خواننده های خاموش رو دوست ندارم

سال 71 بود.کم کم سروصدای شادی از خونه مادرم بلند شد.

مهوش داشت عروس میشد...

پسر یکی از اقوام مادری اومده بود خواستگاریش. مهوش خیلی زیبا بود.پوست گندمی داشت.هیکلش هم قشنگ بود.

خیلی هم خوشتیپ می گشت.خواستگار های زیادی داشت

. از دکتر و مهندس گرفته تا حتی آخوند...

همه رو رد می کرد.نمیدونم چرا به این یکی راضی شد

.اونا تو بچگی با هم همبازی بودند.پسره ( سیاوش) وضع مالی خوبی نداشت.

دوسال از مهوش بزرگتر بود و تازه از خدمت برگشته و تو یه اداره دولتی کار می کرد.حقوقش رو شش ماه یه بار میدادن.

 وقتی مهوش با این ازدواج موافقت کرد دهنمون از تعجب باز موند.

همه می گفتن اون پسر بعد از شش ماه حقوق میگیره که فقط اندازه پول یکی از مانتوهاییه که تو هرماه میخری....

 اون دوتا گوششون بدهکار نبود

.حتی خانواده سیاوش هم مخالف بودند.اما مهوش گفت من میخوام با سیاوش زندگی کنم.وضع مالیش هم مهم نیست کنار میام.

سیاوش یه عروسی ساده گرفت.بیشتر به یه مهمونی شباهت داشت تا یه عروسی...

یادم نمیره چه قدر به مهوش کنایه زدم بابت وضع مالی شوهرش.

گرچه سواد سیاوش از کیومرث خیلی بیشتر بود.

درک و شعورش هم بالاتر بود.تنها مشکلش پول بود که اونم من یک سره به رخ مهوش می کشیدم

.اونا بعد از اون عروسی ساده تو خونه مادرم زندگیشونو شروع کردند.

سیاوش بعدا یه کار بهتر پیدا کرد. در ادامه درد دل های من وضع امروز مهوش و سیاوش رو هم خواهید فهمید.

اون روزها ما هرازگاهی می رفتیم خونه ی مادرم.

گاهی اوقات مهمان مهوش و شوهرش می شدیم.تعداد ما زیاد بود

.میدونستم اونا تو خرج خودشون هم موندن.نمیدونم چرا انقدر خواهرم رو اذیت می کردم.

مهوش عوض شده بود.دیگه اون دختر ددری که هرروز تو بازار و این پاساژ و اون مغازه دنبال لباس و کیف و کفش می گشت نبود.

زندگیش ساده شده بود.چیزی هم به زبون نمیاورد.

شاید کمبودهای خودم رو با نیش و کنایه زدن به مهوش به خاطر برنج تایلندی و سفتی که جلومون میذاشت پر می کردم.

شاید اختلافات زندگی خودم یادم می رفت

 وقتی برای مهوش از خریدهای گرون قیمت و لوازم زندگی اخرین مدلم و مسافرت های گاه و بیگاهمون می گفتم.

رفتارهای مادر و برادرها و حتی زن برادرهایم نشون میداد من دیگه اون پریوش سابق نیستم

.نسبت به من سرد شده بودند.برایم مهم نبود. من هیچ وقت اون پریوش سابق نشدم.

 ضربه اش رو هم خوردم.

دوسال بعد مهوش صاحب یه دختر شد.اسمش رو گذاشت مرسده.

 اونا داشتن پول جمع می کردن تا خونه بخرن.بعد از مدتی سیاوش یه خونه اطراف تهران خرید.

 این هم بهونه ای شد برای اینکه من باز به مهوش نیش و کنایه بزنم و از خونه خودمون که شمال تهران بود تعریف کنم.....

همیشه میگم شاید آه مهوش بود که زندگی منو خراب کرد.شاید...

البته مهوش اینجوری نیست.من در کل کارهای غلط زیادی انجام دادم تو زندگیم.

زندگی سخت اونا میگذشت.زندگی من ظاهرش شیرین بودو  باطنش مثل زهر تلخ...

 سن من بالا رفته بود.سه شکم هم زاییده بودم و حسابی چاق شده بودم.

کم کم شصتم خبردار شد کیومرث خان دنبال خانوم بازی هم میره...

 اوایل برام مهم بود.بعد این مسئله تبدیل شد به یکی از رویدادهای تلخ زندگیم...

باز هم نفهمی کردم و عقلم رو کار ننداختم تا جلوشو بگیرم.بعدا همین مسئله تبدیل به یکی از مشکلاتم شد.

دوباره رابطه من و برکت خوب شده بود.راه رفت و آمد طبقه اول و دوم باز شده بود.

 بچه ها همه مدرسه می رفتند.

 کسری درسخون بود اما برعکس کامران برای هر نمره ای یه چیزی از ما می گرفت.

آخرش هم دوم راهنمایی ترک تحصیل کرد.

 ترک تحصیل کامران برای من خیلی سخت تر از این بود که بخواهم در چندخط خلاصه بنویسم...

 کاریش نمیتونستم کنم

.این بار خواستم حرکتی بکنم ولی نشد.

 کیومرث به پسرها اختیار زیادی میداد.اونا هم هرکاری می خواستند انجام میدادند.

البته کسری سر به راه بود اما کامران اهل رفیق بازی بود

.یادم میاد اولین بار که فهمیدم کامران دوست دختر داره ، فقط دوازده سالش بود...

من برای تربیت بچه هایم هیچ هنری به خرج ندادم جز اینکه بهشون یاد بدم از پدرشون پول بگیرن و از بچه های برکت زرنگ تر باشن

.اونا ظاهرا خواهر و برادر ناتنی بودند و رابطه خوبی داشتند اما در پشت پرده این ظاهر خوب سایه همدیگه رو باتیر میزدند.

با تربیتی که من یادشون دادم اونا ولخرجی و عیاشی و دروغ گفتن و دور زدن همه رو خوب یاد گرفتند.

لازم نبود من دونه دونه اینا رو بهشون یاد بدم.هیچ مادری این کارها رو به بچه اش یاد نمیده.

اونم مادری مثل من که خودش سختی کشیده و مثلا دنبال به وجود آوردن سایه ای از رفاه در زندگی بچه هایش است

اما راهش رو نمیدونه.

با آزادی که بهشون دادم همه این اتفاقات افتاد.

خیلی وقتها ازشون بیخودی پشتیبانی کردم.

زیادی تعریف کردم.هرجا نشستم گفتم کامران من اینجوریه ...

کامران من اونجوریه... کامران هیچی نبود...

 من بزرگش کردم.چون میخواستم بزرگ باشه اما نشده بود.

همین تعریف ها خراب ترش کرد.

+ تاریخ جمعه سی ام دی 1390 ساعت 0:43 نویسنده رها |

از اتفاقی که برای کسری افتاده بود به کیومرث چیزی نگفتم.... ب

از هم دلیل این کارم رو نمیدونم..

. واقعا نمیدونم. همین کارو کردم که زبون برکت دراز شد

.فکر کرد چه خبره. تو اون چندروز خانوادش پرش کردن. وقتی برگشتیم تهران ورق برگشت...

یادم رفته بود بگم از وقتی کسری به دنیا اومد

 خونه رو عوض کردیم رفتیم شمال تهران یه خونه دوطبقه خریدیم.

قبل از مسافرتمون زندگی خیلی عادی پیش می رفت.

همه پایین بودیم وطبقه بالا رو اجاره داده بودیم.اما با شروع اختلاف من و برکت کیومرث مجبور شد

بالا رو خالی کنه و برکت با بچه اش رفت بالا زندگی کنه.

 مدتها با هم اختلاف داشتیم تا برای دومین بار همزمان باردار شدیم.

سال 69 بود.این بار بچه من یه دختر بور بود.چهارماه زودتر از بچه برکت به دنیا اومد

.مهوش می گفت شما با هم مسابقه میذارید برای بچه دار شدن؟

گفتم دکتر می گفت برکت همون اولی رو هم با سلام و صلوات حامله شده بوده

 شاید دومی سالم نباشه

.البته چهارماه بعد که پسر برکت به دنیا اومد دیدیم سالمه.

 با به دنیا اومدن شیما و سپهر برای مدتی اختلافات من و برکت کم شد.

بعد از مدتی خواهر برکت اومد تهران.

اونم نازا بود.میخواست درمان کنه.

نمیدونم چرا بردمش پیش دکتر؟

 همین خانواده برکت بودن که کسری منو از کوه انداختند پایین اما من باز خر شدم و بهشون کمک کردم...

خواهر برکت یک ماهی تهرون بود و بعد برگشت شهرستان.

باز انگار اومده بود برکت رو شستشوی مغزی بده و بره.

جواب محبت های من یه آتش دیگر بود که به زندگیم افتاد

.اما آخرش این شد که برکت کلا رفت طبقه بالا.از راه پله یه در داشتیم که به کوچه پشتی باز میشد.

حتی راه طبقه اول و دوم رو هم بستیم و رفت و آمد برکت و بچه هاش از راه در پشتی بود.

اون روزها درآمد کیومرث خیلی خوب بود. از نظر مالی مشکلی نداشتیم.تنها مشکلم برکت بود که اونم سایه اش کمرنگ شده بود.

برادر کوچکم داریوش  دبیرستان رو تمام کرده بود و اواخر دوران خدمتش بود.

هرازگاهی با مادرم به خونه ما میومدند. مهوش اما بیشتر اوقات خونه ما بود.

بچه ها رو خیلی دوست داشت.یه جورایی میشه گفت مادر اصلی کامران مهوش بود چون خیلی بیشتر از من بهش می رسید.

روزها می گذشت تنش هایی تو زندگی به وجود میومد اما اونقدر نبود که بخوام جز به جز تعریف کنم.

اون روزها شاید خیلی ها حسرت زندگی منو می خوردند.مثل همون موقع که پدرم زنده بود...

 گفتم که وضع کیومرث خوب شده بود.

 شب که میومد خونه پولهاشو میریخت کف خونه.من براش میشماردم.

ما خیلی بی حساب و کتاب خرج می کردیم.

توی هراتاق خونه اندازه نصف جهیزیه یه تازه عروس، وسیله چیده بودیم.

هرمدل تلویزیونی که تو بازار میومد می خریدیم.یه دونه برای هر اتاق.

بچه ها آخرین و جدیدترین وسایل بازی توی بازار رو داشتند.

خورد و خوراکشون عالی بود.با رفت و آمد با چندتا خانواده پولدار همون اطراف خودمون کم کم شیوه زندگی ما تغییر کرد.

 من دیگه اون پریوشی نبودم که تو خونه ی علیرضا حتی به نون و سرکه خوردن هم راضی بودم.

گذشته ام کاملا برایم غریبه بود. عوض شدم.به راحتی عوض شدم...

کسری و کامران پول تو جیبی های زیاد میگرفتند. آزادی مطلق داشتند.

 امروز با خودم میگم شاید همون پول زیادی که تو اختیار بچه هام گذاشتم بعدا خطرساز شد.

شاید ! نمیدونم.... باز هم نمیدونم....

+ تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 ساعت 1:20 نویسنده رها |

اواخر سال 61 در اوج بمباران های  صدام بود که فهمیدم حامله ام

روزهای خوبی نبود.حالت تهوع و ویارهای بد امانم رو بریده بود.

خبر حاملگی من باعث شد برکت چندروزی تو لاک خودش فرو بره...

مادرم اومد خونمون و با اصرار زیاد منو با خودش برد خونه خودش.

 مشکلاتی که با مادرم داشتم از یادم نرفته بود ولی دیگه بعد از ازدواجم هم درگیری با مادرم پیدا نکردم

و ظاهرا رابطه خوبی داشتیم.مادرم می گفت هرچه قدر هم برکت زن خوبی باشه باز هم یه هووئه و از بخت بد نازا هم هست.

نمیخوام یه وقت بلایی سر تو یا بچه ات بیاد.منظورش این بود که برکت مممکنه حسودی کنه

و برای از بین بردن بچه ام کار خطرناکی بکنه.

 شاید حق با مادرم بود.هرچه بود برکت خواهرک که نبود یه هوو بود.یه مار زخم خورده...

نه ماه بعد پسرم به دنیا اومد.من نوزده ساله بودم و کیومرث 49 ساله بود.

بیمارستان رو شیرینی بارون کرد.جشن مفصلی برای تولد پسرمون گرفت و برای من هم یه سرویس برلیان خرید.

اسم پسرم رو به انتخاب خودم گذاشتیم کسری.

دوماه بعد از تولد کسری به کیومرث گفتم بهتره به خاطر بچه مون هم که شده یه کار آبرومند برای خودش دست و پا کنه.

خلاف کردن هرچند که پول زیادی داشت اما خطرش هم کم نبود

.همینکه کیومرث تا اون موقع به زندان نیفتاده بود جای شکر داشت.

چندوقت بعد کیومرث یه ساختمون سه طبقه تو مرکز شهر خرید

 و تبدیلش کرد به یه رستوران بزرگ و تالار عروسی و از کارهای خلافش فاصله گرفت.

زندگی تازه داشت روی خوشش رو به من نشون میداد

اون روزها باز هم برکت برای من درد دل میکرد.خیلی دوست داشت بچه دار بشه.

تا اون موقع به جز روشهای درمان خانگی که مادرش بهش یاد داده بود کار دیگه ای نکرده بود.

تصمیم گرفتم ببرمش پیش دکتری که کسری رو به دنیا آورده بود.

چندتا آزمایش داد و مدتی دارو مصرف کرد.دکتر  خیلی امیدوار بود که برکت حامله بشه

.البته امیدواری دکتر بی جهت نبود و برکت چندماه بعد به لطف داروها و مراقبت های من و دکتر باردار شد.

چهار ماه بعد از بارداری برکت من هم برای بار دوم باردار شدم.

 حساب کرده بود که بچه برکت تابستون به دنیا میاد و بچه من اواخر پاییز...

 اواخر بارداری برکت بود که هردو باهم رفتیم برای سونوگرافی.دکتر تشخیص داد بچه من پسره و بچه ی برکت دختر...

کیومرث به هردوی ما خیلی خوب می رسید.

حتی چندتا از کارگرهای تالار رو میاورد خونه که کارهای خونه رو انجام بدن.

برکت تو یکی از روزهای گرم تابستون فارغ شد.دخترش خیلی زیبا بود.

اسمش رو به پیشنهاد کیومرث، کتایون گذاشتند.البته این تنها زمانی بود که کیومرث به کتایون توجه کرد.

در کل بچه های منو به خاطر جنسیتشون بیشتر دوست داشت و همین باعث حسادت برکت شد.

با اینکه سر حاملگی پسر دومم اصلا حال خوشی نداشتم اما به هرسختی بود چندروزی از برکت نگهداری کردم.

تعجب کردم که از خانواده اش کسی به تهران نیومد.

اواخر پاییز پسر دوم من هم به دنیا اومد و اسمش رو کامران گذاشتم.

نوروز سال 1366 بود که  خانواده برکت ما رو به شهرستانشون دعوت کردند.

نگهداری از دوتا پسر کوچولو برام سخت بود.

از مهوش که دیگه بزرگ شده بود و به تازگی پا تو شانزده سال گذاشته بود خواستم که تو سفر همراه من باشه.

خانواده برکت از بدو ورود رفتار خوبی با من نداشتند.

 مهوش می گفت آبجی اینا چرا اینجورین؟ گفتم مهم نیست.من که زیاد نمیبینمشون.

روز اول مهمان خانه ی مادر و پدر برکت بودیم.

 البته فکر نمی کنم اونجوری که اونا با من رفتار کردند میزبان دیگری با مهمانش رفتار کنه.

روز دوم از تهران زنگ زدند و کیومرث مجبور شد برگرده.

انگار مشکلی برا رستوران پیش اومده بود.روز سوم در خانه خواهر برکت بودیم.

کسری با بچه های خواهر برکت بازی می کرد.من مشغول صحبت با خواهر برکت بودم

 که کسری اومد گفت دایی حق مراد گفته بچه ها بیاید ببرمتون گله گوسفندها رو ببینید.

ازم خواست اجازه بدم بره. خواهر برکت گفت بذار بره.

 چیزی نمیشه.اینجا امنیت داره. گفتم برو ولی خیلی مراقب خودت باش...

