خواننده های خاموش رو دوست ندارم

شکمم خیلی بزرگ شده بود

ماههای اخر بودم

مادر مسعود گفت بیاین تو خونه با داداشای مسعود زندگی کنید

خودش زیاد نمیتونست پیش پسراش باشه

اکثرا با دخترش میرفت خونه ی شوهرش

کسی نبود مواظب پسراش باشه

فکر میکردم مراقبت از داداشای مسعود خیلی بهتر از زندگی کردن با یه پیر زن غرغروئه

داداشای مسعود خوشحال بودم که پیششونم

با اینکه خیلی سخت بود برام اما لباساشونو میشستم

هر غذایی واسه خودمون درست میکردم واسه اونا هم درست میکردم

البته مادر مسعود چون میدونست پسراش با ما غذا میخورند گاهی گوشت و برنج  میخرید میاورد که بارشون رو دوش ما نباشه

خیلی با داداشای مسعود گرم گرفته بودم

میومدند رازاشونو برام میگفتند

یه سال از داداش کوچیکه ی مسعود بزرگتر بودم و داداش دومیشم که هم سن خودم بود

میومدند رازاشونو برام میگفتد

از دوست دختراشون میگفتند

پیش من راحت بودند یواشکیه مادرشون و مسعود پیش من سیگار میکشیدند

مسعود کم کم روی داداشاش حساس شد

میگفت زیاد باهاشون گرم نگیر

میگفت داداشام خیلی حروم زاده ند

میگفتم این چه حرفیه میزنی داداشای تو مث فرزاد و فرزانند واسه من

میگفت من داداشامو میشناسم نمیخوام باهاشون گرم بگیری اگه کاری داشتند براشون بکن اما انقدر نرو تو دست و پاشون

کم کم خودمو ازشون کنار کشیدم

هر موقع صدام میکردند برم پیششون سرمو به یه کاری بند میکردم و نمیرفتم

مسعود خیلی تو این خونه راحت بود

پشت بوم و پر از کبوتر کرده بود

چپ و راست هم بچه ها ی محل میومدند میرفتند رو پشت بوم تا کبوتراشو ببینند یا ازش بخرند

اصلا به کبوتر علاقه نداشتم

از بوشون بدم میومد

هیچ وقت نمیرفتم بالا

اما یه روز تصمیم گرفتم برم بالا

نمیخواستم چند تا کبوتر بین من و مسعود فاصله بندازه

مسعود و دوست داشتم با همه ی کمبوداش

مسعود میگفت وقتی دوستام میان بالای پشت بوم از اتاق نیا بیرون نمیخوام ببیننت

میدونستم دوستاش رو پشت بودم نیستن

فقط یک بچه رفته بود بالا

رفتم بالا

از صحنه ایی که دیدم حالت تهوع گرفتم باورم نمیشد

سرم گیج رفت

جیغ کشیدم

مسعود منو دید

سریع به پسره گفت پاشو برو خونتون

از پله ها دویدم پایین

مسعود هم اومد دنبالم

من هیچ چیزی واسه مسعود کم نذاشته بودم

چرا؟ این کارش چه دلیلی داشت

همیشه ارضاش کرده بودم حتی اگه گاهی با تمام وجود خسته بودم و نمیخواستم رابطه داشته باشم

اما مسعود

انگار هیچ وقت این چیزا رو ندید

نفهمید که چقدر بهش ارزش  میدادم

اون لحظه فقط دلم میخواست بمیرم

گریه که نه زار میزدم

برادرهای مسعود صدامو شنیدند

چی شده زن داداش

ازشون بدم میومد

از مسعود

از خودم و اون بچه ایی که قراره به دنیا بیارم

مسعود اومد پایین

نمیدونست چی بگه

اومد بغلم کنه پرتش کردم اونطرف 

پاشد اومد طرفم زدم تو گوشش

نکن فراز واسه بچه خوب نیست

بمیره این بچه نمیخوامش

مرده شور خودتو ببرن با بچه ت

باور کن داری اشتباه میکنی من کاری نکردم

خفه شو کثافت من با چشمای خودم دیدم

نه من هنوز کاری نکرده بودم فقط داشتم اذیتش میکردم

مسعود خفه شو توضیح نده بیشتر ازت بیزار میشم

نفسم بالا نمیومد

گوشه ی دلم درد گرفته بود

کیفمو برداشتم که برم خونه ی مامانم

گرفتم نذاشت برم

گفت کجا میخوای بری

یعنی فکر میکنی خونه ی مامانت از اینجا بهتره

تو اونجا هم جایی نداری

راست میگفت اونجام فقط یه نون خور اضافی بودم

بیشتر دلم گرفت

نشستم به غربت خودم گریه کردم

واقعا هیچ جایی واسه رفتن نداشتم

بهش گفتم از خونه برو بیرون نبینمت

گفت نمیتونم با این حال تنهات بذارم

من یه گوشه ی اتاق نشسته بودم و اشک میریختم اونم یه گوشه ی دیگه نشسته بود و نگام میکرد

شب شد

پول داد داداشش رفت کباب خرید اومد

به زور مجبورم کرد بخورم

نمیخواستم بخورم اما وحشتناک دل ضعفه داشتم

دلم میخواستم کتکش بزنم سرزنشش کنم

تف کنم تو صورتش اما نای هیچ کاری و نداشتم

 منو گرفت تو بغلش با وجود کاری که کرده بود نمیدونم چرا بازم تو  بغلش احساس ارامش میکردم

هم دردم بود و هم درمونم

رختخواب و پهن کرد

خوابیدم کنارش

موهامو نوازش میکرد ازم معذرت خواست

هیچی نگفتم

حتی زمانی که خواست باهام باشه  حرفی نزدم

با اینکه اصلا حالم خوب نبود اما اجازه دادم هر کاری که دلش میخواد بکنه

کارش تموم شد

از جام بلند شدم برم دستشویی که حس کردم یه دردی تمام وجودمو در بر گرفت

زیر دلم  قفل شده بود و دیگه نمیتونستم کمرمو صاف کنم

خودمو رسوندم تو اتاق  مسعود حالم خوب نیست

فکر کنم داره بچه به دنیا میاد

مسعود سریع بلند شد حالا چیکار کنم

زنگ بزن تاکسی بیاد  اون ساک لباس رو هم که اماده کردم بردار بریم بیمارستان

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 ساعت 21:16 نویسنده رها |

شوهرم میرفت سرکار و میومد

نمیخوام بگم زندگیه فوق العاده ایی بود

ولی  ادم پر توقعی نبودم به زندگی تویه شرایط سخت عادت داشتم

توقع نداشتم باهام مث پرنسس ها برخورد بشه

شکمم روز به روز بیشتر میومد بالا

مسعود فوق العاده ادم بد دلی بود

وقتی مینشستم رو موتورش میگفت صورتتو بچسبون به کمرم نمیخوام مردم ببینند صورتت چه شکلیه

