X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار - سهیلا22
خواننده های خاموش رو دوست ندارم
قرار شد هفته ایی یه بار بیان هانی و ببرن تا متین ببینه

ولی چون هانی بی قراری میکرد قرار شد فقط چند ساعت تو روز این کارو بکنند

فکر میکردم حالا که متین اومده یه شرایطی به وجود میاد که ببینمش

ولی انگار مادر متین عمدا کاری میکرد که با هم روبرو نشیم

نمیدونم شاید هم هنوز متین نمیخواست منو ببینه

دخترم دیگه کم کم میتونست باباشو بشناسه

دیگه بهش عادت کرده بود و تو نبود من کمتر غریبی میکرد

البته نمیدونم اونجا که میرفت بیشتر پیش کی بود

شاید به خانواده ی متین عادت کرده بود

چون متینی که من میشناختم خیلی زود از صدای بچه خسته میشد

 

یه مدت بود که رفت امد های شوهر خواهر دومم بخ خونمون زیاد شده بود

کلا شوهر خواهرم زیاد ادم خوبی نبود

خیلی خواهرمو اذیت میکرد

یه روز صدام کرد و گفت دو روز دیگه بچه تو میگیرن تنها میشی

باید شوهر کنی

گفتم نه من شوهر نمیخوام

گفت اینجوری بارت رو دوشه باباته

میدونست از چه راهی وارد بشه که من عذاب وجدان بگیرم

گفتم خب چیکار کنم بچه مو که گرفتن میرم سر کار

گفت فکر کردی بابات میاد از تو پول بگیره خرجت کنه

باید شوهر کنی

میخواستم بگم همون یه بار شوهر کردم واسه هفت پشتم کافیه

از روزی که طلاق گرفته بودم حتی یه خواستگار هم نداشتم

ولی اینا رو به  شوهر خواهرم نگفتم

گفت اینجوری قیافه ت خیلی نا جوره

به خواهرت گفتم بات حرف بزنه گفت خجالت میکشم

گفتم خودم بهت بگم

هیچ مردی دوست نداره سر و شکل زنش انقدر شلخته باشه

نمیدونستم چرا داشت این حرفا رو میزد

عملا داشت تحقیرم میکرد

سرمو انداخته بودم پایین و هیچی نمیگفتم

از حرفاش خجالت میکشیدم

دوست داشتم زودتر پاشه از اونجا بره

اخره حرفاش گفت یه خواستگار برات پیدا کردم

3سال ازت کوچیکتره

اما بچه ی خوبیه

دوست داره زنش با کلاس باشه

یکم سر و شکلت و درست کن تا بپسنده

ولی به روی خودت نیار که میدونی خواسنگاره

پسره هیشکیو نداره خودش تنهاست

اگه شوهرت بشه راحت میتونین بکشیش طرف خودت و رلمش کنی

انگار داشت در مورد یه حیوون حرف میزد

فقط گفتم باشه تا زودتر شرش کنده بشه

به هیچکدوم از حرفاش توجه نکردم

حتی نرفتم ابروهامو مرتب کنم

چند روز بعد شوهر خواهرم با دوستش اومد

به  بهانه ی اینکه برند باغ و ببینند

باورم نمیشد این خواستگاری بود که برام پیدا کرده

یه پسره خوشتیپ با کلاس و مرتب

سالمه سالم هم بود

از خجالت اصلا خودمو نشون ندادم

شوهر خواهرم اومد تو اتاق گفت به یه بهونه بیا بیرون

گفتم نه خجالت میکشم بذار یه دفعه دیگه که اومد

اونم وقتی دید هنوز همون شکلیم اصرار نکرد

میدونست پسره منو ببینه هنگ میکنه

با وجود اینکه خیلی خجالت میکشیدم ولی به مامانم گفتم میخوام برم ارایشگاه

گفت پس بالاخره تصمیمتو گرفتی؟

گفتم کاری به کسی ندارم از این سر و شکل خسته شدم

رفتم ارایشگاه

موهامو صاف کردم

قیافمو سر و سامون دادم

یاد اولین باری افتادم که با مادر متین رفته بودم ارایشگاه

نمیدونم ازش به عنوان خاطره ی خوب یاد کنم یا بد

هنوزم خانواده  ی متین و دوست داشتم

همیشه باهام مهربون بودند

درسته خیلی بهم دروغ گفته بودند ولی هیچ وقتم نمیتونستم از کسی کینه به دل بگیرم

چند روز بعد باز دامادمون دوستش و اورد

اسمش مهدی بود

خودم در و باز کردم

سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی مطمئن بودم قیافه م  سرخ شده و تابلو شدم

یه سلام کردم و رفتم تو اتاق

مطمئن بودم منو نمیپسنده

اون کجا و من کجا

تازه تا حالا ازدواج هم نکرده بود

ولی من یه بچه داشتم

دامادمون اومد گفت پاشو یه میوه ایی چیزی بیار

کسی جز من و مامانم خونه نبود

که مامانم هم رفته بود نشسته بود تو اتاق پیش پسره و داشت مخ پسره رو میذاشت تو فرقون

میوه ها رو بردم خواستم از اتاق بیام بیرون مامانم گفت بشین مامان خسته نشدی انقدر گوشه ی اون اتاق نشستی

گفتم نه میترسم هانی بیدار شه

خب اگه بیدار شد که پا میشه میاد اینجا بچه شیر خوره که نیست

به اجبار نشستم

مادرم توقع داشت بشینم و شروع کنم حرف زدن و دل پسره رو به دست بیارم اما حتی یه کلمه هم نگفتم

ربع ساعت بعد هم دامادمون با مهدی پاشدند و رفتند

 

ادرس جدید داستان سهیلا اینه

http://rahaesf3.blogfa.com/

 

ادرس بقیه ی داستانامم تو لینکای روزانه گذاشتم

تو پست زیر کامل همه چیو نوشتم

اگه حوصلتون گرفت بخونین

+ تاریخ دوشنبه یکم اسفند 1390 ساعت 19:44 نویسنده رها |