 کاش نمیذاشتم بره.برادرهای برکت پسر من رو فقط به خاطر اینکه بچه برکت دختر شده بود ولی من دوتا پسر داشتم

 و از سر حسادت از بالای کوه انداخته بودند پایین.خدا میدونه چه حالی داشتم

وقتی بالای سر کسری رسیدم و دیدم پسرم با اون جثه کوچیکش رو تخت بیمارستان خوابیده.

کسری دوروز تو کما بود. دکترها احتمال داده بودند که بعدا برایش مشکلی پیش بیاد که خداروشکر چیزی نشد

.اما با این اتفاق جنگ و اختلاف بین من و برکت از همون روز شروع شد...

+ تاریخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 ساعت 23:31 نویسنده رها |

مادرم با ازدواج من و کیومرث مخالفت کرد.

دلیلش رو نگفت. اینم مثل کارهای همیشگیش بود.

معلوم نبود اگه میخواست من بمونم تو خونه چرا زخم زبون میزد یا اگه نمیخواست سربارش بشم چرا نمیذاشت شوهر کنم.

برادرم راضی بود.با ازدواج من رابطه اش با کیومرث قوی تر میشد

.اما حتی اونم نتونست مادرم رو راضی کنه.

یه شب منو مادرم دعوامون شد.

یادم نمیاد موضوع دعوا چی بود.

ولی وسط جروبحثمون یه دفعه جلوی مهوش گفت تو با موندنت تو این خونه نمیذاری مهوش خوشبخت بشه.

هرکی بخواد واسش بیاد جلو میفهمه اون یه خواهر مطلقه داره و پشیمون میشه.

مردم فکر می کنن مهوش هم لابد مثل تو اهل زندگی کردن نیست.

شنیدن این حرفها از مادرم خیلی برام سنگین بود.همین مادرم بود که به من گفت از علیرضا جدا شو اینطوری راحت میشی.

اون شب تاصبح نخوابیدم.به بخت بسیاه خودم فکر کردم.

اون موقع به نظرم زندگی با کیومرث از اون وضعی که مادرم برام درست کرده بود بهتر بود.

دختر نبودم که اجازه پدر برای عقدم لازم باشه.

برای همین دوروز بعد به کیومرث زنگ زدم و قرار شد بریم عقد کنیم.

 صبح زود مهوش رفت مدرسه مادرم هم زودتر از اون رفته بود خیاطی.

داریوش هم چون وسط هفته بود نیومده بود خونه.مدرسه شون فقط اخر هفته ها اجازه میدادن بیان خونه.

 بعد از رفتن مهوش یه ساک از تو کمد برداشتم.هرچی وسیله داشتم ریختم توش.

قرار بود کیومرث ساعت یازده بیاد دنبالم. اون موقع یه موتور هزار داشت.

با هم رفتیم یه محضر نزدیک چهارراه لشگر.

کیومرث شناسنامه هامون و یه ورقه که نشون میداد همسر اولش اجازه ازدواج به اون داده رو به عاقد داد.

یه خطبه ساده بینمون خونده شد و من همسر دوم کیومرث مردی که سی سال ازم بزرگتر بود شدم....

بعد از عقد مستقیم رفتیم خونه ی کیومرث....

 برکت (زن اولش) رو شب قبل فرستاده بود شهرستان پیش پدرو مادرش

.اون میدونست فردا قراره من و کیومرث عقد کنیم.

 این دفعه حتی همون مهمونی ساده ای که برای عقد من و علیرضا برگزار شد هم نبود.

تو هفده سالگی انقدر دل مرده بودم که مهمونی برایم معنی نداشت.

 وارد خونه ی کیومرث شدم.یه باغ بزرگ بود تو محله ی درکه.... وسطش یه خونه ی قدیمی بود.

زندگی کیومرث با اون چیزی که فکر می کردم خیلی فرق داشت. وسایل خونه چیز زیادی نبود.

همونایی هم که بود به دردنمیخورد.

 به کیومرث گفتم باید یه سری وسیله بخریم

.میدونستم تو کار خلافه.خرید وسایل براش سنگین نبود.

سواد درست و حسابی نداشت که کار درستی هم داشته باشه.

البته خیلی از آدمهای بی سواد هم هستند که شغل شرافتمندانه ای دارند اما کیومرث اینطور نبود.

با خرید و فر وش مواد به پول رسیده بود.یه چرخی توباغ زدیم.

از تنها چیزی که خوشم اومد نهر کوچکی بود که از تو باغ می گذشت.....

اون شب کیومرث تا صبح عقده ی تمام سالهایی که با زن زشت و نازاش گذرونده بود خالی کرد.

می گفت اگه برکت یه ذره از قشنگی تو رو داشت با نازا بودنش کنار میومدم.

 اون موقع پیش خودم می گفتم بیچاره کیومرث....

 مخصوصا بعدا که برکت رو دیدم بیشتر دلم برای کیومرث سوخت.

برکت نه بر و رو داشت و نه  چیزی از خونه داری می دونست.

روز بعد یه سر رفتیم خونه مادرم.نمیگم چه دعوایی راه افتاد.

برادرم چیزی نگفت.دخالت هم نکرد.خودش با کیومرث مشکلی نداشت.

به قول معروف هم پیاله ای بودن. اما مادرم می گفت این مرد از من هم بزرگتره.چه طور میخوای با این زندگی کنی؟

 منم بهش گفتم کاش همیشه منطقی فکر می کردی مثل الان

.کیومرث هرچی باشه از تو بهتر با من رفتار می کنه.

مادرم گفت شیرمو حلالت نمی کنم دختر.اما دوماه بعد با مهوش و داریوش اومد خونه ما و بهم سر زد.....

یک ماه بعد برکت از شهرستان اومد. از اون اول حس خوبی بهش نداشتم.

در ظاهر زن ساده ای بود.تو سری خور کیومرث بود. به من هم عزت و احترام میذاشت اما من اصلا حس خوبی بهش نداشتم

.احساس می کردم خیلی موذیه.البته موذی بودنش رو 15- 16 سال بعد نشون داد.

روزهای اول بعد از برگشتن برکت، کیومرث یه هفته پیش من بود و یه هفته پیش برکت....

یه روز با برکت رفتیم بازار.یه مقدار وسایل خونه سفارش دادم برامون بیارن.

 آشپزی رو هم موقتا خودم انجام میدادم چون برکت چیزی بلد نبود.

واقعا نمیدونم تو اون چندسال اینا چطور با هم زندگی کرده بودن.برکت با ایستادن کنار من آشپزی رو یاد گرفت.

البته در حدی که یه قیمه و قورمه بتونه بپزه. کم کم سر و شکلش رو هم عوض کردم.

چندبار رفتیم بیرون و من براش لباس انتخاب کردم. دیگه کم کم از اون ظاهر دهاتی گونه اش فاصله گرفته بود

.مادرم هم چندبار اومدو برخورد من و برکت رو با هم دید

.اصلا باور نمی کرد دوتا هوو میونه خوبی داشته باشن.

 برکت گاهی اوقات برام درد دل می کرد.می گفت از وقتی تو اومدی کیومرث دیگه زیاد با من کاری نداره.

قبلش زندگی برام جهنم بود.میگفت همیشه دعا می کردم زن دوم کیومرث خوب باشه.خدا تورو برام فرستاد و ....

انقدر گفت و گفت تا من بهش اعتماد کردم.البته اون موقع ذات بدی نداشت.بعدا تبدیل به یک دشمن برای من شد....

+ تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 23:38 نویسنده رها |

تولد هفده سالگیم هم گذشت و با وضعی که داشتم تک و توک خواستگار برایم می اومد.

 همونا هم یا زن مرده بودن یا طلاق داده... یکی کور و کچل بود.

یکی به جای زن پرستار میخواست برای بچه اش.

یکی برای هوسبازی جلو میومد و میخواست زن دومش بشم....

آره برای هوسبازی.... یکی از همین هوس باز ها از دوست های برادر بزرگم بود.

هراز گاهی میومد خونمون.اسمش کیومرث بود. از داداشم خیلی بزرگتر بود.

خوشتیپ و پولدار بود. با داداش بزرگه خلاف می کردن.

خلافشون تابلو نبود.طوریکه مادرم هم نمی فهمید. یکی دوبار دیدم برام تیک میزنه. زن داشت.

یه زن دهاتی.اما بچه ای نداشتن.

یه روز داداشم خونه نبود. مهوش تو خونه بود.داریوش هم رفته بود مدرسه.

در خونمو ن رو زدن.چادرم رو انداختم سرم و درو باز کردم.کیومرث تو قاب در ایستاده بود.

 با دیدن من لبخند زد و گفت خان داداشت نیس؟ گفتم نه.

کاش لال میشدم و نمیگفتم بفرمایید تو چای تازه دمه.... حرف منو به حساب دیگه ای گذاشت.

اومد تو نشست لب حوض. سرتاپا سفید پوشیده بود. در کل تیپش خوب بود همیشه.

 مهوش از بلا یه نگاهی انداخت و رفت تو اتاق به درسش برسه.

همیشه می گفتم اگه بین ما یکی خوشبخت بشه همین مهوشه... حالا بعد از اونم میگم...

برای کیومرث چای اوردم.نمیدونستم داداشم کجاس.فقط میدونستم حالا حالا ها نمیاد خونه.

مادرم هم سرکار بود.داریوش هم مدرسه شبانه روزی میرفت.دوتا دیگه از داداشامم سر خونه زندگی

 

خودشون رفته بودن.خیالم راحت بود که بود کیومرث تو حیاط مشکلی ایجاد نمی کرد. با فاصله ازش نشستم.ن

میدونم چرا حس بدی بهش نداشتم.شاید چون سنم کم بود و هنوز مثل یه دختر مجرد می تونستم به کسی اح

ساسی خاص پیدا کنم. شاید چون هیچ وقت به علیرضا به عنوان شوهر هیچ تعلق خاطری نداشتم.

کیومث خودش سر حرف رو باز کرد.

 خلاصه حرفاش این بود که زنش نازاست و علاوه بر اون ازدواجشون به خاطر یه رسم فامیلی بوده

و هیچ علاقه ای به زنش نداره.تو حرفاش فهمیدم اسم زنش برکت است.

بعدا فهمیدم یه زن شهرستانی و ساده است که تهران اومدن با کیومرث براش کلی کلاس داشته....

کیومرث هم شهرستانی بود ولی اصلا تیپ و ظاهرش به زنش نمیخورد.

کیومرث از زندگیش گفت از اینکه تو درکه یه خونه داره و با زنش تنهاست

 و از اینکه دوس داره بچه داشته باشه و زنش هم مخالف ازدواج مجدد اون نیست.

و بالاخره گفت من مدتهاست رفتم تو نخت پریوش... تو دختر قشنگی هستی.

حیفه به خاطر یه بخت بد بمونی تو این خونه یا بالاخره با یه آدم شل و کور ازدواج کنی.

بیا با من ازدواج کن... قول میدم خوشبختت کنم... تو میشی سرور خونه ام...

برکت هم کاری بهت نداره. اون باهامون زندگی می کنه اگه نخوای هم میفرستمش شهرستان.

کیومرث به من وعده پول و زندگی مرفه داد.حرفهای قشنگ زد.

 انقدر گفت و گفت تا راضی شدم زنش بشم. برای من نجات از اون خونه و برگشتن به روزهای خوب و رفها مهم بود.

حرفهای کیومرث گوشهامو پر کرده بود. حتی یه لحظه به این فکر نکردم که میخوام زن دومش بشم.

به این فکر نکردم که شناختی ازش ندارم.من این چیزها رو نمیدونستم.کسی هم بهم نگفت.

 اشتباه کردم.... اشتباهی که کل زندگیم رو خراب کرد....

+ تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ساعت 9:58 نویسنده رها |

روزهای اول تو یه حال و هوای دیگه بودم

.کسی بهم چیزی نمی گفت.انگار اومده بودم خونه ی مادرم مهمونی.

بعد از یک ماه کم کم غرغرهای مامان شروع شد.

بهم می گفت پامو از خونه نذارم بیرون چون مردم حرف درمیارن.

 آخه مگه من زندانی بودم؟ حتی نمیذاشت برم حموم.

می گفت همین مونده  یه مشت پتیاره ی هیچی ندار تو حموم بشینن پشت سرت حرف بزنن.

نمیدونستم این به قول مادرم پتیاره های هیچی ندار از کجا می فهمیدن من طلاق گرفتم؟

نگو مادرم خودش سفره دلش رو پیش یکی از خاله زنک های محل تو همون خیاطی که کار می کرد باز کرده بوده.

وقتی فهمیدم تو محل همه میدونن من مطلقه شدم کلی گریه کردم.

بعد از طلاق خرج منو مادرم و برادرها میدادن.مادرم وضع مالیش بهتر شده بود.

دوتا از داداش ها ازدواج کرده بودن. از اون روزگار سختی که مجبور شد منو زود شوهر بده کم کم فاصله گرفته بود

.دیگه می تونست علاوه بر خرج خونه برای مهوش و داریوش به جای لباس های دست دوز خودش چندتا تکه لباس بازاری بخره

 که اونا جلو دوستاشون کم نیارن.انگار فقط قرار بوده من بدبخت بشم به خاطر ورشکستگی  بابا

منی که دردونه بابا بودم حالا چه سرنوشتی برام رقم خورده بود.

البته برادرهامم وضع خوبی نداشتند

.اگه بخوام از اونا هم بگم که دیگه هیچ... این وسط فقط مهوش حال و روز خوبی داشت نسبت به بقیه...

رفت و آمدمون با خانواده پدری بعد از فوت پدرم قطع شده بود

.اونا خیلی اومدن اما مادرم روی خوش نشون نداد. اینم از اون کارهای مادرم بود که دلیلش رو نفهمیدم.

مادرم دو برادر و دوتا خواهر داشت که هرازگاهی با اونا رفت و آمد می کردیم.

تو همون روزهایی که از طعنه های مادرم به ستوه اومده بودم دایی بزرگم اومد خونمون.

 به مادرم گفت اومدم پریوش رو ببرم شیراز چندوقت پیش ما بمونه.

مادرم هیچ مخالفتی نکرد. گاهی اوقات فکر می کنم مادرم واقعا مادرمونه یا زن بابا؟

 حتی اون موقع هم که  گفت طلاق بگیر از سر دلسوزی نبود.از بی تدبیری اش بود.

 اون روز فکرش هم نمی کردم بعدا همین مادرم به من انگ ترشیده بودن و بی آبرویی بزنه.

............

چندتا لباس و یه مقدار از وسایلم رو گذاشتم تو یه ساک کوچک و با دایی رفتم شیراز.

دایی منو خیلی دوست داشت. خیلی باهام مهربون بود. چندروزی تو شیراز بدون غم و غصه خوش گذروندم.

با دایی چندتا جای تاریخی شیراز رو دیدیم. چندروزی هم مهمون خونشون بودم

 تا اینکه ..... انگار روزگار قرار نبود روی خوشش رو به من نشون بده. زن داییم به من تهمت زد که با دایی رابطه دارم.

 خبر که به تهران و به گوش خاله و مادرم رسید قیامتی به پا شد.

خاله اومد شیراز و بعد از دعوای مفصل با زن دایی منو با خودش برگردوند تهران.این هم از مسافرت و تفریح من.....

با اینکه من تو ماجرای شیراز تقصیری نداشتم اما مادرم انگار همه چیز رو از مطلق بودن من میدونست.

فشار متلک های مادرم انقدر زیاد شد که دیگه نمیتونستم محیط خونه رو تحمل کنم.

 شاید وقتی بشنوید که یه مادر به دخترمطلقه اش متلک بگه باورتون نشه.آخه یه همچین رفتاری از یه مادر بعیده...

 خودم هم هیچ وقت نفهمیدم چرا مادرم اینطوری بود...

چاره کار رو در این دیدم که یه سرگرمی برای خودم دست و پا کنم.

تصمیم گرفتم برم آرایشگری یاد بگیرم.

هیچ وقت یادم نمیره وقتی سر سفره نهار این تصمیم رو به زبون آوردم چه کشیده ای از برادر بزرگم خوردم.

 اون موقع برای مهوش هم یه پیشنهاد از مدرسه اومده بود که بره مدرسه شبانه روزی پرستاری یاد بگیره.

اما باز هم تعصب بیجای برادرها نذاشت.

 شاید فکر می کردند چون پدر بالا سرمون نیست مردم میگن خواهراشون ول و آواره شدن...

ترجیح میدادن ما تو خونه حبس بشیم تا یه وقت حرف درنیاد...

+ تاریخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ساعت 0:2 نویسنده رها |

 

روزهای سخت زندگی من و علیرضا می گذشت

.بعد از ازدواج بود که فهمیدم علیرضا معتاده.تریاک می کشید.

یه بار رفته بودم خونه مادرم.زود برگشتم.کلید رو انداختم تو در و وارد حیاط شدم دیدم علیرضا فوری رفت تو آشپزخونه.

خونه شون قدیمی بود.دوتا اتاق پایین بود.با یه آشپزخونه تو حیاط.

 دوتا اتاق هم بالا بود.مادر و خواهرش خونه نبودن.

 من که بابامو سر بساط تریاک از دست داده بودم دیگه بوی تل رو از بیست فرسخی میشناختم.

اون روز دعوامون شد. علیرضا قول داد دیگه نکشه.اما به قولش وفا نکرد

.بار اول می گفت واسه دندون دردم می کشم.بار دوم سردرد داشت

.دیگه بار سوم نه اون چیزی گفت و نه من پرسیدم....

 خیلی راحت قبول کردم شوهرم تریاکی باشه.شاید اینم از اشتباهاتی بود که باعث شد زندگیم خراب بشه.

مشکل من با علیرضا فقط تریاکی بودنش نبود.

اگه اون بود شاید زندگیمون خیلی زود به بن بست نمی رسید.علیرضا اهل کارکردن نبود.

 در کل دورانی که زنش بودم آخر نفهمیدم شغلش چی بود.

یه روز اطراف میدون شوش دست فروشی می کرد.یه روز تو مولوی خروس می فروخت.

یه روز... خلاصه هربار یه کار بیخودی انجام میداد و شندرغاز درمیاورد

.ولی به ازای هر یه روزی که کار می کرد بیست روز تو خونه می خوابید.تن به کار نمیداد.

 یه سال از زندگیمون گذشته بود که دیگه همون دست فروشی رو هم گذاشت کنار و به صورت علنی خونه نشین شد.

یه شب هیچی تو خونه نداشتیم.مادرش طبقه پایین بود ولی انگار نه انگار تو یه خونه زندگی می کردیم.

کاری به ما نداشت.اموراتش از کارکردن  و کلفتی تو خونه های بالاشهری ها می گذشت.

توقعی هم نمیشد ازش داشت. اینم بخت سیاه من بود.یه روز کلفت و نوکر برام کار می کردند

حالا خودم عروس یه کلفت شده بودم.

اون شب رو با یه کم نون و سرکه گذروندیم.

فرداش علیرضا رفت بیرون و دوساعت بعد با نیم کیلو گوشت و یه کم برنج اومد خونه.

ده تومن گذاشت روی طاقچه و گفت اینو داشته باش هرچی لازم داری بخر.

 گفتم از کجا پول آوردی؟ گفت از داداشت قرض کردم.

توقع  نداشتم بره سراغ داداشم. داداش بزرگه بعد فوت بابا از غرور و بلندپروازیش رفته بود سراغ کار خلاف.

 وضعش خوب بود.اما شش ماه بیرون بود و دوسال تو زندون.شنیده بودم به مامانم و مهوش هم پول میده.

داریوش رو فرستاده بودن مدرسه شبانه روزی و داداشهای بزرگترم به اون بیچاره نمیرسیدن اما مهوش اوضاعش خوب بود.

هرکدوم از داداشا که میرسیدن تحویلش می گرفتن. مامانم هم در حدی پول درمیاورد که اگه یکی در خونشو زد بتونه آبروداری کنه.

 هیشکی اندازه من بدبخت نبود.تا روزی که علیرضا سراغ داداشم نرفته بود به مادرم گفته بودم مادر شوهرم خوش نداره

 زیاد مهمون بیاد و بره.اونا هم نمیومدن

.به خیال خودشون میخواستن زندگی من یه وقت به هم نخوره.

 اما مشکل من این بود که دوس نداشتم از حال و روز زندگیم و کارنکردن علیرضا و تل کشیدنش باخبر بشن.

علیرضا دو سه مرتبه دیگه رفته بود سراغ داداشم.تن لش زورش میومد کار کنه اما بلد بود بره پیش داداشمو اونو بتیغه.

خوبی کارنکردنش فقط این بود که مجبور شد تریاک رو بذاره کنار چون از پس خرجش برنمیومد.

البته بدبختی و اعصاب خرد کنی ترک اعتیادش هم مال من بود.ولی هرچی بود پاک شد.

آخرین باری که علیرضا رفت سراغ داداشم صدتومن ازش گرفته بود.دوسه روز بعد زنگ حیاط رو زدن.

مادرم اومده بود.دستپاچه شدم.اومد تو حیاط نشست. علیرضا رفته بود حموم عمومی سر خیابون.

مادرش هم سرکار بود.خواهرش هم مدتی بود می رفت خونه آسید مرتضی قالیبافی یاد بگیره.

مادرم گفت پریوش دیگه مارو از یاد بردی؟ گفتم نه مامان.نمیام که بهتون سخت نگذره.

گفت من که میدونم به تو بیشتر سخت میگذره. برادرم فهمیده بود علیرضا سرکار نمیره.همه رو راست گذاشته بود کف دست مادرم.

 مادرم خیلی وقتا تصمیماتی گرفت که منطقی نبود.یعنی ازش انتظار منطق نداشتیم.

یه زن بی سواد بود که نصف عمرش به شمردن النگو هاش و مقایسه مدل سینه ریزش با سیه ریز خواهربزرگش گذشته بود.

تو زندگیش با پدرمم هیچ وقت تصمیم گیرنده هیچ امری نبود.تا بود فقط زور بابام بود و بس.مردسالاری مطلق...

از اون روز مادرم نشست زیر پام که طلاق بگیرم.

فکر نمی کنم هیچ مادری اینجوری بد بچه اش رو بخواد.الان فکر می کنم شاید بهتر بود نصیحتم می کرد که علیرضا رو تغییر بدم.

تشویقش کنم به کار کردن..... نمیدونم  شاید راهش این بود...

از اون روزی که مادرم اومد درگیری ها من و علیرضا شروع شد.

بچه بودم نمی فهمیدم چه باید بکنم. قبلش برام مهم نبود که کار نمی کنه.

 آدم تو سن پایین که ازدواج کنه هرکی هرچی از زندگی یادش بده سریع قبول می کنه.

 الان میگم شاید علیرضا عوض میشد... شاید هم نمیشد.... به هرحال گذشته ها گذشته...

دعواهای ما یک سال طول کشید.سرآخر علیرضا راضی شد طلاقم بده.

 مهریه ام که پانصد هزار تومن بود بخشیدم و جدا شدم.

حتی همون چهارتا تکه وسیله ای هم که مامانم داده بود با خودم نیاوردم.به این ترتیب تو پونزده سالگی تبدیل شدم به یه زن مطلقه...

+ تاریخ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ساعت 0:25 نویسنده رها |

 

اسمم پریوش است.در یکی از محله های قدیمی تهران به دنیا اومدم.

در دهه ی چهل... پدرم بازاری بود.وضع مالیمون خوب بود.بچه سوم خانواده بودم.چهارتا برادر و یه خواهر دارم

.مادرم زن دوم بابام بود.(ز ن اولش رو تو شهرستان رها کرده بود.)

 مادرم بی سواد بود.همیشه یه بچه تو شکم و یکی تو بغل داشت و یکی هم دستشو می گرفت

.دوازده شکم زاییده بود و شش تاشون مرده بودند و ما شش تا باقی مونده بودیم.

اون موقع بچه های زیادی به دنیا نیومده یا چندماه بعد تولد آبله و سرخک و... می گرفتند و می مردند.

زندگیمون به نظرم خیلی خوب بود.از نظر مالی هیچی کم نداشتیم.

یه جورایی مایه حسادت فامیل هم بودیم.بابا یه خونه طرفهای منیریه خریده بود اون موقع هشت هزارتومن قیمت داشت

 و برای خودش قصری بود.منیریه محل پولدار نشین تهرون بود.اون زمان بالاتر از بلوار کشاورز دیگه بیابون بود تا شمیران.

من عزیزدردونه ی بابا بودم. همه چیز برام می خرید و کسی هم جرات نداشت چیزی به من بگه.

منم تا میخواستم خودمو لوس می کردم. حتی وقتی خواهرم  مهوش به دنیا اومد چیزی از علاقه ی پدرم به من کم نشد.

ده ساله بودم که بابا ورشکسته شد.اوضاع بازار فرش به هم ریخته بود و بابا هم چندتا چک دست مردم داشت که نتونست پاس کنه

و طلبکارها راه به راه میومدند در خونمون.

 از وقتی یادم میاد بابا اهل مشروب خوردن بود.اما بعد ورشکستگی کم کم بساط منقل و تریاک هم تو خونه بر پا شد.

کم کم اون زندگی رویایی مون تبدل به جهنم شد. پای دوستای تریاکی بابا به خونه باز شده بود.

مادرم هم عین خیالش نبود.شاید اولین اشتباه مادرم همین بود که جلوی شیره ای شدن بابامو نگرفت.

چندماه بیشتر نگذشت که بابا طاقت نیاورد و سر همون بساط منقلش سنگ کوب کرد.

مادرم شد یه بیوه ی سی و هشت ساله با شش تا بچه که بزرگترینشون یه پسر هفده ساله بود.

((((اگه بخوام از سرنوشت برادرهام  بعد از فوت پدرم بنویسم میشه مثنوی هفتاد من کاغذ.

همین رو میگم که برادر بزرگم یه زن بزرگتر از خودش گرفت و اون هم تو آتش سوزی خونشون از دنیا رفت

 و برادرم رو در اوج جوونی با دوتا پسر تنها گذاشت.برادرم یه زن دیگه گرفت و الان با همون زندگی می کنه و از این ازدواجش هم دوتا دختر داره.

برادر دومش با دختر یکی از همسایه ها ازدواج کرد و الان پسرش مهندس و دخترش روانشناسه

.سومی اما تو مسافرت مجردی اسیر یه زن هرزه شد و صیغه اش کرد.بعد که فهمید چه کلاهی سرش رفته زنه رو طلاق داد

 و پسرش رو که حاصل همون صیغه چندماهه بود ول کرد و تا چندسال افسردگی گرفت.

برادر کوچیکه هم که تا الان زن نگرفته.اونم ماجراش مفصله.

بعد از فوت پدرم  طلبکارها همه چیزمون رو گرفتند فقط همون خونه برامون موند.

البته یه خونه ی خالی.حتی فرش زیر پامون رو هم بردند

 و مادرم مجبور شبها چادر شب رو که روی رخت خوابها می انداخت بندازه زیرمون

. زندگی روی سختش رو بهمون نشون داده بود. مادرم که یک عمر به کلفت و نوکرهاش دستور داده بود مجبور شد تو یه خیاطی کار کنه

.خیاطی رو از مادر خدابیامرزش یاد گرفته بود.اون موقع خیاطی و گلدوزی و آشپزی هنر یه دختر بود.

 کسی از دخترها سواد نمیخواست

.همینا مهم بود.کار مادرم دوخت پرچم و کتل های ماه محرم بود.یه وقتایی هم عروسک می دوختند.

برادرها هرکدوم سراغ زندگی خودشون رفتند و من و مهوش و داریوش (برادر کوچیکم) مونده بودیم.

کلاس اول راهنمایی بودم که علیرضا اومد خواستگاریم.یه پسر معمولی بود.

ده سال از من بزرگتر بود.مادرم هیچی نپرسید.نه فهمیدیم کارش چیه و نه فهمیدیم خانوادش کی هستن.

همینجوری منو داد به علیرضا.

هنوز هم میگم هرچی بدبختی تو زندگیم کشیدم از همین بی فکری های مادرم بود.

می گفت دختر بیشتر از 14 سالگی بمونه مردم حرف درمیارن براش.

یه قواره چادری برام آوردن و بردن محضر عقدم کردن.بعد از عقد هم منو بردن خونه مادر علیرضا.

مادرش گفت طبقه بالا دوتا اتاق هست برو یه نگاهی بنداز اونجا مال شماست.

 از اینکه با مادرشوهر تو یه خونه زندگی کنم راضی نبودم ولی چیزی هم نگفتم.

شب مادرم زنگ زد و گفت پریوش رو بیارین خونه خوبیت نداره تو دوران عقد شب بمونه خونه شما.

علیرضا یه تاکسی گرفت و منو برگردوند.مادرم چندتا تکه جهیزیه ام رو از تعاونی گرفته ب ود.

یکی دوتا تکه رو هم برادرام دادن و با یه مهمونی خیلی ساده من پا به خونه علیرضا گذاشتم..

+ تاریخ جمعه بیست و سوم دی 1390 ساعت 0:37 نویسنده رها |

بهش بگو نه میخوام انقدر واسم حمالی کنی و کارای خونه رو انجام بدی نه برام تیریپ عاشقی برداری

بهش بگو اگه دوستم داری بهم ازادی بده

خب من دیگه عادت کردم به این وضعیت

نه عزیزم اینکه نشد حرف بحثمون این نیست

باید ادم حسابت کنه خب معلومه که وقتی از تو خونه تکون نخوری و 24 ساعته خونه باشی

 اونم خیالش راحته و باهات مهربون میشه

برام مهم نیست مگه بیرون از خونه چه خبره اتفاقا من عادت کردم به خونه موندن

یعنی تو همه ی ارزوهات و رها کردی و میخوای تموم زندگیتو همینجوری بگذرونی

گفتم اره

زندگیم خوبه

من به همه ی این چیزایی که دارم راضیم

جوابشو دادم

حس میکنم قانع شد

ولی در اخر یه حرفی زد

گفت اگه دیدی یه مردی زیاد باهات مهربونه

بهت خدمت میکنه و لی لی به لالات میذاره بدون داره دورت میزنه

حرفاش یه جوری دلم و به شور انداخت

اما واسه ی اینکه کم نیارم بهش گفتم تو این زمونه کدوم مردیه که زنشو دور نزنه

حداقل بذار اگه قراره ازشون خطایی سر بزنه یا اگه دارند یه کار اشتباهی میکنند جوری باشه که ما کمترین اسیب و ببینیم

بذار واسه ی ما از عشق و محبتشون کم نذارند بعد برند هر غلطی دلشون میخواند بکنند

مگه همین فامیل ما نیست جلوی زنش با دوست دختراش حرف میزنه و عمرا زنشو ادم حساب نمبکنه

حتی انقدر وقیحه که اس ام اس هاشو از رو گوشیش پاک نمیکنه تا زنش ببینه

البته زنه هم که میبینه شوهرش ادم بشو نیست سرشو به بقیه گرم کرده و عمرا شوهرشو ادم حساب نمیکنه

همه ی اینا رو به ارایشگرم گفتم

اما خودمم باورشون نداشتم

شاید همش یه سری حرفای خاله زنک بود واسه ی اینکه ازش کم نیارم

وگرنه فکر نمیکنم اگه بفهمم که شوهرم بازم داره بهم خیانت میکنه بتونم اروم بشینم و نگاه کنم

حتی امروز ظهر که داشتیم ناهار میخوردیم تمام مدت تو افکار خودم معلق بودم

جوری که اونم فهمید و گفت چی شده امروز کم حرفی بد جور تو فکری

نمیدونستم چی بگم

باید چی میگفتم اخه

میگفتم به همه ی محبتهایی که بهم کردی شک کردم ؟

میگفتم عشق و علاقه ایی که داری نثارم میکنی و باور ندارم؟

لبخند زدم گفتم هیچی نیست عزیزم فقط صبح زودتر بیدار شدم خوابم میاد

یعنی چی؟

بالاخره من این فلسفه ی زندگی رو نفهمیدم

اطرافمو نگاه میکنم

بی تعارفه بی تعارف

همه ی ادمای اطرافم دارند یواشکی یه کارایی میکنند

حتی اونایی که سن و سالی ازشون گذشته

به همه چی شک میکنم

نمیفهمم چی درسته

کار من یا اونا

چرا زندگی من تو چشم اطرافیانم انقدر حقیره

شاید چون واسه ی کمترین کاری باید از اون کسب اجازه کنم

منو شکل یه ادم بی عرضه ی بی دست و پا میبینند که اختیار خودم رو هم ندارم

اما دلم میخواد داد بزنم و به همشون بگم

اهای ادمایی که اطرافم هستید

من از اون چیزی که شما اسمشو گذاشتین ازادی متنفرم

 

 

 

دوستای گلم

ممنون که داستاناتونو برام میفرستین

امروز میخواستم یکی از داستانا رو شروع کنم بنویسم اما دیدم هیچکدوم از داستانا کامل نیست

منم نمیتونم ریسک کنم و وقتی همه ی داستانو ندارم شروع کنم بذارم توی وبم

اونایی که برام داستان گذاشتند لطفا زود بیاند بقیه شو بذارند تا من بذارم وبم

پست بالا در مورد خودم بود

از روزمره گیام

شاید زیاد خوشتون نیومد ولی خب دیگه

گاهی ادم دلش میگیره و دوست داره از خودش بنویسه

+ تاریخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ساعت 20:25 نویسنده رها |

چندروزي بودكلاكلاسامومي پيچوندموباهاش بودم...