کم کم رابطه مو با خاونواده م قطع کرد

گفت بهشون بگو دیگه نیان خونمون

روم نشد بگم نیاید یه روز سر زده اومده توخونه وقتی دید مامانم اونجاست گفت مگه فراز بهت نگفته چی گفتم مادرم هم از همه جا بیخبر گفت نه چی شده

گفت به فراز گفتم این رفت و امدها رو تموم کنین مگه نمیخواین دخترتون خوشبخت باشه ولش کنین

ما اگه شما ها رو نبینیم خوبیم

فراز هم اینجوری راحت تره

هیچی نگفتم سکوت کردم

مادرم به مسعود گفت شما اینجوری میخواین

مسعود گفت اره  ما فقط میخوایم دیگه همدیگه رو نبینیم نه خیرتون و میخوایم و نه شرتونو

مادرم منو نگاه کرد و گفت اره افروز

هیچی نگفتم نمیخواستم یه حرفی بزنم مسعود بعد غر بزنه

مادرم بلند شد و رفت

مسعود گفت چرا بهش نگفته بودی

هیچی جوابشو ندادم بغض گلومو بسته بود

گفت چرا میخوای دعوا درست کنی چرا میخوای رو اعصابم راه بری

نمیدونستم چی بهش بگم

میدونستم جوابشو ندم بد تر جوش میاره

ولی نمیخواستم هم ازش معذرت بخوام

شونه هامو گرفت و گفت رو اعصاب من راه نرو

چرا اینجوری بغض کردی؟

نمیخواستم کارم به کتک کاری بکشه شکمم بزرگ شده بود

گفتم ببخشید

گوشه دهنمو گرفت و گفت چیو باید ببخشم

نمیتونی حرف بزنی؟

هیچی نگفتم

هولم داد پرتم کرد زمین

از خونه زد بیرون

دوباره به خاطر مادرم دعوامون شده بود

انگار قدماش نحس بود

پاشدم شام درست کردم و گفتم با مسعود قهر میکنم و حرف نمیزنم

از سر کار اومد شامشو خورد

فهمید باش قهرم نشست یکم تلویزیون دید گفت چایی میخوام

اوردم براش ولی حرف باش نزدم

گفت برو رختخواب و بنداز انداختم خوابیدم و پشتمو کردم بهش

خوابید پرید منو گرفت بغلش با یه حرکت تند هولش دادم اونطرف و گفتم بهم دست نزن

میدونستم اینجوری خیلی عذاب میکشه خیلی بهش فشار میاد

از رختخواب بلند شد

رفت بیرون یکم سیگار کشید

خودمو زدم به خواب اما خوابم نمیبرد

اومد نشست بالای سرم

سعی کردم تکون نخورم دیدم صدای فین فین کردنش میاد

چشمامو باز کردم دیدم داره گریه میکنه

از جام بلند شدم

گرفتمش تو بغلم بوسش کردم

خوشحال شد

خوابید کنارمو کاری که دلش میخواست و انجام داد

میدونستم تو این مسائل خیلی ضعیفه

میدونستم اگه تو موارد ج –ن – سی بهش کم توجهی کنم از دستم میره

با اینکه بار دار بودم و سنگین شده بودم  اما براش سنگ تموم میذاشتم

حتی گاهی میشد چند شب پشت سر هم ازم میخواست و من میدونستم نباید بهش نه بگم

هشت ماهم شده بود

هنوز هیچی واسه بچه مون اماده نکرده بودیم

قرار بود مادرم هم واسم سیسمونی نیاره

میدونستم مسعود هم بضاعت خرید لباس رو نداره

خرج خورد و خوراکمونو به زور میرسوند

چند بار به مسعود گفتم بچه مون لباس نداره

 میگفت به مادرم گفتم لباسای خواهرم هست چند تا تیکه هم ماله بچگیای خودمونه فعلا همونا رو بپوشه

دوست  نداشتم بچه م لباس کهنه های  باباشو بپوشه

یه روز دیدم در میزنند

در و باز کردم دیدیم فرزان پشت دره

وقتی دیدمش تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده

گرفتمش بغلم بوسش کردم

گفت بیا این لباسای بچه ی افروزه گفت بیارمش برات زیاد نپوشیده یه دست لباس نو هم روش هست مامان خریده

گفتم بیا تو گفت نه میدونم شوهرت گفته کسی نیاد نمیخوام اذیتت کنه

لباسارو داد دستمو زود رفت

چقدر دلم گرفته بود

این زندگی و دوست نداشتم

یعنی شرایطم عوض میشد؟

یعنی شوهرم بهتر میشد ؟

نمیدونستم

+ تاریخ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ساعت 17:26 نویسنده رها |

مادرم تو تکاپوی تهیه ی جهیزیه واسه ی من بود باید عجله میکرد

مثل جهاز افروز جهاز منم صدقه ایی بود هر تیکه شو یکی برام جور کرده بود

بقیه شم از کمیته امداد گرفته بودیم

فرق من با افروز این بود که شوهر افروز مادرمو درک میکرد اما شوهر من هیچی حالیش نبود

چرا هر تیکه از وسایلت یه رنگه

چرا یخچالت کوچیکه  به مادرت بگو بره اینو عوض کنه از این دو در جدیدا بگیره

نمیدونست باید خدا رو شکر کنه که مادرم تونسته همینا رو واسم جور کنه

البته منتی نداشت سرم قرار بود بریم خونه ی مادر بزرگش زندگی کنیم

یه خونه ی قدیمیه کاهگلی

تو یه یه اتاق

وسایلمو که چیدیم اتاق پر شد

خوشحال بودم که کم بودن جهازم اینجوری به چشم نمیومد

ولی بازم مادرش به روم اورد که وسایلم کمه و مثلا میگفت فراز چرخ گوشت نداری؟

چی میتونستم بگم

میگفتم ایشالا وضعمون که خوب شد خودمون میخریم

مادرم خیلی به مسعود گفت عروسی نگیریم اما مسعود اصرار داشت حتما عروسی بگیریم میگفت پیش دوستام ابرو دارم

