت با پدرم قهر کرد و مسافرت و واسه ی من به زهر کرد

حتی پیش خودش نگفت که این بچه ست تقصیری نداشته اگه نامه ایی هم بوده مادرش نوشته نه خودش

 

مادرم همه جا خودشو بی ابرو کرده بود حتی ملاحضه ی ابروی بابا بزرگم رو هم نمیکرد

 با یه مردی سر کوچه دوست شده بود که خیاطی داشت  اسمش اقا مقصود بود

منو میفرستاد برم دمه مغازش ازش امنتی مادرمو بگیرم و بیارم

نمیدونستم توش چیه وقتی اومدم خونه مامانم بازش کرد دیدم لوازم ارایشیه

چون مامانم میدید دهنم قرصه وقتایی که کار داشت یا حوصله نداشت منو میفرستاد

 این ور و اون ور برم کادوهاشو از این و اون براش بگیرم

یه روز که داشتم بر میگشتم رفتم دمه سوپری تا خوراکی بخرم

گفت چی میخوای گفتم ابمیوه

گفت برو از یخچال بردار

رفتم سر یخچال بردارم که یهو دیدم یه دست اومد طرفم خیلی ترسیدم

 اومدم جیغ بزنم که دمه دهنمو گرفت و تموم بدنمو دستمالی کرد

خیلی خاطره ی وحشتناکی بود

از اون روز دیگه طرف مغازه ش هم نرفتم

شاید اگه دختر یه ادم حسابی بودم مغازه دار جرات اینکارو به خودش نمیداد

حتی به هیچ کسی هم نگفتم

 

گذشت و گذشت تا رفتم اول راهنمایی

درسم خوب بود تو مدرسه ی نمونه درس میخوندم همه تو مدرسه دوستم داشتند

بعضی از دخترا با وضعیت های خیلی جلف میومدند مدرسه اما من سرم به کار خودم بود

درسمو میخوندم

کم کم با دوتا دختر به اسم زهرا و الناز اشنا شدم

وقتی بیشتر شناختمشون فهمیدم دخترای خوبی نیستند

ولی تنها تر از اون بودم که بخوام دیگه باهاشون دوست نباشم

فقط 12سالمون بود اما

وقتای بی کاری با پسرا قرار میذاشتند

گاهی خونه نمیرفتیم و میرفتیم دنباله پسرا

با پسرا دوست نمیشدم ازشون خوشم نمیومد

اما همشون و دست مینداختیم و اذیت میکردیم

یه روز که از مدرسه برمیگشتم چندتا پسر افتادند دنبالمون

خیلی ترسیدم

شروع کردم به دویدن و گریه کردند پسرا هم مسخره م مسکردند و بهم میخندیدند

همون موقع داشت اذون میگفت

بخاطر کارای بدم عذاب وجدان گرفتم و توبه کردم

رابطه مو کلا با دوستام قطع کردم

درس میخوندم

اما تنها و افسرده بودم

با هیچ کس تو مدرسه رابطه نداشتم

زده بودم تو کار شعر و شاعری

14سالم شده بود

مامانم واسه امتحانای اخره سال اومد دنبالم

وقتی از سر امتحان برگشتم

دیدم مامانم نیست

هاج و واج اطرافمو نگاه کردم

مادرم نبود

برگشتم خونه

مادر بزرگم گفت مادرم کو گفتم نیست فکر کنم فرار کرده

مادر بزرگم زد تو گوشم

 انگار من تو فرار مادرم مقصر بودم

چند روز گذشت اما هیچ نشونی از مادرم نبود

تا اینکه بعد از چند روز یکی از اشناها اومد به بابا بزرگم گفت دخترت تو فلان نقطه ی شهره برو جمعش کن

از شنیدن اون حرف داغون شدم

مادرم بود تحمل نداشتم کسی در موردش اون حرف و بزنه

حس میکردم هنوزم دوستش دارم

بابا بزرگ و داییام رفتند پیداش کردند و اوردنش

+ تاریخ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 23:59 نویسنده رها |