يك بارگفت بيابريم خونم...

رفتم خونش ....

برخلاف حرف مادربزرگ تميزبود....

گفت ميخوام عوضش كنم...ميخوام يه خونه بگيرم اجاره نشيني دردسره....

گفتم پولشوداري؟گفت اره...

نگفتم ازكجاتوي دوسال40ميليون پول جمع كردي.....

تازه  فكركنم ماهي يك ميليون هم هزينه لباس وخوراكو تفريح خودتواين پسره باشه...

نگفتم....كاريش نداشتم...

قليون آورد گفتم نمي خوام....اصراركرد...زوري براي اولين باركشيدم..

.اولش خفه شدم بعدآروم شدم...خوب بود...بعداون دوباررفتم خونش...

يك باررمضون بودجلوچشام هم خودش هم اون پسره روضشونوخوردند...

به منم گفت بخور....گفتم عمرا...

اون روزبرام روزخوبي نبود..يه چك پنجاه تومني گم كردم

مهم نبود...خودموزده بودم به خريت محض ...

تابستون داشت تموم ميشد....تااينكه بايه پسري آشناشدم...

تك فرزندبود...لوسو خيلي خوشگلو خوشتيپ...

مهندسي عمران ميخوند....گيتارميزد...مثل خودم...

پسرخوبي بوديه مدت باهاش دوست شدم...امادودوست معمولي...

يكي ديگه هم بود كه ديوونم بود....

عاشقم بود...منم دوسش داشتم ....اما باهمون دانشجوي عمران دوست بودم...

اوني كه عاشقم بودفهميد..گفتم دوتادوست معمولي بوديم...

 گفت چي ازش كم داشتم؟گفتم آخه من كه بهت جواب ردداده بودم الان چي ميگي...

گفت هيچي...شبش 12تاقرص خورد...خداروشكرزنده موند...

خربودم نمي فهميدم چقدردوسم داره...دورهموخط كشيدیم...تنهابودم...

عشقم و میخواستم اما به خاطر دوستم دورش خط کشیده بودم

به درس چسبيده بودم...خيلياواردزندگيم شدن...

اماكسي نوتنست مثل عشقم دلموبلرزونه...

حالیم نبود نفهمیدم خیلی راحت ازش گذشته بودم

تااينكه داييم فهميدگوشي پنهوني دارم...گرفت...شيكوند...

يادم نميره چقدرگريه كردم...گفت اين بارو به بابات نميگم...

ديدخونوادم عوض شدنسبت بهم...

از شانس گندم اون روزايه مزاحم داشتم كه جوابشونميدادم

وقتي داييم گوشي روگرفت اون زنگ زد...

هرچقدرگفتم مزاحمم بود باورنكرد...چندروزاعتصاب غذاكردم...

 داشتم مي مردم كه فهميدن...رفتم درمونگاه...دارووسرموقرص..

اومدم خونه...تحمل نگاه هاي سنگين داييمونداشتم...

خواستم رگموبزنم... كامل نزده بودم كه پشيمون شدم ...

كمي خراش برداشته بوداماخون ريزي داشت....

پانسمانش كردم...پيرهن آستين بلند پوشيدم...كسي چيزي نفهميد..

.خداروشكربعدچندروزگذاشتندبرم كلاسام..

.رفتم خونه مامانم... احساس ميكردم مامانمودوس دارم وبهش وابسته شدم...

دوسش داشتم...اون روز خونش مهمون داشت...

يه مردغريبه كه ازهمون اول ازش بدم اومد....بعدمدتي نشستن پاشدم اومدم خونه...

مامانم موقع برگشتن يه گوشي ديگه بهم داده بود...

توخيابون بودم كه گوشيم زنگ زد..يه مردبود...گفتم امرتون؟گفت نشناختي؟گفتم نه...

گفت همون مردي هستم كه توخونه ي مامانت بودم..

گفتم خب امرت؟گفت دوس دارم شمارموداشته باشي...

گاهي اسي بدي زنگي بزني...براي رهاشدن ازش گفتم باشه وقطع كردم...

رفتم خونه ...كمي دير م شده بود...اماچيزي نگفتند...

بعداون چندباررفتم خونه مامانم...يه باركه رفته بودم اون مرده هم بود...داشت سيگارميكشيد..

.تعارف كردبهم..منم وسوسه شدمويكي كشيدم...

يكي كه كشيدم خودبخودرفتم سراغ دومي...

سومي رومامانم نذاشت...بعداون گاهي ميرفتم خونه مامانموسيگارميكشيدم...

به سیگار وابسته شده بودم

باورم نميشد...ازدرسام افت كردم...

ميخواستم برم خارج...

داشتم رومخ بابام كارميكردم...امابابام گفت دوسال ديگه اگه خدابخوادميري...هنوزبچه اي....


كارم شده بودپيچوندن خونه وولگردي توخيابونا....تااينكه توياهوبايه پسري آشناشدم..

مثل خودم اهل شعربود...دوسش داشتم...خيلي زياد....

شايدمسخره باشه نديده بهش دل باختم...

عشقم بابقيه دفعه هامتفاوت بود....

اما دیگه نتم داره قطع میشه

باقطع شدن نتم ازش جداميشمونمي تونم بيام ياهو..

سخته نديده باچنتاجمله دل ببندي..

.امادوسش دارم....دوس داشتنش باعث نشداززندگي بيفتم..

.بلكه بيشتربه زندگيم ميرسم...

يادمه يه روزاهنگاي مازياروگوش ميدادم كه تودلم واژه اي تكرارشد

:خدا..خدا...خدا ...دلمم گرفت...پاشدم نمازخوندم..ازفرداش تصميم گرفتم ادم شم...

همون دخترپاك قبلي ...من كه همه دوسم داشتن چرابايداينطورميشدم؟....

ازفرداش سيگارنکشیدم حجابمورعايت ميكردم..

كلاساي مختلف ميرفتم... كم كم قرانوشروع كردم..

تومدت كم تونستم مدرك روان خوانيوتجويدوبگيرم وتومسجدمحله بشم خانوم معلم بچه كوچولوها....

سرگذشت منم اين بود....ميدونم خطارفتم..

.قبول دارم...اماخدابزرگ ترازاون بودكه خطاهاموبه روم بياره....

كم مونده كتابم چاپ شه...مدرك تافلم سه سال ديگه ميگيرم...

گيتارهم ميزنم...كمي ويولن بلدم..

تومدت كم شاگرداي خوبي تربيت كردم...

درس خودموميخونم....زندگيمودوس دارم..

گاهي دلم ميگيره ازدنياخسته ميشم اماازخدانه...

ويه جمله توآخرداستانم ميگم:آرزويت رابراورده ميكندخدايي كه آسماني رابراي خندان گلي ميگرياند....

رهااين قسمت يادم رفت به اخرش اضافه كن:

بعد ادم شدنم ازهمه اونايي كه دلشونوشكسته بودم حلاليت طلبيدم...

مامان بزرگم ايناكه ميديدنددخترقبلي شدم بهم اعتمادكردند...

برام همه چي گرفتن هرچندكه چيزي كم نداشتم گوشي هم برام خريدند...

آزادبودم..اگر10شب ميرفتم خونه چيزي نميگفتند...

مامانم..امااون يباركه رفتم خونش برام يه نامه گذاشته بود دست صيغش كه مجبورم ازاين به بعد هم  پي من نگرد

دورادورمواظبتم وخيلي دوست دارم ...ورفت براي هميشه...

ومن موندمويه عالمه تنهايي ويه دله شكستم...مهم نيست خدارودارم...

 

 

اینم داستان نفس

دلم نیومد قسمتای اخرشو بازنویسی کنم

درد دلای یه دختر 16ساله با یه عالمه تنهایی

ادرس وب نفس و میذارم هرکی خواست بهش سر بزنه

البته نتش قطعه ولی گاهی از کافی نت به وبلاگش سر میزنه

از همتون ممنونم که تو این داستان هم یار و همذاهم بودین

قربون همتون برم رها

 

http://banooyekhiyal.blogfa.com/

+ تاریخ سه شنبه بیستم دی 1390 ساعت 0:1 نویسنده رها |

چند ماه از عید میگذشت دیدم گوشی زنگ میخوره

گوشی و برداشتم

صدای اونطرف خط و به خوبی میشناختممادرم بود

 ولی گفتم شما؟

گفت

میدونم خوب منو میشناسی گوشی و بده مامان بزرگ

گوشی و دادم مامانم بزرگمو خودم افتادم زمین

حالم دست خودم نبود

گریه م گرفته بود

نمیتونستم خودمو کنترل کنم

نمیفهمیدم دارند چه حرفایی با هم میزنند

یهو دیدم مامان بزرگ گوشی و داد دستم و گفت با تو کار داره

دستام میلرزید

گوشی و گرفت گفتم بله؟کارتو بگو

گفت سلام دخترم چطوري؟

گفتم بهم نگودخترم من دخترت نيستم

 گريه كرد، گريه كردم

گفتم فقط بهم بگو چرارفتي؟

گفت منوببخش ....بايدميرفتم...

گفتم ميدوني چه به روزم اومد؟

مي دوني بعدرفتنت مامان بزرگ بيماررواني شدوبيخودوبي جهت هي به من فحش ميده

 وميگه يه روز مثل مادرت ميشي

ميدوني الان منم بيماري روحي هستم؟

ميدوني الان بزرگ ترين آرزوم مرگمه ؟

 ميدوني داغونم؟ميدوني موهاي سرم كه سياه سياه بودكم كم داره سفيدميشه؟؟

ايناروميدوني يانه؟

 امااون فقطگريه ميكرد...

بعداينكه كمي گذشت گفت چيزي ميخواي برات بخرم بفرستم؟

گفتم هيچي نميخوام هيچي...

گفت بهم فرصت جبران بده..

نمیدونستم چی بهش بگم دوست داشتم بهش فرصت بدم شاید برگرده شاید همه چیز درست بشه .

گفتم باشه فقط يه بار..

گفت باشه..

گفت يه خط ديگه برات ميگيرم ديگه مال مامان بزرگوبده به خودش

...گفتم باشه مرسي...گفت فقط كسي نفهمه..گفتم باشه...

گفت ميخوام ببينمت...مثل يه آدم مسخ بودم گفتم باشه كجا؟

گفت چه كلاسايي ميري؟آدرس آموزشگاه رووبده

دادم

قرارشديكي از روزاي هفته بياد

ازاتاق كه اومدم بيرون مامان بزرگ خيلي مشكوكانه نيگام ميكرد...

گفت چي مي گفت؟الكي گفتم دم از دلتنگي ميزد چيزي نگفت...

حوصله هيچي رونداشتم...كلافه بودم ..تااينكه روزموعودرسيد...

برخلاف هميشه كه به سرووضعم مي رسيدم يه چادرمشكي سركردم راه افتادم...

داشتم ازدلشوره سكته ميكردم ....رنگم پريده بود...ازماشين كه پياده شدم رفتم سمت كوچه...ديدمش بعدمدت ها...

چقدرعوض شده بود...

چقدرقشنگ ترشده بود...يه لحظه احساس كردم بخشيدمش.

.اماجلوتركه اومدنذاشتم بغلم كنه...پس هنوز ته دلم نبخشيده بودمش..../.

 

 

 

دوتابسته داددستم

گفت تويكي يه عطرگرون قيمته دسته كسي ندي....اون يكيم يه تيشرت خارجيه..

.مهم نبوداين چيزا..يه سيم كارت بهم دادگفت گوشي هم كه گفتم ازكدوم قسمت خونه ورداري

 ازاين به بعد بااين سيم كارت باهام درتماس باش..

گفتم باشه...كمي بهم پول دادبااصرار...بعدرفت..

.رفتم كلاس...ازدرس هيچي نفهميدم...رسيدم به خونه گوشي روورداشتم...

خونوادم نمي دونستن..

البته فقط بامامانم درتماس بودم...

سخت كلافه بودم...نميتونستم ببخشمش به خصوص بخاطر حرفایی که اونروزا پشت سرش میشنیدم

همه ميگفتن كه مامانت فلان گوشه شهرخودشوحراج زده...نفري صدتومن....

باشنيدن اين خبرخودموباختم...داغون شدم...ديگه جواب مامانمونميدادم...

اسير قرصاي آرام بخش شدم ...داشتم ديوونه ميشدم...جوري شده بودم كه كسي تحملمونداشت...

توي اين اوضاع مامان بزرگم ناراحتي اعصاب پيداكرده بود..

كم كم تبديل به بيماررواني شد...

سرهرچيزي بهم گيرميداد...دعوام ميكرد...بابابزرگم سردرداي عجيب داشت...

هركدوم توعالم خودمون بوديم...جوخونواده ي آرامم تبديل شدبه جهنم...

پاك شكست خورده بودم...

بابابزرگم

دوباره رفت اداره ی پلیس و بر علیه مادرم شکایت کرد

.ظهركه اومددستش پرونده سبزرنگي ديدم ...

 ازروي كنجكاوي خواستم بخومش پنهوني...واي خدا...اي كاش نمي خوندم...

اي كاش اصلاسمتش نميرفتم...عنوان پرونده نوشته بودفرارازخانه ورابطه نامشروع...

جرمش بي بندوباري وفرارارخانه و.. بود...ازيه طرف مامانم تقريبا سابقه داربود

چون قبلابايه پسرتوپارك گرفته بودنش

بحث جادوجنبل كردن همسايه هاوفاميلا توي خونواده راه پيداكرد.

.مامان بزرگم كارش شده بود رفتن به دعانويسا..

کلا مثل دیوونه ها شده بود

از همه میترسید

میگفت جادومون کردند که روزگارمون اینجوری شده

 

روزاازپي هم ميگذشتن...

تصميم گرفتم بازم به مامانم فرصت بدم..شايددروغ ميگفتند

شاید میخواستند مامانمو پیش ما خراب کنند

بهش زنگ زدم..گفتم بيادپارك ببينمش

اومد..امايه مردهمراهش بود...گفت صيغه ي دائميمه...

بچه شهرستانه...دانشجوي كارشناسي حقوق...خرجشوميدم...قراره پيشم بمونه....

چيزي نگفتم...كمي ازدرسوحالم پرسيدورفت...

دقيقاچندروزبعدپليس پيداش كرده بود...اماصيغه نامشونشون داده بودگفته بودمن زن اين مردم...

پس راست گفته بود با مرده صیغه بوده

مامان بزرگم كه رفته بوداونجابرام تعريف ميكردكه خونش چقدر كثيف بود...

ميگفت زيرلباساي مردونه وزنونه توخونه پخش بودن

خیلی پشت سر مادرم حرف زد اما من نمیخواستم باور کنم

دوست داشتم فکر کنم همه ی حرفاش دروغه

+ تاریخ یکشنبه هجدهم دی 1390 ساعت 23:19 نویسنده رها |

 

عذابي كه توبيمارستان كشيدم هيچ وقت يادم نميره

اون لوله...اون استفراغ

اون همه زجر..