مادرم رفت دنبال کارای بابام که واسه ی شب عروسی بهش مرخصی بدند بیاد منو ببینه و بره

شاید فکر میکرد خیلی برام مهمه بابام تو عروسیم باشه

شاید نمیدونست به پدری که هیچ جای زندگی به دردم نخورده شب عروسیمم نیاز ندارم

میخواستمش چیکار هیچ رابطه ی عاطفی بینمون نبود

با لجبازی مسعود عروسی گرفتیم و همه ی فامیلای هر دو طرف فهمیدند بابای من زندانه

البته واسه فامیل خودم که جای تعجب نداشت زندان رفتن بابام طبیعی بود

بابام 2ساعت اومد تو عروسیم شامشو که خورد اومد بوسم کرد و برام ارزوی خوشبختی کرد و رفت

شاید واسه ی همون دعای خیرش بود واسه ی دل پاکش بود  که  هیچوقت رنگ خوشبختی رو تو زندگیم ندیدم

خواهرم مدام میزد زیر گریه

مادرم از اون بدتر بود

میگفتم چتونه میگفتن اشک شوقه

شب خیلی بدی بود

خیلی غمگین بود

احساس سر شکشتگی میکردم

ارزو میکردم که ایکاش مسعود عروسی نمیگرفت و این همه منو پیش همه سر شکسته نمیکرد

حس میکردم همه دارند در مورد من حرف میزنند

بالاخره اون شب گند کذایی تموم شد

مسعود حالش بد بود

عین سگ عرق خورده بود

مست کرده بود

از ماشین پیاده میشد و وسط خیابون میرقصید

10-20تا موتوری هم دنبال ماشینمون بودند که همه دوستای مسعود بودند که  ترقه و فشفشه میزدند

چند بار نزدیک بود تصادف کنیم

بالاخره رسیدیم خونه

مسعود حالش خوب نبود گرفت خوابید

اصلا حس عروس بودن نداشتم

انگار مسعود منو نمیدید انگار یه پارتی گرفته بود و الان خسته و کوفته گرفته بود خوابیده بود

منم خوابیدم

بالاخره زندگیه مشترک شروع شد

اونم چه زندگیه مشترکی

یه پیرزن غر غرو تو اتاق بغلم بود

چون ازمون کرایه نمیگرفت بهم امر و نهی میکرد

هر چی میپختم باید واسه ی اونم میبردم

از غذا بردن مشکلی نداشتم

ولی تحمل غرغرواشو نداشتم

فلان غذا رو نمیتونم بخورم

غذای ظهرت شور بود

غذای چرب برام ضرر داره

بخاطر اون مجبور بودم غذا های بی مزه بپزم و مسعود سرم غر بزنه

روزای اول از پولایی که برامون هدیه اورده بودند زندگی کردیم

تا بالاخره پولا تموم شد

به مسعود گفتم دیگه هیچی پول نداریم

گفت غصه نخور از فردا میرم سر کار

از روز بعد رفت دم مغازه ی در و پنجره سازیه داییش

میگفت قبل از اینکه با هم اشنا شیم دمه مغازه ی داییش کار میکرده

مادرم گاهی وقتا که مسعود نبود میومد و بهم سر میزد و یه چیزی با خودش میاورد

میدونستم وضع مالیش از همیشه خرابتره

بهش میگفتم میای چیزی نیار اما میگفت من که جهاز درست حسابی بهت ندادم روم نمیشه دست خالی بیام خونت

مسعود منو خونه ی مامانم نمیبرد

نمیذاشت تنها برم

خیلی روم تعصب داشت

میگفت هر کی از خانواده ت میخواد ببینتت تا من نیستم میتونه بیاد اما من نمیذارم  بری خونتون

میگفت تو دوران عقد به حد کافی از دستشون عذاب کشیدم دیگه تحمل دیدنشونو ندارم

منم چون نمیخواستم اعصاب جفتمون خرد شه حرفی نمیزدم

+ تاریخ جمعه بیست و هفتم آبان 1390 ساعت 0:42 نویسنده رها |

افروز از مسعود بدش میومد هرچی میگفتم چرا نمیگفت

 اما بعد ها بهم گفت که وقتی مسعود افروز و تنها گیر میاورده بهش میگفته تو خیلی خوب و خانمی

من اگه یه زن مث تو داشتم همه چی مو به پاش میریختم

 شوهرتم هر کاری در حق تو بکنه کم کرده

اگه بخوای میتونیم بیشتر از اینکه الان هستیم با هم دوست باشیم

باور کن اگه منو بیشتر بشناسی بهم علاقه مند میشی

البته بعدها که افروز اینو واسم تعریف کرد دیگه برام مهم نبود

 چون دیگه مسعود و کامل شناخته بودم و توقع بدتر از اینا داشتم ازش

دعوا که زیاد داشتم باهاش اما اولین کتک کاریمون تو دوران عقد وقتی بود که

دهن گشادشو باز کرد و به مادرم گفت ج....ده دلم میخواست بکوبم تو دهنش

 اما فقط گفتم مسعود خفه شو

گفت خودت خفه شو اون فامیل بی سر و پات خفه شن

گفتم چه مرگته

گفت چشمت در بیاد پدر سگ با اون بابای دزدت زبونتو کوتاه کن

گفتم همینه که هست میخوای بخوای نمیخوای هم برو گمشو

همون موقع بلند شد و با پشت دست زد تو دهنم

منم هولش دادم عقب همون موقع عصبانی شدو پرتم کرد و با لگد افتاد به جونم

داداشام صدای دعوامونو شنیدند و زود اومدند منو از زیر دست و پای مسعود کشیدند بیرون

گفتم گم شو از خونمون بیرون اونم رفت

افروز میگفت ازش جدا شو

گفتم نه ما که با هم مشکل انچنانی نداریم خودم زبون درازی کردم

مادرم میگفت مسعود حیوونه اخه کی میاد یه زن حامله رو بزنه

دوست نداشتم هیچکدومشون پشت سر شوهرم حرف بزنند

دوستش داشتم حتی اون موقع که بهش گفتم از خونمون برو بیرون  بمونه و نره

افروز میگفت خاک تو سرت که انقدر شوهر دوستی

هرچی کمتر به مردا محل بذاری بیشتر دیوونت میشن بیشتر نازتو میکشن

 منم از روی دقم میگفت مرد باید جذبه داشته باشی از مردایی که مدام ناز زنشونو میکشندحالم به هم میخوره

چند ساعت بعد مسعود اومد

داداشم رفت دمه درو گفت ها چیه باز اومدی خواهرمو بزنی

صداشو شنیدم و رفتم دمه در

به داداشم گفتم برو تو

گفتم چیه

یه شاخه گل برام خریده بود

خیلی خوشحال شدم گریه م گرفت بغلش کردم اونم بغلم کرد و بوسیدم

گفت دستم بشکنه که زدم صورتتو سیاه کردم

گفت دیگه اونجوری باهام حرف نزن

گفت طاقت بد اخلاقیاتو ندارم

گفت وقتی اونجوری حرف میزنی حس میکنم دوستم نداری

بهم گفت نه خانواده ی تو انقدر ارزش دارند که ما بخاطرشون دعوا کنیم نه خانواده ی من

گفت حالا من از روی عصبانیت یه فحشی دادم تو نباید انقدر جدی میگرفتی

گفت وقتی اونجوری از مادرت دفاع کردی حس کردم اونو از من بیشتر دوست داری

ازش معذرت خواستم

درکش کردم

شاید نباید انقدر شدید عکس العمل نشون میدادم

شاید اگه منم جای اون بودم حساس میشدم

خوشم اومد که انقدر براش مهمه که دوستش داشته باشم چون منم واقعا دوستش داشتم

سعی کردم دیگه زیاد به خانواده م توجه نکنم چون اونا بودند که رابطه ی من و مسعود رو خراب تر میکردند

با خودم میگفتم تا بیام با مسعود تفاهم پیدا کنم طول میکشه باید به هر دوتامون فرصت بدم

اما چه فرصتی؟؟؟؟؟

گاهی باید دلتو بزنی به دریا وزود تصمیم بگیری

گاهی فقط یه زمان کوتاه فرصت داری که از راه اشتباهی که داری میری برگردی

کاش همون موقع ها میفهمیدم که نباید انقدر خوش بین باشم

کاش همون زمانایی که افروز اصرار میکرد که بچه تو سقط کن و طلاقتو بگیر به حرفش گوش میکردم

اما مشکل من این بود که تو زندگی هیچ وقت به حرف هیچ کس گوش نکردم

 همیشه فقط خواستم خودم همه چیو امتحان کنم

مسعود بعد از اون بار اول چند بار دیگه هم منو کتک زد

البته منم نمینشستم کتک بخورم تا اونجایی که میشد از خودم دفاع میکردم

فقط نمیدونم چرا انقدر پوست کلفت بودم که هیچ اسیبی به بچه م نمیرسید

حس میکردم وقتی بعد از دعواهامون صلح میکنیم  عشق و علاقه مون نسبت به هم بیشتر میشه

نمیدونستم که این حرمت های بین ماست که از بین میره و هر بار گستاخ تر از بار قبل میشیم

عاشق اون لحظه ای بودم که دعوا تموم میشد صلح میکردیم سرمو میگرفت رو سینه ش سیگارشو روشن میکردو

یه پک به سیگارش میزد و بین دود سیگارش از

دلیل اینکه عصبانی شده و مجبور شده کتکم بزنه حرف میزد

از بچه گیاش میگفت از کمبودها و عقده هاش

از درد بی پدریش

منم گوش میکردم

سعی میکرد م بشناسمش بفهمم که کدوم کارم بیشتر ناراحتش میکنه

و دیگه اون کار رو تکرار نمیکردم

+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390 ساعت 17:29 نویسنده رها |

چاقو میزدیم به مامانم خونش در نمیومد

به خون مسعود تشنه بود

ولی مسعود اصلا به روی خودش نمیاورد

سینه شو سپر میکرد و تو خونه راه میرفت

میدونست چقدر مادرم از دستش ناراحته میخواست لجشو در بیاره

تا اینکه یه روز سر سفره نشسته بودیم دیدیم در میزنند

داداشم رفت در و باز کرد

چندتا مامور گفتند یااله و سریع اومدند تو خونه

بابامو دست بند زدند و بردند

شوکه شده بودیم

نمیدونستم چیکار کنم

حتی نمیدونستیم به چه جرمی بردنش

مات و مبهوت همدیگه رو نگاه میکردیم

مسعود پوز خند زد و گفت مثل اینکه خیلی براتون عادیه

جوابشو ندادم

میدونستم که زندان رفتن بابام هم یه بهانه میشه تا بیشتر حقیرم کنه

کوچیک تر که بودم همیشه دلم میخواست بابام زندان باشه تا از دستش راحت باشیم

اما الا ن نه به وجودش نیاز داشتم

میدونستم بابام نباشه مسعود پر رو تر میشه

بیشتر اذیت مامانم میکنه و اعصاب مارو خرد میکنه

مامانم گریه میکرد

دلم براش میسوخت

مسعود هم گوشه کنایه میزد

میگفت پاشیم بریم ببینیم پدر خانوم شریفمونو واسه چی گرفتند

دوست نداشتم بفهمه جرم بابام چیه

اما پیله تر از این حرفا بود

بابامو واسه سرقت گرفته بودند

چند وقت اخیر بابام کمتر خونه بود

ولی چون نبودش بهتر از بودنش بود هیچ کس نمیپرسید بابا کجاست

نگو که دوباره 4تا رفیق دله دزد پیدا کرده بود و باهاشون سرقت کرده بود

نمیدونم قصد بابام از این کارش چی بود

اگه بخاطر رفاه خانواده دزدی میکرد ادم دلشو خوش میکرد و میگفت خانواده ش براش مهمن

اما بابام هیچ وقت به فکر ما نبود

هیچ وقت خرج ما رو نداد حتی زمانایی که پول داشت

حالا چه جوری به مادرم بگم اخه فراز ما ادم دزد تو فامیلمون نداریم اگه کسی بفهمه پدر زنم یه ادم دزده ابرون میره

اعصابمو به هم میریخت  کلافه م میکرد خب چیکار کنم سعی کن کسی نفهمه

مادرم چی اون که بالاخره میفهمه

مسعود خواهش میکنم بس کن

مگه تقصیر منه بابای من دزد نیست فقط ساده ست گولش میزنند

اگه بابای من دزدی کرده پس اموالی که دزدیه کو پولاش کو تا حالا دیدی بابای من یک ریال خرج کنه

پول که خروس نیست بخونه حتما یه جایی مخفی کرده

افروز میگفت شوهر من حتی یه بارم به روم نیاورده که چرا بابات رفته زندان

بهش حسودیم  میشد

کاش مسعود هم یکم منو درک میکرد

افروز از مسعود متنفر بود

میگفت خیلی حواستو بهش جمع کن خیلی شوهرت هیزه

میدونستم سر و گوشش میجنبه اما دوست نداشتم به روی خودم بیارم میگفتم نه شوهر من فقط اجتماعیه