معده درد

شادی به خانواده م خبر داد

مادرم وقتی منو تو اون حال دید گریه کرد

وقتی اشکشو دیدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم

بغلم کرد گفت نفسم اخه چرا؟

چرا واقعا چرا ؟

خودمم نمیدونستم

یه سوال بی جواب

یکی نفر و دوست داشتم اما این جواب سوال مادرم نبود

باید فراموش میکردم

کاری نمیتونستم بکنم

از تنهایی به دنیای مجازی رو اوردم

با یه نفر دوست شدم

یه دختر

خیلی دوستش داشتم

شدیدا بهش وابسته شدم

کم کم به خاطر اون عشقم و فراموش کردم

کمکش کردم اونم درس خون بشه مثل من

هر کاری تونستم براش کردم

حتی زمانی که دوست پسرش میخواست تنهاش بذاره  با دوست پسرش حرف زدم

اما خب اونم منو رها کرد

دیگه نخواست باهام دوست بمونه

التماسش کردم اما بی فایده بود

ایام محرم بود که ازم هم جدا شدیم

رفتنش رو درسم خیلی تاثیر گذاشت ولی با زم تلاش خودمو کردم و شاگرد دوم شدم

محرمم گذشت

اواخر دی بود که مادرم بینی شو عمل کرد

بعد از عمل باید مرتب میرفت پیش دکتر

یادم میاد اون روز با مادر بزرگم رفته بود دکتر

خیلی دیر کرده بودند

نگرانشون بودم

که دیدم دمه خونه در میزنند

رفتم در و باز کردم

دیدم مامان بزرگ اومد تو و گفت برید پول تاکسی و بدید

داییم رفت داد و اومد

گفتم پس مامانم کجاست

گفت فرار کرد

یه لحظه دنیا جلوی چشمام تیره و تار شد

دوباره مامان فرار کرده بود

دستم و گرفتم به دیوار و نشستم

میگفت مادرم کیف پول مادر بزرگمو گرفته و رفته نسخه شو از داروخونه بگیره که   دیگه بر نگشته

بابا بزرگم شروع کرد سر مامان بزرگم داد بزنه که همش تقصیره توئه

باید حواستو جمع میکردی

دعوا شروع شد

چند روز گذشت

مادرم بر نگشت

خجالت میکشیدم

از خودم از مامان بزرگم از بابا بزرگم

بابا بزرگم شکایت کرد به پلیس

وقتی عنوان رو پرونده ی سبز رنگ مادرمو خوندم دیدم نوشته روابط نامشروع و بی بند و باری

سوختم داغون شدم

حق من این نبود

این همه تحقیر

حتی حس میکردم دیگه هم خدا با من کاری نداره

اگه دوستم داشت یه معجزه تو دنیام میاورد

اینهمه تلخی داشت دنیامو نابود میکرد

همه به مامان بزرگم میگفتند مواظب این باشین

اینم دختر همون مادره

دو سه روز دیگه جا پای همون مادر میذاره

بغضم میگرفت

دلم میسوخت

دیگه نماز نخوندم

با خدا قهر کردم

دیدم از قبل هم تنها تر شدم

دوباره رفتم سمت خدا

 تکلیفم با خودمم مشخص نبودم گیج و سرگردان

یه نوجون گیج و منزوی که به زور هم نمیتونست بخنده

کم کم به ایام عید نزدیک شدیم

هنوز از مادرم خبری نبود

چه عیدی

از عید بدم میومد تحمل نداشتم همه ی فامیل سرازیر بشند خونه ی اقاجون و از مادرم بپرسند

تا اینکه بابام زنگ زد و گفت اماده شو میام دنبالت فردا بریم مسافرت

رفتم خونشون

بابام لباس عوض کرد رفت خوابید

منم خواستم بخوابم که زن بابام گفت بمون یکم کمکم کن

گفتم باشه

گفت کف اشپزخونه رو تمیز کن

تمیز کردم

بعد یخچال اجق گاز کابینتا

انگار تموم کارهاشو گذاشته بود تا من براش بکنم

همه رو تمیز کردم

گفتم دیگه خستم میرم بخوابم

گفت حیاط و بشور بعد برو

حس تحقیر شدن

اینکه هیچکسی و نداری تا ازت دفاع کنه

اینکه یه نفر به خودش اجازه بده بهت حرف زور بزنه

بغضم گرفت

اشکم سرازیر سد

حیاط رو هم شستم

ساعت از3گذشته بود که رفتم خوابیدم

صبح زود راه افتادیم

دو روز تو راه بودیم

رفتیم هتل

زن بابام منتظر بود بابام از هتل بره بیرون

همین که رفت پاشد لباسهای بچه ها رو بشوره

شست و گفت برو پهن کن

رفتم اومدم باز لباس داد گفت برو پهن کن

شمردم 8بار منو فرستاد برم لباس پهن کنم

گفتم چرا همشو یه دفعه نمیدی پهن کنم

حالا واسه ی من ادم شدی

فکر کردی خودم نمیدونم چیکار کنم

تو هم عین مادر هرزه ت میمونی و به درد هیچ کاری نمیخوری

لباساشو پوشید و گفت من میرم بیرون شیر بچه ها رو گرم کن بده بخورند

اتاق و تخت ها رو هم مرتب کن تا من برگردم

شده بودم کارگرش

انگار منو برده بودند مسافرت تا کلفتیشونو بکنم

حداقل تو خونه ی پدر بزرگم کسی تحقیرم نمیکرد

دوست داشتم زود تر برگردم

بالاخره مسافرت مسخره مونم تموم شد و برگشتیم خونه

.

.

.

شرمنده 2روز نتونستم پست بدم

از داستان نفس تقریبا دو قسمت دیگه مونده

چند تا از دوستان داستان زندگیشونو برام فرستادند

اگه کسی دیگه ایی هم میخواد داستانشو بفرسته یا برام کامنت بذاره

 یا اگه وب داره به صورت پست خصوصی بذاره وبلاگش تا برم بخونم

تا بهترینشو بذارم وبم

خیلی ممون

قربونتون برم

رها

+ تاریخ شنبه هفدهم دی 1390 ساعت 13:13 نویسنده رها |

 

فضای سنگینی بود

هیچکس جرات حرف زدن نداشت

چاقو میزدی به اقاجونم خونش در نمیومد

منم رفتم گرفتم خوابیدم

نصفه های شب با صدای جیغ و داد مامان از خواب بیدار شدم

دویدم سمت اتاقش

دیدم داییم داره کتکش میزنه

خودمو انداختم جلوی لگدهای داییم

داییم خیلی عصبانی بود

دید دارم من کتک میخورم بی خیال شد و رفت

اما مامانم تا صبح سرشو به دیوار کوبید و گریه کرد

نمیدونم چه دردی داشت

چه کمبودی داشت

چرا اینکارارو میکرد

عین دخترای نوجون سرکش بود

هیچ اخساس مسئولیتی نمیکرد تویه زندگیش

خیلی راحت همه چیو رها میکرد و میرفت

به چند روز نکشید که باز فرار کرد

از نیروی انتظامی زنگ زدند که بیاین ببرینش

با یه مرد تویه پارک گرفته بودنش

دوباره جیغ  داد فریاد گریه کتک کاری

بازم داییم کتکش زد

کم کم  داشت اخرای تابستون میرسید

قرار بود داییم عروسی کنه

مادرم فکر میکردبا ازدواج کردن داییم مادرم ازادی بیشتری پیدا میکرد و راحت تر میتونست واسه خودش بره و بیاد

اما زن داییم از مامانم متنفر بود

تو کارای مادرم سرک میکشید

فضولی میکرد زیر ابشو میزد و بیشتر از قبل تشنج درست میکرد

رفتم دبیرستان درسم عالی بود تو المپیاد رتبه اوردم

شاید بگین تو اون وضعیت چه جوری درس میخوندم

 اما درس تنها چیزی بود که باعث میشد کمتر به وضعیت زندگیم فکر کنم

تو دبیرستان با یه دختری به اسم شادی اشنا شدم

حس میکردم دختر خوبیه

از زندگیش برام گفت

از غم و غصه هاش

از عشقش

من با هیچ کس زیاد جور نبودم اما شادی و تو خونه راه میدادم

3روز تو هفته میومد خونمون پیشم میموند

تا اخر شب کنار هم بودیم و بعد هم با پدر بزرگم میبریدم میرسوندیمش

منم یه نفر و تو زندگیم خیلی دوست داشتم

خواننده بود

قبلا میشناختمش

توی کنسرت هم دیده بودمش و باهاش دست داده بودم

از فکر کردن بهش هیجانزده میشدم

شماره تلفنش رو بهم داده بود

منم چند بار از خونه بهش زنگ زده بودم

اما اون منو نمیخواست

یه زن صیغه ایی داشت

نمیدونم شاید منو به چشم یه بچه میدید با یه علاقه ی بچه گانه

از عشقم واسه ی شادی میگفتم

تا حالا واسه ی هیچکس تعریف نکرده بودم

خیلی شادی و دوست داشتم

باهم پژوهش سرا میرفتیم

با هم جشنواره ی خوارزمی میرفتیم اون واسه تفریح من واسه ی کار

خیلی روزای خوبی با هم داشتیم

شادی میدید که من چقدر عاشق اون پسره م

میخواست کمکم کنه بهم گفت شماره ی پسره رو بهم بده

شماره رو بهش دادم

زنگش زد زنش گوشی و برداشت

گفت گوشی و بده بهش

اما زنه گفت خفه شو

گفت میدونم از طرف کی هستی

بهش بگو شماره تو میدم پلیس تا به جرم مزاحمت دستگیرت کنند

بهش بگو ابروشو میبرم

صدای تهدیداشو میشنیدم

خیلی وحشتناک بود

چهره ی بابا بزرگ و مامانم میومد تو ذهنم که دارند سرزنشم میکنند

داییمو میدیدم که داره کتکم میزنه

نمیخواستم باعث ابروریزیشون باشم

نمیخواستم منم مث مامانم اذیتشون کنم

حالم دست خودم نبود

دویدم طرف پژوهش سرا

رفتم تو دستشویی و مایع دستشوییها رو ریختم کف دستم

هی ریختم و هی خوردم

جیگرم داشت سوراخ میشد حالم بد بود

توان وایسادن نداشتم رفتم طرف ازمایشگاه

تا معلم حواسش نبود

یکم از محلولها رو خوردم

بعد شادی اومد

یکی از بچه ها دیده بود چیکار کردم و به شادی گفته بود

معلم دید رنگ به رو ندارم اومد طرفم گفت مریضی ؟

گفت خب میخواستی نیای و رقت

اما شادی که دید حالم بده به زور سوار ماشین خواهر یکی از دوستام کرد و منو برد بیمارستان
+ تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390 ساعت 1:59 نویسنده رها |

 

یازده سالم شده بود

تازه مامان بزرگ بابا بزرگم از مکه اومده بودند

مامانم اروم و قرار نداشت

همین که دید حواسشون نیست رفت سر چمدوناشون و یه پیرهن مردونه از سر چمدون برداشت

فهمیدم میخواد بده به یکی از دوستاش

گفتم اگه بدی به کسی به مامان بزرگ میگم

حمله کرد طرفمو وشروع کرد به کتک زدنم

بعدم انداختم تو اون اتاق

خیلی از دستم عصبانی بود

شاید حس میکرد من مانع خوشبختیشم

داشتم گریه میکرد که در و باز کرد و اومد تو اتاق

منو که دید گریه ش گرفت

گفتم گریه نکن مامان

فردا با هم میریم کادوشو بهش میدیم

فردا پیرهنو بردیم برا یکی از دوستاش

یادمه مامانم با یه زنی دوست بود به اسم رومینا

ازش متنفر بودم حتی مادر بزرگم تو خونه هم راش نمیداد میگفت زن خوبی نیست

یه بار که مامان بزرگم اینا نبودند مادرم زنگ زد بهش اومدند تو خونه

اون روز کلی به پسرا زنگ زدند و حرف میزدند و میخندیدند

من داشتم کادر دستی درست میکردم اما حواسم به همه ی کارهاشون بود

رومینا یه سیگار روشن کرد و اومد طرفم

سیگار و گذاشت دهنم و گفت یه پک بزن

منم یه پک محکم زدم داشتم خفه میشدم

سرفه م گرفت

ولی مادرم اون گوشه نشسته بود و نگام میکرد

حتی به خودش زحمت نداد بخاطر من از سر جاش بلند بشه

اصلا واسه ی مامانم مهم نبودم انگار اصلا در قبالم احساس مسولیت نمیکرد

شاید هیچ وقت فکر نمیکرد با رفتارش از خودش چه موجود نفرت انگیزی واسه ی من میسازه

قرار بود پدرم بره مسافرت از من خواست که همراهشون برم

مادرم یه نامه از غم جدایی و دلتنگیش نسبت به بابام و اینکه دلش میخواد بازم پیش بابام برگرده نوشت

و گفت اینو یواشکی بده دست بابات

بابام چند سالی بود ازدواج کرده بود و با زنش خوشبخت بود

از زن جدیدش دوتا بچه داشت

از بخت بده من زن بابام نامه رو پیدا کرد و تمام مدت مسافرت با پدرم قهر کرد و مسافرت و واسه ی من به زهر کرد

حتی پیش خودش نگفت که این بچه ست تقصیری نداشته اگه نامه ایی هم بوده مادرش نوشته نه خودش

 

مادرم همه جا خودشو بی ابرو کرده بود حتی ملاحضه ی ابروی بابا بزرگم رو هم نمیکرد

 با یه مردی سر کوچه دوست شده بود که خیاطی داشت  اسمش اقا مقصود بود

منو میفرستاد برم دمه مغازش ازش امنتی مادرمو بگیرم و بیارم

نمیدونستم توش چیه وقتی اومدم خونه مامانم بازش کرد دیدم لوازم ارایشیه

چون مامانم میدید دهنم قرصه وقتایی که کار داشت یا حوصله نداشت منو میفرستاد

 این ور و اون ور برم کادوهاشو از این و اون براش بگیرم

یه روز که داشتم بر میگشتم رفتم دمه سوپری تا خوراکی بخرم

گفت چی میخوای گفتم ابمیوه

گفت برو از یخچال بردار

رفتم سر یخچال بردارم که یهو دیدم یه دست اومد طرفم خیلی ترسیدم

 اومدم جیغ بزنم که دمه دهنمو گرفت و تموم بدنمو دستمالی کرد

خیلی خاطره ی وحشتناکی بود

از اون روز دیگه طرف مغازه ش هم نرفتم

شاید اگه دختر یه ادم حسابی بودم مغازه دار جرات اینکارو به خودش نمیداد

حتی به هیچ کسی هم نگفتم

 

گذشت و گذشت تا رفتم اول راهنمایی

درسم خوب بود تو مدرسه ی نمونه درس میخوندم همه تو مدرسه دوستم داشتند

بعضی از دخترا با وضعیت های خیلی جلف میومدند مدرسه اما من سرم به کار خودم بود

درسمو میخوندم

کم کم با دوتا دختر به اسم زهرا و الناز اشنا شدم

وقتی بیشتر شناختمشون فهمیدم دخترای خوبی نیستند

ولی تنها تر از اون بودم که بخوام دیگه باهاشون دوست نباشم

فقط 12سالمون بود اما

وقتای بی کاری با پسرا قرار میذاشتند

گاهی خونه نمیرفتیم و میرفتیم دنباله پسرا

با پسرا دوست نمیشدم ازشون خوشم نمیومد

اما همشون و دست مینداختیم و اذیت میکردیم

یه روز که از مدرسه برمیگشتم چندتا پسر افتادند دنبالمون

خیلی ترسیدم

شروع کردم به دویدن و گریه کردند پسرا هم مسخره م مسکردند و بهم میخندیدند

همون موقع داشت اذون میگفت

بخاطر کارای بدم عذاب وجدان گرفتم و توبه کردم

رابطه مو کلا با دوستام قطع کردم

درس میخوندم

اما تنها و افسرده بودم

با هیچ کس تو مدرسه رابطه نداشتم

زده بودم تو کار شعر و شاعری

14سالم شده بود

مامانم واسه امتحانای اخره سال اومد دنبالم

وقتی از سر امتحان برگشتم

دیدم مامانم نیست

هاج و واج اطرافمو نگاه کردم

مادرم نبود

برگشتم خونه

مادر بزرگم گفت مادرم کو گفتم نیست فکر کنم فرار کرده

مادر بزرگم زد تو گوشم

 انگار من تو فرار مادرم مقصر بودم

چند روز گذشت اما هیچ نشونی از مادرم نبود

تا اینکه بعد از چند روز یکی از اشناها اومد به بابا بزرگم گفت دخترت تو فلان نقطه ی شهره برو جمعش کن

از شنیدن اون حرف داغون شدم

مادرم بود تحمل نداشتم کسی در موردش اون حرف و بزنه

حس میکردم هنوزم دوستش دارم

بابا بزرگ و داییام رفتند پیداش کردند و اوردنش

+ تاریخ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ساعت 23:59 نویسنده رها |

 