6ماه از عقدمو میگذشت

عقب افتادن عادتهای ماهیانه م خبر از بار دار شدنم میداد

رفتم ازمایش

اره بار دار بودم

نمیدونستم چه جوری به مادرم خبر بدم

میدونستم خیلی ناراحت میشه

به مسعود گفتم حالا چیکار کنیم

گفت هیچی مگه قراره چیکار کنیم

گفتم مادرم الان نمیتونه واسم جهاز تهیه کنه

گفت خب اشکالی نداره میذاریم بچه مون همین جا به دنیا بیاد با مادرت زندگی میکنیم خرج اونم مادرت بده

ازش لجم میگرفت اصلا درک و فهم نداشت

روم نمیشد به مادرم بگم

به افروز گفتم

خیلی ناراحت شد

اما گفت با مامان صحبت میکنم

مادرم وقتی فهمید حرف خاصی نزد

گفت اخرش که باید یه جهاز بدم فرقی نمیکنه حالا یه چند ماهه دیگه ما که هیچ وقت پول نداریم

بالاخره جور میشه

دلم اروم شد

مادرم خیلی ناراحت نشد

به مسعود گفتم مادرم گفته جهازمو جور میکنه عروسی کنیم

گفت وظیفه شه

توقع نداشتم تشکر کنه میدونستم تشکر کردن خارج از درک و فهمشه

+ تاریخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ساعت 11:47 نویسنده رها |

بهانه های الکی

سر کار نمیرفت

24ساعته جفت من بود

بابام  میگفت شوهرتو بفرست سر کار

میگفتم نمیره چیکارش کنم

مادرم میگفت نذار انقدر بیاد پیشت اینجوری ازت خسته میشه

اما دست من نبود

خیلی هات بود

از من سیر نمیشد

اتاق بالا رو واسه خودمون درست کرده بودیم و همش میرفتیم اونجا

بچه بودم حالیم نبود

وقتی میدیدم خوش میگذره میذاشتم هر کاری دلش میخواد بکنه

مادرم بهم میگفت مواظب باش بکارتت از بین نره

یکم خودتو حفظ ک من زیاد به این پسره اعتماد ندارم

شاید نتونستین با هم کنار بیاین

اگه الان جدا شین بهتر از بعده

از حرف مادرم ناراحت میشدیم

اجازه دادم بکارتمو برداشت

حالم بد شد

درد وحشتناک و خونریزی

مادرم فهمید

کلی سر شوهرم غر زد

شوهرم ناراحت شد قهر کرد و رفت بیرون

تا دو روز نیومد

از دست مادرم دلخور شدم

نمیخواستم شوهرم ازم دور شه

زنگش زدم

گفتم دوست دارم کنارم باشی

از طرف مادرم معذرت خواهی کردم

گفت اینجوری فایده نداره

تو زن منی هرکار دلم بخواد میکنم هیچ کس حق نداره دخالت کنه

گفتم میدونم عزیزم

گفتم دلم تنگ شده برات  پاشو بیا اینجا

گفت باشه برا شام میام

به مادرم گفتم یه غذای خوب درست کن الان شوهرم میاد

مادرم گفت شوهرت درد بخوره

از مادرم بدم میومد

خیلی به شوهر افروز احترام میذاشت ولی به شوهر من بی حرمتی میکرد

پاشدم شام درست کردم و گفتم اگه شوهرم اومد باهاش خوب حرف بزن

مادرم گفت اصلا میرم یه جا که ریخت نحسشو نبینم

شوهرم اومد

مادرم اصلا ازاتاق نیومد بیرون

شام و که خوریم رفتیم بالا

شوهرم گفت اگه مادرت لجبازه من از اون بد ترم

هرکار دلش خواست کرد و جلو گیری نکرد

بهش گفتم شاید حامله شم

گفت مهم نیست

رفتم پایین و با ابلیمو تو رحممو شستم

خیلی درد و سوزش داشت

اما شنیده بودم اینجوری دیگه باردار نمیشیم

نمیخواستم باز مادرم مجبور شه هول هولکی برام جهاز جور کنه و  عروسی بگیره

میدونستم هنوز سر 4تا تیکه اثاث افروز که از تعاونی شبکه برداشته بدهکاره

شوهرم شرایط ما رو درک نمیکرد

فهم و شعورش تا اون حد نبود

دوست داشتم رابطه ی مامانم و با شوهرم درست کنم اما فایده نداشت

بد جور با هم سر لج افتاده بودند

 یه روز داییم اومده بود خونمون

با مادرم داشت تو اتاق حرف میزد منو و شوهرم تو حال نشسته بودیم

شوهرم حتی نرفت سلام کنه

داییم داشت میگفت خدا وکیلی حامد بهتر از این نبود این حتی شعور نداره بیاد سلام کنه

شوهرم همون موقع فهمید و رفت تو اتاق و به داییم گفت دهنتو ببند

داییم گفت خجالت نمیکشی این به جای سلام کردنته

شوهرم گفت اگه نیومدم سلام کنم بفهم لیاقتشو نداشتی

داییم عصبانی شد و پاشد که بره

مادرم دستشو گرفت و گفت تو رو خدا نرو  و به مسعود گفت بهت اجازه نمیدم به داداشم بی حرمتی کنی

فکر کردی کی هستی که صداتو میکشی بالا اگه خیلی مردی برو کار کن

مسعود عصبانی شد و مادرم و هول داد

همون موقع داییم دید و برگشت زد تو گوش مسعود

مسعود هم چاقوشو در اورد و کرد تو دست داییم

دست داییم پر از خون شده بود

خیلی ترسیده بودم

گریه میکردم

مادرم  سریع رفت باند اورد دست داییمو و بست  و با هم رفتند درمونگاه

مسعود هم از خونه زد بیرون

+ تاریخ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ساعت 18:21 نویسنده رها |

 

بهش گفتم از شوهرم جدا شدم

خوشحال شد

گفت خیلی زود میام خواستگاریت

باید یه مدت صبر میکرد تازه طلاق گرفته بودم

اسمش مسعود بود

دوستش داشتم

حتی بیشتر از محمد

خیلی جذاب بود از فکر اینکه شوهرم بشه ذوق زده میشدم

همه ی فامیل بخاطر ماری که کرده بودم باهام چپ افتاده بودند

داییم که تا چشمش بهم میفتاد شروع میکرد غر بزنه

اما برام مهم نبود

کار خودمو کرده بودم و خوشحال بودم

سعی میکردم جلوی چشم بابام ظاهر نشم

همین که منو میدید شروع میکرد بد عنق بازی در بیاره و سرم غر بزنه

میگفت دیگه هیچ خری نمیاد بگیرتت

تو دلم بهش میخندیدم  دلم میخواست دست مسعود و بگیرم و به همه شون نشون بدم و بگم ببینین چه شوهر خوشتیپی تور کردم