کم کم اوضاع به حالت عادی در اومد

رابطه ی مامان و بابا بهتر شد

تا اینکه عروسی دختر عموی مادرم رسید

مامانم واسه ی عروسی خیلی هیجان زده بود

از مدتها قبل مشغول اماده کردن خودش بود

تا اینکه یه روز قبل از عروسی به مادرم گفت نمیخواد بری عروسی

میخوام ببرمت مسافرت

مادرم خیلی گریه کرد خیلی التماس کرد گفت بذار بعد عروسی میریم  مسافرت

اما حرف حرف بابام بود

افتاده بود سر لج که نمیخوام بری عروسی

بلاخره حرف حرف بابام شد

رفتیم مسافرت

خوب بود تا حالا مسافرت نرفته بودم

تو دنیای بچگی وقتی میدیدم مامان و بابام کنار همدیگه ند خیلی ذوق میکردم

از مسافرت برگشتیم

نمیدونم یهو چی شد

همه چی به هم ریخت

کی نشست زیر پای مامانم که یه پا وایساد رو بروی بابام و گفت طلاق میخوام

بابام شکست

خیلی غصه خورد

مامانمو خیلی دوست داشت

اما دیگه فایده نداشت

مامانم از دست رفته بود هیچ رقمه حاضر نبود با بابام ادامه بده

کارای طلاق مادرم خیلی سریع پیش رفت

مادرم مهرشو بخشید و منو از بابام گرفت

البته نه اینکه خودش بخواد

پدر بزرگ و مادر بزرگم بهش گفتند باید نفس و بیاری پیش خودت

پدربزرگ و مادر بزرگم خیلی دوستم داشتند تو زندگیم برام همه کاری کردند

شاید خیلی بیشتر از مادر و پدرم

خیلی شیطون بودم از درو دیوار بالا میرفتم اما هیچکس حرفی بهم نمیزد

دوتا دایی مجرد هم داشتم که خیلی هوا مو  داشتند

کم کم به سن مدرسه رسیدم

درس خون بودمو باهوش

روزایی خوبی بود تا اینکه یه مریضی سخت گرفتم

تو بیمارستان بستری شدم

بابام اومد ملاقاتی

یه لحظه با مامانم چشم تو چشم شد

نگاهشون روی همدیگه خیره موند

بعد از اتاق رفت بیرون

تو دنیای بچگی حس میکردم هنوزم همدیگه رو دوست دارند

بابام موهامو ناز کرد بوسیدم و ازم قول گرفت زود خوب بشم

خوشحال بودم بابام پیشمه

خیلی دلتنگش میشدم

یکم پیشم موندو رفت

تو بیمارستان یه هم اتاقی داشتم به اسم فائزه

روستایی بود

پدر و مادر هم نداشت

عمه ش ازش مراقبت میکرد و پیشش میموند

کم کم عمه ش با مامانم جور شد

اسمش سوسن بود

زیر گوش مادرم از تنهاییاش گفت

خیلی با هم دوست شدند

همش از مدل لباس و فلان مدل مو میگفتند

سوسن زن خوبی نبود

وقتی با مادرم دوست شد باعث شد باز مادرم وجود منو فراموش کنه

چند روز بعد از بیمارستان مرخص شدم

رفتیم خونه ی بابا بزرگ

خونه ی بابا بزرگ و دوست داشتم همه اونجا هوامو داشتند

مادرم رو هم خیلی دوست داشتند

مادرم تک دختر بود و هرچی میخواست براش فراهم میکردند

ولی مادرم از محبتهای خانواده ش سوئ استفاده میکرد

امتحانای خردادمو میدادم

همه ی درسامو خوب دادم تا اینکه واسه ی اخرین امتحان مادرم گفت میخوام بیام دنبالت

فکر کردم وضعیت درسم  براش مهم شده

باهام اومد

پیشم موند تا امتحانمو دادم

از مدرسه که اومدیم بیرون گفت بیا سوار ماشین دوستم بشیم و بریم

فکر کردم شاید دوستش یکی از اشناهامون باشه

سوار شدیم دیدم یه مرد پشت فرمونه ماشینه

تا اومدم دهنمو باز کنم مادرم چپ چپ نگام کرد و منم حرف تو دهنم خشک شد

هیچی نگفتم

با ماشینش رفتیم بیرون شهر

اون اقا که اسمش محمد بود مدام با مادرم شوخی میکرد

تو راه برگشت یه چیزی دیدم که واقعا برام چندش اور بود

محمد جلوی چشمای من مادرمو دستمالی مبکرد

حالم بد شد

بالا اوردم

گند زدم به ماشین

مامانم از دستم جوش اورد و زد تو گوشم

شاید حق داشت حالش گرفته شده بود

جلوی دوست پسرش ابروش رفته بود

مدرسه ی من شده بود بهونه ایی که مادرم بره دنبال ولگردیاش

وقتی من همراهش بودم کسی بهش گیر نمیداد کجا بودی و چیکار کردی

دیگه داشت حالم از مدرسه به هم میخورد

از زندگی از همه چی متنفر بودم

 

.

.

.

تو قسمت قبلی گفتم نفس 19 سالشه

البته فکر میکردم 19 سالشه اما اومد گفت نه 17 سالمه خواستم اشتباهمو تصحیح کنم

وقتی داستان پرتو یا نفس و میخونیم میبینیم چقدر رفتارایی که بزرگترا انجام میدند تو ذهن بچه ها میمونه

کاش بزرگترا وقتی خطا میکردند یه لحظه بچه هاشونو میاوردند تو ذهنشون و با خودشون فکر میکردند که شاید این کارشون ممکنه تا اخر عمر توی فکر و ذهن بچه تاثیر منفی بذاره

بچه ها هیچ وقت فراموش نمیکنند

شاید بزرگترا بچه هاشونو میبرند دنبالشون تا کسی بهشون شک نکنه

 ولی اگه یه ذره وجدان داشته باشند  هیچ وقت اینکارو نمیکنند و باعث نمیشند

 بچه تا اخر عمر بار سنگین این همه فشار و با خودش به دوش بکشه

شاید هیچ چیزی واسه ی یه بچه از این سخت تر نباشه

 که ببینه پدرش یا مادرش اون فرشته ایی که فکر میکنه نیست

قربون همتون برم

دوستتون دارم

رها

راستی یه پست در مورد پرتو گذاشتم

onlyme3.blogfa.comاگه حسش و داشتین برید بخونین

+ تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 18:32 نویسنده رها |


تويه خونواده تقريبامدرن امروزي به دنيااومدم...

مادرم شبانه روزپي رفيق

بازياشوارايشگاهو اين كلاس به اون كلاس بود.....

نمیدونم شاید با این کارا میخواست تنهاییاشو پر کنه

پدرمم توجاده هاماشين

رانندگی میکرد

زندگي خوب وارومي داشتيم


كم كم زبون

واكردم ازمامانم گلايه كردم كه چراتنهام

 

....مادرم برگشت گفت تويكي برامن

زيادي هستي ديگه بچه ميخوام چيكار...

همیشه فکر میکردم مادرم واسه ی اینکه خودشو تو خونه ی بابام پایبند کنه به دنیا اورده

حتي به خودش زحمت

نميدادكه به من شيربده ياوقتي خرابكاري ميكردم منوبشوره

 هميشه زن

همسايه يادختراش بودن كه بهم ميرسيدن....

هميشه منو میذاشت خونه ی اونا و خودش میرفت بیرون


تنها چیزی که در مورد من واسه ی مامانم مهم بود سر و شکل و غذام بود

نمیخواست دوستاش منو تو یه وضعیت نا مرتب ببینند و خجالت زده بشه

گذشتوگذشت تااينكه پدرم عمشواوردخونه ماتامنومادرم

تنهانباشيم...

مادرم زن خوشگلی بود و بابام حق داشت بخاطرش بترسه 

نمیدونم شاید هم چیزی از کسی شنیده بود که نمیخواست مادرم تو خونه تنها بمونه

خوشحال بودم که عمه ی بابام پیشمه حداقل مجبور نبودم اویزون همسایه ها باشم

مادرم از اومدن عمه ی بابام خیلی ناراحت بود

مرتب غر میزد

وقتی بابام میومد دعوا راه می انداخت که به من اعتماد نداری و واسه ی من به پا گذاشتی

هرچند مادرم کار خودشو میکرد

منو بی بی رو میکرد تو اتاق و میگفت تا نگفتم نیاید بیرون و اگه چیزی هم خواستین بهم خبر بدین

بی بی خیلی پیر بود

هیچوقت به مادرم اعتراض نمیکرد

تااينكه يبارپدربي مقدمه ازمسافرت  برگشت

اون روز

مادرم با چند تا از دوستای زن و مردش تو اشپزخونه نشسته بودند

بابام در نزد و از بالای در پرید تو ی خونه

من روی حیاط با بیبی نشسته بودم

بابام اشاره کرد که حرفی نزنیم

اروم و بی صدا رفت بالای سر مادرم

منم از کنجکاوی رفتم دنبالش

داشتند سیگار میکشیدند مشروب میخوردند و ورق بازی میکردند

بابام مات و مبهوت نگاهشون کرد

یه دفعه فریاد بابام بلند شد 

مادرم وقتی بابامو دید پرید بالا خیلی ترسیده بود

سریع رفت تو اتاق و در و بست

اون شب خونمون جهنم شد

پدرم بی بی و برد خونه ی یکی از فامیلا به منم گفت

همینجا روی حیاط بشین حق اینکه بیای تو خونه رو نداری

صدای فریاد های بابا بلند شد

مادرم جیغ میکشیدو التماس میکرد

خیلی سردم بود

پاهام بی حس شده بود اما شجاعت اینکه برم ببینم چی شده رو نداشتم

بالاخره بعد از 2ساعت سر و صدا ها اروم شد

رفتم تو

مادرم خونین و مالین یه طرف افتاده بود و بابام هم عصبی و داغون یه گوشه نشسته بود

الان میتونم درد بابا رو بفهمم

مامان و بابام از روی عشق با هم ازدواج کرده بودند

وقتی مادرم 14ساله بود با بابام عاشق هم میشند و با هم فرار میکنند

بعد خونواده هاشون مجبور میشند به ازدواجشون رضایت بدند و وقتی من به دنیا اومدم مادرم فقط 15سال داشت

شاید به همین خاطر بود که انقدر کله ش باد داشت

به قول خودش فرصت نکرده بود جوونی کنه

تا چشماشو باز کرده دیده بچه داره

اون شب گذشت

دیگه بی بی نیومد خونمون

مادرم هم مهربون شده بود

به من میرسید دیگه نمیرفت بیرون منو نمیذاشت خونه ی همسایه ها

یه روز رفت موهای بلندشو فر کرد گفتم چه قدر موهات قشنگه مامان گفت قراره فردا بابات بیاد

کلی ذوق کردم

اونشب مامانم پیش من خوابید

صبح که از خواب بیدار شدیم دیدیم هر چی داشتیم و دزد برده

بابام اومد

خیلی عصبانی شد

مادرمو مسئول دزدی خونه میدونست

نمیدونم چرا ؟

همون موقع قیچی و برداشت و موهای مامانمو چید

از اون روز باز مشکلات شروع شد

دعواهاشون تمومی نداشت

 

 

سلام دوستای گلم اول از همه یه دنیا ممنونم که بخاطر پست قبلی شرمنده کردید

باورم نمیشد این همه برام نظر گذاشتین

خیلی خوشحالم کردید از همه تو یه دنیا ممنونم

این داستان زندگیه نفسه

نفس یکی از خواننده های وبمه که داستانشو برام فرستاده

و ازم خواسته بذارم تو وبم

امیدوارم که خوشتون بیاد از داستانش

داستانش زیاد طولانی نیست اخه نفس فقط 19سالشه 

هر کدوم دیگه از دوستان مایلند داستانشونو به طور کلی یا خلاصه برام بفرستند

من باز نویسی میکنم میذارم تو وب تا بقیه ی دوستان بخونند

فقط لطفا داستانهایی که مفرستید جذاب و واقعی باشه

یه دنیا ممنون دوستتو دارم رها

+ تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ساعت 0:4 نویسنده رها |

وقتی شهرام دید از دوستاش خوشم اومده یه ترتیبی داد که رفت و امدمونو باهاشون بیشتر کنیم

خوشحال بودم

وقتی شهرام سر کار بود میومدند با هم میرفتیم بیرون خرید مهمونی دوره ایی

دیگه حوصله م کمتر سر میرفت

از تو لاک خودم در اومده بودم

افروز میگفت سرت به زندگیت باشه دوباره نرو با اینا دوست شو که یه دفعه یه دردسر درست کنی ابرو ریزی راه بندازی

بهش گفتم فضولی نکن شوهرم خودش اینجوری خواسته

حس میکردم حسادت میکنه و نمیخواد خوشیه منو ببینه

سعی  میکردم کمتر براش تعریف کنم

دوستای شهرام خیلی خوب بودند فقط خیلی با ما فرق داشتند

وضع و اوضاع زندگیشون در سطح ما نبود

خجالت میکشیدم بیاند و خونه و زندگیمونو ببینند

وسایل زندگی ما خیلی کم بود

فقط وسایل ضروری بود که مادرم برام خریده بود

 به شهرام گفتم باید دو دست مبل بگیری قالی ها رو عوض کنی

تلویزیون و خلاصه انقدر گیر دادم چند بار دعوا راه انداختم تا بالاخره وضع و اوضاع زندگیم همون شد که میخواستم

شهرام فقط میخواست یه کاری کنه که من زندگی کنم

سعی میکرد هر کاری بکنه تا من خوشحال باشم

وقتی افروز وضع زندگیمو دیدم خیلی حسادت کرد

گفت بهتر بود پس انداز میکردید

گفتم ما که هم ماشین داریم هم خونه واسه چی باید پس انداز کنیم

گفت طلا نداری

افروز زندگیش خوب بود

نه به خوبیه من

گفت من که هرچی پول دارم طلا میخرم

به این فکر افتادم که برم تو کار خرید طلا

گیر دادنام به شهرام شروع شد

گفتم زن اگه طلا نداشته باشه ارامش نداره

شروع کرد نقد و چکی برام طلا بگیره

طلا دار هم شدم

شاید به جایی رسیدم که هیچ وقت فکرشم نمیکردم

وضع و اوضاع زندگیم روبراه شد

یه روزی همون موقعی که داری تو بدبختی دست و پا میزنی از خدا میخوای که یه راهی جلوی پات بذاری تا تو مث ادم زندگی کنی

اما خدا اروم اروم شرایط خوب و برات محیا میکنه

یه جوری که خودتم متوجه نمیشی

فقط وقتی به یه جایی میرسی و به عقب نگاه میکنی میبینی چه اتفاقایی تو زندگیت افتاده

زندگی من خوبه

بهانه نمیارم که توش کمبود عشق و احساس میکنم

چون زندگی با عشق رو هم قبلا تجربه کردم

دیدم هیچ خبری توش نیست

شاید زیاد با شهرام خوشحال نیستم

شاید زندگیم رویایی نیست

شاید گاهی خسته میشم و میزنم در دیوونه بازی

ولی به این نتیجه رسیدم خارج از این زندگی هم هیچ خبری واسه ی من نیست

مشکلی نیست

البته یه سری مشکل بود که قبلا حل کردیم

شایان الان 5سالشه

چند وقت پیش متوجه شدم شهرام حشیش میکشه

تونستم با کمک مادرم ترکش بدیم

البته خودش هم خیلی تلاش کرد

تنها خوشحالیه من تو زندگی اینه که شهرام مث من نیست

یه ادم منطقیه دست به کارای احمقانه نمیزنه

مث من وقتی دعوا میشه همه چیزو به هم نمیریزه

مث من سریع نمیخواد خودشو بکشه

مث من همه ی حرمتا رو زیر پاش نمیذاره

مث من احمقانه ترین کارا رو نمیکنه

چند وقت پیش رفتم دکتر گفت افسردگی شدید داری

وقتی داروها مصرف کردم به این نتیجه رسیدم که این راه حل نیست

دیدیم قرص های ضد افسردگی فقط منو اروم میکنه

دردی ازم دوا نمیکنه

فقط منو به خواب میبره

شهرام گفت نمیخوام از دستت بدم

تموم قرصامو ریخت تو پلاستیک زباله و یه ماه کار و زندگیشو ول کرد و منو برد مسافرت

تمام شهرها تابم داد

همه ی بد اخمیامو دید

باهام گفت و خندید

شوخی کرد

همه چی برام خرید تا بالاخره خندیدن و دوباره یادم داد

بهم یاد داد زندگی ادامه داره

هیچ چیزی انقدر ارزش نداره که باعث بشه ادم نتونه نهایت استفاده رو از زندگیش ببره

چیزی که تو زندگی بیشتر از هر چیزی عذابم میده وضعیت نامعلومه پژمانه

الان پسرم یه نوجونه

یه نوجونه پرخاشگر

وقتی افروز از پژمان برام میگه

از چیزایی که درموردش شنیده کلا میریزم به هم

میگفت پژمان چند وقت پیش دوماه از خونه فرار کرده و عموهاش اومدند دمه خونمون ببینند اونجاست یا نه

میگه دیگه درس نمیخونه

عرق میخوره

چند بار رفته دمه خونه ی افروز ادرس منو بگیره

گفته فقط میخوام مامانمو پیدا کنم و زندگیشو به هم بریزم

میگه میخوام مادرم بد بخت بشه

افروز میگفت بچه تم عین خودت عقده ایی و روانیه

ولی من پژمان و میفهمم

بهش حق میدم

پژمان من هیچکسی و نداره

حتی دلم نمیخواد به حرفایی که افروز پشت سرش میزنه گوش بدم

وقتی میگه عقب موتور یه مرد داشته میرفته

یا میگه دیدمش که سیگار میکشیده

دلم میخواد بزنم تو دهنش

دلم میخواد بهش بگم بچه ی تو که انقدر امکانات داره و پدر مادر بالای سرش ند اینقدر گند دماغ و به درد نخور شده

چطور از یه بچه ایی که هیچکس و تو زندگیش نداره توقع داری ادم باشه

دلم میخواد پسرمو ببینم

اما ازش میترسم

از شهرام میترسم

از خانواده م میترسم

نمیدونم اگه ببینمش چی باید بهش بگم بعد از این همه سال

نمیدونم که اصلا منو میشناسه یا نه

شاید انقدر از من عقده داشته باشه که لحظه ی اولی که ببینتم چاقوشو در بیاره و بکنه تو سینم

حتی از اون مادرای به درد بخور هم نیستم که درد پسرمو ببینمو براش درمون بشم

من به هیچ درد پژمان نمیخورم

حتی نمیدونم باید بهش فکر کنم یا بزنم دره بی خیالی

مهم نیست

اونم خدا رو داره

امیدوارم یه معجزه تو زندگیش بشه و دنیاشو عوض کنه

.

.

.

داستان فراز هم تموم شد

ممنون که وقت گذاشتین و خوندید

اخرشو یکم خلاصه نوشتم چون دیدم تکرار مکرراته

دیدم شاکی شدید که همش از اعتیاد و ترک اعنیاد و این چیزا مینویسم

نمیدونم خوشتون اومد از داستانم یا نه

ولی از خواننده های خاموشم که میدونم تعدادشون هم خیلی زیاده  میخوام تو این قسمت اخر نظرات کلی شونو در مورد داستانم بگن

هرچند خیلی کوتاه در حد یه جمله

ممنون میشم

از خواننده های همیشگی وبمم که برام نظر میذارند و خوشحالم میکنند خیلی ممنونم

همتونو خیلی دوست دارم

رها

+ تاریخ شنبه دهم دی 1390 ساعت 18:44 نویسنده رها |

اره شهرام بود

صحنه ی غریبی نبود

بارها و بارها دیده بودم این صحنه رو

یک عمر

خودم مسعود سیما نسترن همسایه مون حالا هم شهرام

شاید اگه هر کس دیگه ایی بود خیلی براش تکون دهنده بود

اما واسه من نه

شاید به قول افروز دیگه بی غیرت شده بودم

یه ادم بی تفاوت

نشستم سر مبل

شهرام اومد پایین

شرمندگی از سر تا پای وجودش میبارید

فراز به قران من معتاد نیستم

گفتم فقط هیچی نگو برو میخوام تنها باشم

گفت تو رو خدا منو ببخش دیگه از این غلطا نمیکنم

اینو علی بهم داده بود

اگه میخوای دیگه رابطه مو باهاش قطع میکنم

اصلا ادم نیست این علی

 بسه شهرام

خفه شو شهرام

گم شو شهرام

نمیخوام ببینمت بذارم به حال خودم

در حال و باز کردم و هولش دادم بیرون و گفتم گمشو بیرون تا دو سه ساعت دیگه هم پیدات نشه

نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیفته

درست زمانی که فکر میکردم داره همه چی درست میشه دارم از اعتیاد فاصله میگیرم

وای شهرام

نمیدونستم میتونم ادامه بدم یا نه

زنگ زدم به افروز با نصیحتاش شروع شد

خودتو شل نگیر

سفت و سخت وایسا پا کارش

جواب ازمایشش منفی بود یعنی معتاد نیست خر نشو فراز

نذار معتاد شه نذار با علی بره

خودت واسش بشو همه کسش

ازش فاصله نگیر

امروزم اگه یه غلطی کرده واسه اینه که تو ناراحتش کردی تو اعصابشو ریختی به هم

حوصله ی شر  ورای افروز و هم نداشتم

خداحافظی و قطع

شاید منم اگه میخواستم دیگران و مشاوره کنم بلد بود

نصیحت کردن که کاری نداره

خیلی راحت واسه ی زندگی دیگران نسخه میپیچی

میترسیدم

مسعود و که انقدر دوست داشتم نتونستم تحمل کنم

اینو نمیدونم بشه یا نه

دو ساعت بعد مسعود اومد با یه دسته گل و دو دست غذا

گفت میدونستم ناراحتی شام درست نکردی

گفتم فقط فکر شیکمتی

گفت واسه تو هم گرفتم

نمیخواستم بخورم اما خیلی گرسنه بودم

تمام مدت شایان بهم چسبیده بود و شیر میخورد

باهاش حرف زدم

قول داد دیگه نکشه

منم قبول کردم

روز بعد که رفت سر کار رفتم اتاق بالا رو حسابی گشتم

مطمئن بودم هنوزم یه چیزایی بالا داره

یه عمر معتاد بودم و میتونستم افکار ادمای معتاد و بخونم

گشتم تقریبا نصف بست پیدا کردم

فکر کنم مال دیروز بود که یه دفعه رسیده بودم و نتونسته بود بکشه

فهمیدم اینکاره نیست

نشستم ته بست و کشیدم

خیلی حال داد

گفتم این اخرین بارمه

چون در حال اگه بخوامم بکشم هم گیرم نمیاد تو شهر غریب بی پول پس سعی کردم لذت ببرم

حالت نشعگی بعد از مدتها

کارم که تموم شد گاز 4پایه شو اوردم پایین سیخ و لوله شو اناختم بیرون

وقتی اومد گفتم وسایلتو انداختم بره که نبینی هوس کنی

گفت کار خوبی کردی

اره اگه جلو ی چشم ادم باشه ادم تحریک میشه خر میشه

بهش خنده م میگرفت یه جوری باهام حرف میزد انگار تا حالا تریاک ندیدم و نمیدونم ادم معتاد چه جوریه

تا چند وقت تو نخ کاراش بودم مطمئن بودم نمیکشه

خیلی ترسو بود واسه همین میدونستم جرات اینو نداره که بره مواد بخره

اگه کسی براش میاورد که من کنترلش میکردم

تا یه شب که تولد زن یکی از دوستاش دعوت شدیم

شهرام میگفت خیلی با کلاسند

بچه رو گذاشتم خونه ی مادر شوهرم

رفتم ارایشگاه و تیپ زدم

نمیخواستم ازشون کم بیارم

بار اول بود منو میدیدند

دهنشون از تعجب باز مونده بود که چه طوری من رفتم زن شهرام شدم

همه میگفتند اقا شهرام ماشاله 1000ماشاله خانومت خیلی تیپه از کجا پیداش کردی؟

چه جوری مخشو زدی اومده زنت شده

شهرام هم باد مینداخت تو غبغش که از بس جذابم فراز جان جذبم شده

میخواستم بگم اره جون عمت از درد اینکه نمونم تو خونه اومدم زنت شدم

خیلی سریع با چند تا زن و دختر همسن و سال خودم دوست شدم

به قول افروز که میگفت تو هیچیتم به درد نخوره روابط عمومی خوبی داری و زود با همه جور میشی

به اصرار دوستام رفتیم حسابی مشروب خوردیم

چند نفر هم اوئنطرف داشتند تریاک میکشیدند

دیدم شهرام حال مساعدی نداره بهش گفتم بیا اینور تو هم مشروب بخور

میخواستم حال و هوای تریاک از سرش بره

حسابی خوردیم

اخر شب گیج و منگ رفتیم خونه

حتی نرفتیم شایان و از خونه ی مامان شهرام بیاریم

+ تاریخ پنجشنبه هشتم دی 1390 ساعت 0:19 نویسنده رها |

افروز میگفت مسعود و با  هرویین گرفتند و بهش حبس ابد دادند

دلم واسه پژمان میسوخت

میدونستم تنها کسی که به پژمان توجه میکنه باباشه

باباش نباشه هیشکی بهش محل سگ هم نمیذاره

به شهرام گفتم بذار بچه مو بیارم بزرگ کنیم گفتم خدا رو شکر که وضعمون خوبه میتونیم از یه بچه ی دیگه هم نگهداری کنیم

گفت من اگه میخواستم بچه نگه دارم 2تا بچه ایی که از زن اولم داشتم و نگه میداشتم

نه من حاضر نیستم بچه ی شوهر اولت و بزرگ کنم

خیلی باهاش حرف زدم التماس کردم ولی حرف حرفه خودش بود

به افروز گفتم گاهی به پژمان سر بزنین یکم بهش برسین اگه چیزی هم براش خریدین خودم پولشو میدم

گفت باشه

قرار شد بره از عموش اجازه شو بگیره و 2روز بیارتش پیش خودش

گفتم تا پژمان خونه ی افروزه زنگ بزنم صداشو بشنوم

زنگ که زدم افروز گفت قطع کن بعد خودم زنگ میزنم

چند ساعت بعد زنگ زد

گفت اون موقع پژمان پبشم بوده

گفتم خب میخواستم باهاش حرف بزنم

گفت بهتره حرف نزنی

گفتم خب چرا گفت به خونت تشنه ست

میگه ادرس بدین من برم مامانمو ببینم

میگه باید ببینم با کی شوهر کرده که منو ول کرده و رفته

میگه میخوام ببینم چه مادریه که اصلا فکر بچه ش نیست و چند ساله اصلا بهم سر نزده

گفتم براش توضیح میدادی که چرا از باباش جدا شدم

گفت توضیح دادم اما میگه اینا دلیل نمیشه

مادرم در حق من مادری نکرده میخوام خودم ببینمش یه عالمه حرف دارم بهش بگم

گفت میگفته منو ببرید پیش مامانم تا همه چیزو بهش بگم

گفتم قیافه ش چه شکلی شده

گفت خیلی لاغره با اینکه هم خودت قدت بلنده هم باباش اما این زیاد قدش بلند نیست

گریه م گرفت

یعنی واقعا اگه میخواستم نمیتونستم با مسعود ادامه بدم

باید تحمل میکردم حدااقل به خاطر پسرم

افروز میگفت یه گوله اتیشه که میخواد همه جا رو به اتیش بکشه

حق داشت

هرکاری هم که میکرد حق داشت

خودم که پدر و مادر داشتم انقدر عقده ایی بودم خدا به داد پسرم برسه

هیچ وقت براش مادری نکرده بودم

حداقل تو این چند سالی که خونهی بابام بودم میتونستم بیارمش پیش خودمو براش مادری کنم

دیگه الان محبت کردن افروز به دردش نمیخورد

شهرام سیگاری بود

یه بار نشستم کنارش و گفتم یه دونه از سیگاراتو بردارم ببینم چه جوریه

گفت بردار

نشستم کنارش و یه نخ سیگار کشیدم

خیلی حال داد

گفت یه جوری سیگار میکشی که انگار یه عمره سیگاری بوده

هیچی نگفتم و فقط خندیدم

دیگه از اون روز تک و توک از سیگارای شهرام بر میداشتم و میکشیدم

و چون خودش سیگاری بود و بوی سیگار تو کله ش بود نمیفهمید که من بوی سیگار میدم

این شد که منم کم کم سیگاری شدم

.

.

زده بود تو کار کفتر بازی

بالای پشت بوم و پر از کفتر کرده بود

بهش گفتم شهرام من از کفتر و کفتر بازی خاطره ی خوبی ندارم

مسعود هم کفتر باز بود

گفت منو با اون مقایسه نکن

من با کفترا عشق میکنم

بهش گفتم هر چی کثیفیه از اون بالا میاری پایین

گفتم شایان مریض میشه

گفت من خودم مواظبم و سعی میکنم کثیف کاری نکنم

بالاخره سر همین کفتر بازیاش دعوامون شد

خیلی عصبانی شد

وقتی اعصابش خرد بود میرفت پیش کبوتراش تا اروم بشه

زنگ زدم به افروز گفتم تحمل کفتر بازیاشو ندارم

گفت سر کار نمیره ؟

گفتم چرا میره عصرا میاد پیش کفتراش

گفت خب ولش کن بذار راحت باشه

چرا هیچ وقت به کفتر بازی مسعود گیر نمیدادی

فراز جنگ عصبی راه ننداز الکی اعصاب شوهرتو خرد نکن

برو ازش معذرت خواهی کن

راست میگفت کارم بهونه گیریه الکی بود

یه پارچ شربت درست کردم رفتم بالا دیدم بوی تریاک میاد

حتی فکرشم نمیکرد که سر زده برم بالا میدونست از کفترا بدم میاد و پامو بالا نمیذارم

همین که منو دید حول شد

چرا اومدی فراز

گفتم زدم تو حالت ؟ بی موقع مزاحمت شدم ؟خجالت نکش راحت باش بشین تریاکتو بکش

گفت فراز باور کن اعصابم خرد بود کشیدم

2ماه پیش اینو دوستم بهم داده الان که عصبانی بودم کشیدم که اروم بشم

باور کن من معتاد نیستم افروز

گفتم دیگه مهم نیست خاک بر سر من که برات شربت اوردم که از دلت در بیارم و از پله ها اومدم پایین

+ تاریخ سه شنبه ششم دی 1390 ساعت 17:4 نویسنده رها |

عقب افتادن عادت ماهیانه خبر از یه بچه ی دیگه میداد

اما من بچه نمیخواستم

قبلا یه دونه شو بد بخت کرده بودم

تازه اوضاع روحیم داغون تر از اون بود که بتونم گریه های یه بچه رو تحمل کنم

به شهرام گفتم

نیششو باز کرد و خندید

گفت بچه که بیاد زندگی مون بهتر میشه

گفتم من فعلا اعصاب بچه ندارم

گفت اعصابشو پیدا میکنی

گفتم بذار برم سقطش کنم

گفت غلط میکنی مگه الکیه بچه ی منه دیگه نبینم از این حرفا در باره ش بزنی

از فکر این که شکمم بزرگ شه

از فکر اینکه شب تا صبح نتونم بخوابم

از فکر اینکه یه بچه از شب تا صبح بخواد سینه مو بمکه داغون میشدم

دیگه افروز 17ساله نبودم

دیگه اعصاب و حوصله ی اون زمانها رو نداشتم

دیگه روحیه ی جنگیدن واسه ی زندگی و نداشتم

نمیدونم چرا هیچ رمقی واسه ی زندگی کردن  نداشتم

27 سالم بود و احساس پیری میکردم

شاید چون به قول افروز تو جوونیمو ذخیره نکرده بودم

به شهرام گفتم بذار برم مشاوره حالم خوب نیست

گفت میبرمت

بردم مشاوره

وقتی واسه مشاوره از دردام از حسم از ترسام گفتم گفت افسردگی شدید داری

گفت اصلا کار درستی نیست که بخوای بچه رو نگه داری

گفت بچه رو سقط کن داروهاتو مصرف کن بعد که خوب شدی اگه خواستی بچه دار شو

وقتی به شهرام گفتم گفت عمرا نمیذارم بچه مو سقط کنی

این مشاورا همشون احمقند

به همه میگن افسردگی داری

من خودم کاری میکنم تا افسردگیت تموم شه

گفتم چه جوری

گفت نمیذارم بخوابی

نمیذارم تو خونه تنها بمونی

میبرمت این ور و اون ور تا سرحال بیای

حوصله شو نداشتم

از سر کار که میومد یه پا وا میستاد که پاشو اماده شو بریم خونه ی مامانم بریم پارک بریم خرید