تقریبا هر روز میدیدمش

چند دقیقه دم مطب با هم حرف میزدیم و میرفت

حدود دو ماه از طلاقم گذشت

اومد دمه مطب و گفت میخوام بیام خواستگاری

خوشحال شدم

میدونستم اگه بابام بفهمه خودم مسعود و انتخاب کرده میگه نه

گفتم به مادرت بگو به بابام بگه از تو مطب منو دیده و پسندیده

مسعود گفت وقتی به مادرم گفتم نامزد کردی و جدا شدی گفته نیام بگیرمت

گفتم مسعود باور کن من هیچ رابطه ایی با نامزدم نداشتم

گفت میدونم

گفت مادرم اصرار داره اگه خواستیم ازدواج کنیم ببرتت پیش دکتر واسه ی معاینه ی بکارتت

ناراحت شدم بهم بر خورد حس کردم غرورم خرد شده

گفتم خودت چی مسعود تو هم شک داری که من باکرده باشم

گفت من شک ندارم اما واسه اینکه ازدواج کنیم باید اعتماد مادرم جلب بشه

گفتم باشه مشکل نداره

بیاید خواستگاری حرفی هم در این باره نزنید خودم به مادرم میگم بدونه اینکه بابام بفهمه میریم پیش یه دکتر معاینه م کنه

قبول کرد

اومدند خواستگاری

بابام خوشحال بود

باور نمیکرد به این زودی شوهربرام پیدا بشه

فکر میکرد قراره بمونه رو دستش

قرار شد بریم تحقیق و خبر بدیم

بابام گفت اگه باز میخوای بازی در بیاری و بعد بگی نه همین الان بگو

گفتم نه بابا اون دفعه هم خوده حامد منو نخواست

گفت فک کردی من خرم حالیم نیست من که  میدونم پسره چقدر دوستت داشت خوده بی شعورت دکش کردی

افروز گفت حامد تموم شده دیگه در باره ش حرف نزنیم فراز نظرت در مورد این خواستگاره چیه ؟

گفتم خوبه من قبول دارم

افروز گفت اما به نظره من خیلی عوضی بود من میگم بگیم نه

از حرف افروز جوش اوردم

گفتم کجاش عوضی بود واسه اینکه خوشتیپ بود میگی بده؟

نه از نگاه کردن و طرز حرف زدنش مشخص بود ادم حسابی نیست

فکر میکردم افروز داره حسودی میکنه که شوهر من از شوهر اون جذاب تره

گفتم نه من فقط همینو میخوام

حتی به هیچ کس هم اجازه ندادم بره تحقیقات

چند روز بعد مادر مسعود اومد و بهش جواب مثبت دادیم

خیلی ذوق زده بودم

با مادرم صحبت کردم که واسه اینکه خیال خانواده ی مسعود راحت بشه بریم پیش یه دکتر ببینند من باکره ام

مادرم گفت نکنه بهت حرفی زدند؟

گفتم نه ولی الان برم ازمایش بهتره تا شاید بعد حرفی بزنند

مادرم گفت نه اگه بهت اعتماد ندارند بهتره برند گم بشن

نه مامان اینجوری حرف نزن بیچاره ها که حرفی نزدند خودم میگم

مامانم راضی نمیشد میدونست اونا گفتند بریم ازمایش

بالاخره راضیش کردم

رفتیم ازمایشگاه

مادرم سر کار بود

با افروز بودم و مادر مسعود

دکتر معاینه م کرد

از اتاق اومد بیرون و گفت کی گفته این خانوم و معاینه ش کنم افروز گفت مادر شوهرش

دکتر به افروز گفت به مادر شوهر نفهمه بی شعورش بگین این دختر از گل هم پاکتره

مادر مسعود رنگش قرمز شد و گفت خب خدا رو شکر که سالمه حتما به مادر شوهرش میگیم

خیال مادر مسعود راحت شد

مسعود هم  هیجان زده بود

رفتیم بازار دوتا حلقه ی سبک بر داشتیم

یه عقد خیلی ساده تو محضر گرفتیم

جرات نکردیم فامیل و دعوت کنیم

هنوز 2ماه از عقد اولم نگذشته بود

تازه ابروی داییم رو هم پیش دوستش برده بودیم

خوشحال بودم

مسعود و دوست داشتم

اونم منو دوست داشت

مثل خودمون بودند وضع مالیشون بد بود

باباش بچه گی مرده بود

مادرش هم زن دوم یه پیر مرد پولدار بود

اما خب پیرمرده خسیس بود و خرج اینا رو نمیداد

مسعود دو تا داداش داشت و یه خواهر که خواهره مال شوهر دومی مادرش بود

مسعود پر از عقده بود

مثل من نه شاید خیلی بیشتر از من

خیلی لاتی حرف میزد

خیلی رک بود و این رک بودنش ازارم میداد

وقتی میدیدم شوهر افروز چقدر با شخصیته از کارای مسعود خجالت میکشیدم

وقتی سفره ی غذا رو پهن میکردیم اگه غذا کم گوشت داشت میگفت پس مادر زن گوشتاش کو؟

یا میگفت چرا مرغ نپختی دل درد گرفتیم از بس خورشت خوردیم

مادرم از خجالت سرخ میشد  و سرشو مینداخت پایین

بعد که بهش میگفتم این حرفا رو نگو جلوی مادرم میگفت خب ادم یا غذا نمیپزه یا اگه پخت خوب میپزه  