دلم میخواست خفه ش کنم

کاراش بر خلاف میلم بود و با این کاراش بیشتر اعصابمو میریخت به هم

به افروز که گفتم گفت داری بهانه ی الکی میگیری

گفت لیاقت خوشبختی و نداری

گفت همون مسعود و میخوای که کتکت بزنه و بهت خیانت بکنه

گفت مشکلت چیه فراز بگو چی از جون دنیا میخوای

حتما دلت میخواد باز طلاق بگیری و بری کنج اتاق بشینی سیگار و تریاک بکشی و خواب بری

راست میگفت دلم تنهایی میخواست حوصله ی هیچ کسی و نداشتم

حتی دوست نداشتم با شهرام حرف بزنم

میخواستم تو لاک خودم باشم

نمیخواستم زندگی کنم

افروز میگفت هنوز اثار مرفین تو بدنته

واسه همینه که اینجوری شده

گفت یکم که بگذره خوب میشی

گفت بچه که بیاد سر حالت میاره

کار شوهرم نقاشی ساختمان بود

صبح بیدارم میکرد صبحونه میخوردیم میرفت سر کار تا عصر منم از بعد صبحونه میخوابیدم تا عصر

خیلی چاق شدده بودم عین یه فیل

افروز میگفت انقدر نخواب بعد میخوای بچه تو به دنیا بیاری پدرت در میاد

ولی از تنها چیزی که لذت میبردم خواب بود

بالاخره با هر بدبختی بود نه ماه بار داریم تموم شد و بچه ی دومم به دنیا اومد

یه بچه ی چاق 5کیلویی

وقتی داشتم به دنیا میاوردمش مرگ و جلو ی چشمام میدیدم

زایمانم طبیعی بود

خیلی وحشتناک

اصلا قابل مقایسه با پژمان نبود

هیچ ذوقی نداشتم

اصلا حسی بهم نمیداد

ولی افروز راست میگفت بچه که به دنیا اومده بود

دیگه نه بهم فرصت خواب میداد نه فرصت غر زدن و بی حال بازی

باید غذا میخوردم تا شیر داشته باشم که شیکم بچه ی چاقالومو پرکنم

یکم که میخواستم بخوابم یا باید پوشکشو عوض میکردم یا شیرش میدادم

دیگه بیشتر وقتم با بچه پر شده بود

اسم بچه رو  گذاشتیم شایان

شهرام با اینکه دو بار بابا شده بود اما خیلی واسه بچه ذوق و شوق داشت

خیلی دوستش داشت

از سر کار که میومد حتما یه چیزی واسه بچه میخرید و میومد

بهش میگفتم این بچه الان چیزی نمیفهمه الکی پولاتو حروم نکن

میگفت اشکال نداره  بزرگ که شد باهاش بازی میکنه

وقتی شایان و نگاه میکردم جیگرم اتیش میگرفت

یاد پژمان میفتادم که با چه بد بختیی براش لباس دست و پا میکردم

هیچ وقت در حقش مادری نکرده بودم

افروز میگفت میگفت با پسر همسایه مون توی یه کلاسه

میگفت وقتی پسر همسایه مون اسمشو گفته سریع شناختمش

یه بار هم رفته بود تو مدرسه و از اوضاع درسش پرسیده بود

که معلما بهش گفته بودند اصلا درس نمیخونه و خیلی بچه ی ناسازگاریه

وقتی افروز بهم گفت خیلی گریه کردم

اما افروز گفت عمدا بهت گفتم تا یادت بیارم که یه بچه رو بد بخت کردی

الان هم اگه درست زندگی نکنی یه بچه ی دیگه رو هم بد بخت میکنی

دیگه واسه ی پژمان کاری نمیتونی بکنی

هرکاری میخوای بکنی واسه ی شایان بکن

+ تاریخ دوشنبه پنجم دی 1390 ساعت 11:22 نویسنده رها |

.24ساعته بهم چسبیده بود و ولم نمیکرد

حتی نمیتونستم یه نخ سیگار بکشم

خیلی عصبی بودم

فکر میکردم یه فاصله ایی بین عقد و زندگی و مشترکمون باشه تا بتونم سیگار و ترک کنم اما نبود

سر دردای وحشتناک داشتم

هنوز هم خمار بودم

بی حوصله بودم

حتی اعصاب خودمم نداشتم چه برسه اعصاب این سر خرو

وامیستاد بالای سرم و میگفت ارایش کن تا بریم خونه ی فامیلم

حالم اصلا خوب نبود اما باید به زور لبخند میزدم تا نگند زن جدید شهرام بد اخلاق و نچسبه

بهش گفتم بذار چند روز برم خونه ی مامانم کمکشون جهزیه بخرم بعد زندگی مشترکمونو اغاز میکنیم

میگفت بگن کی میخوان برند خرید با هم میریم هرچی خواستن میخریم و میایم

هیچ رقمه پا نمیداد بذاره من برم خونه

دلم لک زده بود برم گوشه ی اتاقم دوتا قرص بندازم بالا و یه 24 ساعت بخوابم

ولی شهرام پیله بود

صبحا ساعت 7 بیدارم میکرد سفره ی صبحانه میچید

نون و کره و عسل

از دیدنش میخواستم بالا بیارم

دهنم باز نمیشد اون موقع روز بشینم صبحونه بخورم اونم خامه عسل

میگفت ادم تنها که باشه اصلا نمیتونه غذا بخوره اما الان که تو هستی من دوست دارم با هم بشینیم غذا بخوریم

میگفت تو این 3-4 سال مجردی بیشتر روزا بیسکویت ساقه طلایی با چایی  یا نوشابه میخوردم

شاید واسه همین بود که هر کوفتی میپختم به جای اینکه بکنه تو دهنش میکرد تو چشماش و میگفت دستپختت عالیه

اولین بهانه رو پیدا کردم و سر دعوا رو باهاش گرفتم

رفتم سر کمدش و هرچی لباس به چشمم اومد جدا کردم و گفتم دیگه اینا رو نپوش

گفت پس چی بپوشم

گفتم میریم با هم لباس میخریم بدم میاد از این تیپ لباسا

گفت نه چی میگی اصرافه حیفه چرا نپوشم

رو تک تک لباساش ایراد گذاشتم و گفتم اصلا سلیقتو دوست ندارم

شاید هر زن دیگه ایی هم بود دلش نمیخواست شوهرش اون لباسا رو بپوشه

سلیقه ش خیلی عجق و جق بود

3تا کاپشن داشت یکیش قرمز یکیش نارنجی یکیش ابی

واقعا زشت بود

وقتی میپوشید مث پشت کوهیا میشد که میخوان ادای ادم خوشتیپا ور در بیارند

پیرنای گل گلی

تیشرت های قرمز و نارنجی

شلوارا ی مخمل خردلی

اووووووووف

میدونستم شوهرم زشته اما دلم میخواست حداقل خوشتیپ باشه

گفت لباسارو بچین تو کمد

از این به بعد اگه خواستم لباس بگیرم با سلیقه ی تو میگیرم

لباساشو چیدم تو کمد اما همین که از خونه رفت بیرون چند تاش که قابل تحمل تر بود و گذاشتم و بقیه رو گذاشتم تو پاکت زباله و گذاشتم دمه در

وقتی اومد و کمد خالیشو دید حسابی جوش واورد و گفت خیلی احمقی فراز

منم که فقط منتظر یه جرقه بودم دعوا رو شروع کردم

خودت احمقی نفهم

حسابی دعوا کردیم و گفتم میخوام برم خونه ی بابام

خواستم بزنگم اژانس گفت خودم میرسونمت

وقتی رسیدیم  پیاده شد و اومد پایین

گفتم مثلا من دارم میرم قهر تو کجا میای

گفت میخوام یه سر به مادر خانومم بزنم

اعصابمو خرد میکرد خیلی بی خیال بود

انگار نه انگار باهاش  قهر بودم

شام و خورد و شب هم همونجا خونه ی بابام خوابید

خواستم رختخوابمو جدا کنم که مامانم یه تشر بهم زد و مجبور شدم پیشش بخوابم

روز بعد به مامانم گفتم بگو بذاره بمونم

گفت نمیگم گناه داره

حتما میخواسته پیشت بمونه که با اینکه میدونه باهاش قهری بازم نرفته

بهش گفتم برو خونه میخوام خونمون بمونم

گفت کار خاصی ندارم همینجا میمونم تا هر وقت خواستی بعد با هم بر میگردیم خونه

2روز خونه ی بابام موندیم

روز سوم به افروز گفتم بگو بره بذاره چند روز اینجا بمونم

افروز گفت دلیلی نداره بمونی حتما میخوای بمونی بری کثافت کاری کنی

حال میکنم سفت و سخت مواظبته

گفتم نه فقط الان حضور قلبشو ندارم

گفت شوهرته یه عمر باید باهاش زندگی کنی

اماده شو باهاش برو

گفتم میخوام بمونم بریم واسه ی خونه وسیله بخریم

گفت لیستتو بده من با مامان میریم میخریم تو هم نیاز نیست بمونی

حداقل با اون سلیقه ی افتضاحت نمیخوای نظر بدی

لیست و دادم به افروز و با شهرام برگشتم خونه

چند روز بعد خانواده م اومدند وسایلمو چیدند و رفتند و زندگی رسمیه من اغاز شد

.

.

.

.

داستان فراز داره تموم میشه

هی غر نزنید بگید خستمون شد

نفس جان ادرس وبتو فراموش کردم زیر داستانی که میذاری ادرستو بذار

زود هم ادامه ی داستانتو بذار تا داستان فراز تموم شد داستانتو بذارم

ممنون

همتونو دوست دارم

رها

+ تاریخ شنبه سوم دی 1390 ساعت 23:23 نویسنده رها |

یه سالی از مرگ فرزان میگذشت

ولی هنوز داغش برامون کهنه نشده بود

مادرم افسرده بود و من داغون

یکی از خاله هام گفت یه خواستگار خوب برات پیداکردم

گفتم قصد ازدواج ندارم

گفت خیلی پسر خوبیه

همسایمون تضمینش کرده

افروز گفت بگو بیاد

بهم گفت خر نشو چرا نیاد؟شاید پسر خوبی باشه

شاید دیگه خواستگار برات پیدا نشه

باید این موقعیتها رو رو هوا بقاپی

گفتم بیاند

وقتی دیدمش از زندگیم سیر شدم

میگفتند 38سالشه ولی نصف موهاش سفید شده بود و جلوی سرش کچل بود

لبای کلفت و سیاه داشت

خلاصه موجود بد ریختی بود

به قول فرزاد مث سیامک تو صمد اقا بود

همون اول که دیدمش خورد تو ذوقم گفتم نمیخوام باهاش حرف بزنم

اما همه گفتند دنبال قیافه رفتی که این حال و روزته

خاله م گفت اگه باهاش حرف نزنی ابرو و حیثیت من میره

رفتم تو اتاق و باهاش حرف زدم

گفت سنم کم بوده ازدواج کردم

دوتا پسر دارم که با مادرشون زندگی میکنند

وقتی دلیل جدایی شو از زنش پرسیدم گفت عاشق یه نفر شده و ازم طلاقشو گرفته حتی مهریه شم بخشیده

یکم با هم حرف زدیم و قرار شد بعدا خبر بدیم

وقتی رفتند یه پا وایسادم گفتم نمیخوام

مادرم گفت چرا اینجوری میکنی فکر کردی کی میاد بگیرتت

تا حالا هرچی این و اون واست خواستگار پیدا کردند کی به خودی خودش اومده خواستگاریت

اگه میگی پسره بده بگو مشکلش چیه

خونه که داره ماشین داره بچه هاشم که پیشش نیستند

تازه اگه باهم ازدواج کنین میرین شاهین شهر و یکم از اینجا دور میشی واسه ی خودتم بهتره

چی دیدی مگه تو این خونه ی خراب شده که ول کن نیستی

خسته نشدی از بس قیافه ی ماتم گرفته ی مارو دیدی

لااقل تو شوهر کن بذار یکم شورزندگی بیاد تو وجودت

ببین داره سنت میره بالا داری داغون میشی یه نگاه تو ایینه به خودت بنداز همین الان هم بزرگتر از سنت نشون میدی

خسته نشدی از بس نشستی گوشه ی اتاق و تریاک و سیگار کشیدی

حرف حساب میزد چی میتونستم بگم

تنها دلیلی که نمیخواستمش قیافه ش بود

با اینکه به خاطر ظاهر بینیم تو زندگی ضربه خورده بودم هنوزم ول کن نبودم

چند بار دیگه خانواده ی شهرام اومدند و رفتند

پسندیده بودند

خانواده ی منم پسندیده بودند

قرار شد بریم خونه و زندگیشو ببینیم

یه خونه ی دو طبقه داشت پایین و کرایه داده بود و خودش تنها بالا زندگی میکرد

روی موکتای کف خونه ش اثار سوختگی با سیخ و زغال بود

افروز گفت اقا شهرام ببخشید این سوختگیا واسه ی چیه

گفت این موکتا قبلا طبقه پایین بوده

برا پایین موکت جدید پهن کردم اینا رو اوردم بالا

از بابت اعتیاد خیالتون راحت باشه من خلاف بزرگم سیگاره

افروز گفت نمیخوام ازم ناراحت بشین ولی خب این چیزا همین اول معلوم بشه بهتره

افروز گفت اگه واقعا قصد زندگی کردن داری گزینه بهتر از این برات پیدا نمیشه

نه جوون و خامه نه گدا گشنه

اهل کار کردن هم هست

نمیدونستم میخوام چیکار کنم

گفتم باشه حرفی ندارم ببینیم چی میشه

گفت پس از همین الان ترک کن چون اگه عقد کنی یه باره باید همه چیو بذاری کنار و اونجوری اذیت میشی

رفتم دکتر دارو گرفتم

چند روزی حالم بد بود

به خانواده ی شهرام گفتیم دو هفته مهلت بدید فکر کنیم و خبرتون کنیم

قبول کردند

تصمیم خودمو گرفته بودم

گفتم ترک میکنم و وقتی از خونه و زندگیمون دور شدم دیگه مواد گیرم نمیاد و نمیتونم دوباره معتاد بشم

چند روز نکشیدم حالم خیلی بد بود

این دفعه نرفتم بیمارستان بستری شم

اما فرزاد و افروز 24ساعته مواظبم بودند

هرجا میرفتم دنبالم میومدند چند باری اومدم بزنم در دیوونه بازی و دعوا راه بندازم و برم بکشم اما فرزاد خشن تر از همیشه نشوندم سر جام

خلاصه روزای وحشتناک و دردناک سپری شد

حالم بهتر شد

خانواده ی شهرام اومدند همون شب برام قباله بریدند و عقدم کردند

همون شب شهرام گفت اماده شو بریم خونه

گفتم نمیشه که اینطوری ما تازه عقد کردیم

گفت دختر پسر 15 ساله که نیستیم پاشو لباساتو بپوش بریم خونه

روم نشد بیشتر از اون مقاومت کنم

از مادرم اجازه گرفتم لباسامو پوشیدم

مادرم گفت یعنی دیگه داری دخترمونو میبری؟

گفت نه خب میارمش بازم اما فعلا میبرمش

مادرم گفت یه لیست از وسایلی که کم دارید و اماده کنید و بیارید تا بریم بخریم

شهرام هم گفت باشه فراز جان باید خودش بیاد تو خونه یه چرخ بزنه ببینه دنی دست کیه

باورم نمیشد به این زودی باید برم پیشش بمونم

کاش حداقل یکم باهاش صمیمی تر میشدم بعد میرفتم

اما اون خیلی خوشحال بود

انگار بی زن بودن خیلی بهش فشار اورده بود

مث یه گرگ وحشی بهم حمله کرد

تازه ترک کرده بودم

اعصاب درست و حسابی نداشتم

خیلی جلوی خودمو گرفتم

دلم میخواست از تخت پرتابش کنم بیرون و به قصد کشت بزنمش

ولی میترسیدم دیوونه بازی در بیارم و باز همه چی به هم بریزه باید واسه ی این زندگی بیشتر ملاحظه میکردم

+ تاریخ جمعه دوم دی 1390 ساعت 1:0 نویسنده رها |