+ تاریخ چهارشنبه هجدهم آبان 1390 ساعت 18:46 نویسنده رها |

کار تو مطب دکتر خوب بود

سرگرم میشدم

بینهایت ادم اجتماعیی بودم

زود با مریضا دوست میشدم و سر صحبت و باز میکردم

یه روز با یه خانوم دوست شدم دیدم فرداش با پسره ش اومد که امپول پسرشو بزنم

از قیافه ی پسره خوشم میومد به نظرم خیلی جذاب بود

قدش خیلی بلند بود

با موهای بور

چند روز بعد باز پسره رو دیدم

دمه مطب وایساده بود

اما هیچی حرفی باهام نزد

فهمیدم اومده نگام کنه و بره

کلی ذوق کردم که همچین خاطر خواهی پیدا کردم

هنوز با محمد دوست بودم

اما چون میرفتم مطب زیاد همدیگه رو نمیدیدم

رابطه مون سرد بود

شاید بخاطر این بود که زمان زیادی طول کشیده بود

حس عاشقانه ایی بهش نداشتم فقط در حد یه دوست بود برام

چند وقت بعد

خواهرم زایمان کرد

تمام مدت کنارش بودم

خیلی هیجان زده بودم از این که خاله شدم

شوهر خواهرم به هیچ کس اجازه نمیداد کهنه های بچه رو تمیز کنه تمام مدت در بست در خدمت افروز بود

مادرم خیلی ذوق میکرد میگفت کاش یه داماد دیگه هم مث این برام پیدا بشه

چند وقت بعد داییم زنگ زد گفت یه خواستگلر واسه ی فراز پیدا کردم

گفتم نمیخوام

مادرم گفت بذار بیاد ببین بعد بگو نمیخوام

پسره اومد

خیلی سر و ساده بود

اصلا به دلم ننشست

به مامان و بابام گفتم نمیخوامش اما کسی به حرفم گوش نکرد گفتند تحقیقات میکنیم اگه خوب نبود ردش میکنیم

تحقیق کردند همه ی همسایه هاشون گفتند خیلی پسره خوبیه

داییم هم تاییدش کرد

اما من هیچ جوره دلم رضایت نمیداد

چند روز بعد باز اون پسره رو دمه مطب دیدم

گفت شماره تو میدی گاهی با هم صحبت کنیم

گفتم  نه

گفت چرا

گفتم دارم شوهر میکنم

گفت نه

هیچی نگفتم

گفت باور کن قصد از همون اول که با مادرم اومد به قصد دیدن تو اومدم میخواستیم بیایم خواستگاریت

گفتم دیر اومدی

خیلی ناراحت شد و رفت

به محمد هم گفتم دارم ازدواج میکنم

عکس العمل خاصی نشون نداد

فقط گفت کاش میشد من بیام بگیرمت

منم بهش گفتم بی خیال من که میدونم نمیشه

همه چیز خیلی سریع پیش رفت

بابام از خواستگاره خیلی خوشش میومد

اسم پسره حامد بود

میگفت این پسره مظلومه نباید هیچ وقت اذیتش کنی

اما من حالم از ادمای مظلوم بی عرضه به هم میخورد

زود تر از اونچه فکرش و  میکردم  مراسم عقد انجام شد

سر سفره اشک میریختم جرات نداشتم بگم نه اما پیش یه پسری نشسته بودم

که هیچ جوری نمیتونستم مث شریک زندگیم نگاش کنم

بالاخره عقد کردیم

بعد از خطبه ی عقد وقتی حامد خواست بوسم کنه بهش اجازه ندادم

همه گذاشتن سر شرم و حیام

شب هم خواست بمونه بهش اجازه ندادم و گفتم برو

روز بعد گل خرید بیاد ببینتم

اما من گلاشو از خونه انداختم بیرون و رفتم تو اتاق در رو هم قفل کردم

از شانسم بابام نبود وگرنه جرات این کارا رو نداشتم

اما داداشام دیدند و واسه ی مادرم تعریف کردند

مادرم نصیحتم کرد گفت اذیت پسره نکن خیلی پسره خوبیه

گفتم دوستش ندارم

گفت بهش فرصت بده شاید عاشقت کرد

گفتم نمیخوام از قیافه ش متنفرم

عصر همون روز رفتم مطب

پسره اومد تو مطب

حلقه رو دید دستم

گفتم دیگه همه چی تموم شد

گفت نه من نمیذارم از دستم بری

تو دلم قند اب شد

گفت دوست داری نامزدتو

گفتم به زور عقدم کردند

گفت جدا شو میام میگیرمت

گفتم اگه نگرفتی؟

گفت مرده و قولش

حامد و اذیت میکردم

حتی نمیذاشتم بهم نزدیک شه

وقتی میدونستم میخواد بیاد فرار میکردم میرفتم خونه ی افروز

یه بار زنگ زد گفت میخوام بیام منطقی با هم حرف بزنیم

گفتم باشه

اومد

گفت دردت چیه

گفتم دوستت ندارم

گفت کسه دیگه ایی و دوس داری

گفتم مساله این نیست از همون اول که دیدمت ازت خوشم نیومد

از اخلاقت متنفرم

گفت ممکنه یه روز دوستم داشته باشی

گفتم امکان نداره

دیگه هیچی نگفت

گریه ش گرفت و پاشد رفت

تا چند روز ازش خبری نشد

بعد از چند روز زنگ زد و گفت از هم جدا میشیم

خوشحال شدم

نمیدونستم از هیجان چیکار کنم

بهش گفتم به خانواده م بگو تو منو نمیخوای

گفت اما من دوستت دارم

گفتم اگه دوستم داری به خاطرم این دروغ و بگو بابام اگه بفهمه من گفتم جدا شیم میکشتم

قبول کرد

به همه گفت منو نمیخواد

جدا شدیم به همین سادگی

هنوزم چهره ی معصومش جلوی چشمامه

مادرم بهم گفت دلشو شکستی منتظر باش یه روزی حتما آهش میگیرتت

اما من جوون بودم و کله م داغ

فقط خوشحال بودم که از دستش راحت شدم

+ تاریخ سه شنبه هفدهم آبان 1390 ساعت 12:31 نویسنده رها |

.جهاز جور کردن به این سادگیا نبود

مادرم به داییام و خاله هام گفت میخواد افروز عروسی کنه

اونا هم گفتند  به جای هدیه ی عروسی بعضی از وسیله های  افروزرو میگیرند

مادرم رفت کمیته امداد و از اونجا هم چند تا وسیله گرفت و

 خلاصه یه جهاز خیلی کم واسه افروز ردیف کردیم

 شوهر خواهرم میرفت و میومد و تشکر میکرد میگفت به خدا نمیخواستم تو زحمت بیفتین

و بیشتر مادرمو شرمنده میکرد

مادرم خجالت میکشید که نمیتونه 4تا وسیله ی به درد بخور بده  به دخترش

بالاخره جهاز خواهرمو و چیدیم فامیلا ی نزدیک و دعوت کردیم و عروسی گرفتیم

خیلی غصه میخوردم افروز میخواست بره

چرخ زندگی رو شونه های افروز میچرخید

من هیچ کاری بلد نبودم

خیلی  تنبل بودم دلمم واسه افروز تنگ میشد

از اول عروسی تا اخر فقط گریه کردم

میدونستم از فردا مسئولیت خونه و داداشام و بابام با منه

یه هفته از رفتن افروز میگذشت

اواسط ابان بود سوم راهنمایی بودم

صبحا باید زود تر از خواب بیدار میشدم و بعضی از کارای ناهار و میکردم تا ظهر که میرسم خونه سریع ناهار و اماده کنم

باید صبحونه ی داداشامو میدادم

ظهرا که از مدرسه میومدم خسته بودم دلم میخواست یه چیزی بخورم و بخوابم

اما نمیشد

باید غذا درست میکردم

مسئولیتم زیاد بود

نمیتونستم ادامه بدم

درسمو ول کردم

البته من هیچ وقت ادم درس خونی نبودم

همیشه معدلم رو 14-15 بود

پس ترک تحصیلم جای افسوس خوردن نداشت

البته اولش خیلی مامانم التماس کرد ادامه بدم اما من گوش نکردم

حتی بهش نگفتم دلیل اینکه نمیخوام برم مدرسه چیه فقط گفتم علاقه ندارم

بابام وقتی فهمید دسگه نمیرم مدرسه گفت میدونستم هیچ گوهی نمیشی

نمیدونم چیم از داداشم کمتره که باید بچه های اون دکتر و مهندس باشن و بچه های من هیچی نباشن

دلم میخواست بهش بگم

عمو رو که میبینی کار همیشه تو زندگیش کار کرده

ابرو داره شخصیت داره هیچ وقت باعث خجالت خانواده ش نشده

اما بابام این چیزا حالیش نیود

حالا که مدرسه نمیرفتم بیشتر میتونستم محمد و ببینم

بابام صبحا اکثرا میرفت تو در بنگاه دوستاش بچه ها هم میرفتن تو خونه و من تنها بودم

به محمد میگفتم بیا از تو کوچه رد شو تا ببینمت  اونم میومد و من کلی ذوق میکردم و ساعتها تو رویاهام موهای فکلیشو نوازش میکردم

یه روز مادرم گفت حالا که درس و ول کردی برو یه کاری یاد بگیر

گفتم چیکار

گفت با یه دکترای درمونگاه حرف زدم عصرا بری پیشش منشیش بشی

گفته بهت حقوق هم میده

تزریقات هم یادت میده  هرچی امپول و سرم زدی میتونی پولش و بر داری واسه خودت

پیشنهاد خوبی بود

قبول کردم

لا اقل یکم از خونه میومدم بیرون

یه منبع در امدی پیدا میکردم که بتونم اگه چیزی بخوام باهاش بخرم

.

.

.

شاید ازم ناراحت باشین که جدیدا کمتر پست میدم

منم از دستتون ناراحتم

بخاطر اینکه خواننده های خاموشم زیاد شدند

وقتی میام میبینم  450تا بازدید دارم و فقط 18نفر برام کامنت گذاشتند دلم میگیره

قبلنا که کامنتام بیشتر بود بیشتر انگیزه داشتم واسه نوشتن

اما الان ؟

نمیدونم نوشته هامو دوست ندارین دیگه یا حرفی واسه گفتن ندارین

دوست دارم دلیل کم لطفی تونو بدونم

قربونتو برم رها

+ تاریخ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ساعت 17:26 نویسنده رها |

خواستگار افروز اومد

افروز وقتی خواستگارشو دید باورنمیکرد

دهنش باز مونده بود

یه پسر بی نهایت مودب و با شخصیت

از همون نگاه اول افروز شیفته ش شد میگفت وای خدایا چیکار کنم فراز یعنی منو میپسنده

بهش دلداری میدادم که تو هم خوشگلی

میگفت اگه برن تحقیق و بفهمن بابا چیکارست چی؟

بهش میگفتم اگه قسمتت باشه حتما جور میشه

مامانم هم بی نهایت پسره رو دوست داشت

افروز رفت با پسره حرف زد وقتی اومده بیرون جادو شده بود میگفت فقط همینو میخوام

قرار شد شب بعد واسه مهر برون بیان

اومدند

بابام عمومو خبر کرده بود بیاد واسه مهربرون

چند تا از فامیلای مامان هم اومده بودند

یه دفعه فامیل دار  شده بودیم

فامیلی که سال تا سال خبرمونو نمیگرفتند اومده بودند اونجا تا رییس بازی در بیارند

عموم که انگار واسه ی مبارزه اومده بود

کار خودشم کرد و سر قباله دعوا راه انداخت

افروزتو اشپزخونه نشسته بود و گریه میکرد و میگفت اصلا هیچی نمیخوام بزنند به مهرم

من فقط سعید و میخوام 

خانواده ی داماد پاشدند که برند

اقا سعید  اومد بیرون پیش افروز گفت غصه نخور الان مادرم اینا رو راضی میکنم

 که با هرچی عموت میگه موافقت کنند

ولی مادر پسره خیلی بد اخلاق شده بود

رفت دم در تو ماشین نشست و گفت بیاید بریم

اخر سر مادرم به شوهر خاله م گفت برو مادره رو راضی کن بیاد

خودش هم با عموم حرف زد که سخت گیری نکنه

بالاخره توافق انجام شد و همون شب یه نفر رو اوردند و خواهرم رو با اقا سعید عقد کردند

خیلی مراسم خنده داری بود

کسی باورش نمیشد یه شبه عقد بگیرند تموم بشه و بره

پسره قالب بند ساختمون بود

خیلی زحمتکش بود ولی واقعا ادم با شخصیت و خوبی بود

همون شب خونمون موند  توقع داشتم بابام با اون اخلاق گندش بد عنق بازی در بیاره اما هیچی بهش نگفت

شوهر خواهرم با زبونش دل همه رو به دست اورده بود

تمام مدتی که با خواهرم عقد بودند خونمون بود

 صبح میرفت کار عصر باز میومد خونه مون میموند

همین کارش باعث شده بود مادر شوهر افروز باهاش چپ بیفته

یه روز عصر دیدیم در میزنند

مادر اقا سعید بود خیلی خشن بود

اومد تو به خواهرم گفت حالا پسر من زن ندیدست هیچی حالیش نیست

تو نباید یه کلمه بهش بگی برو خونتون به مادرت سر بزن

خواهرم گفت حاج خانوم بخدا خیلی بهش میگم اما خب نمیاد

همون موقع اقا سعید از اتاق اومد بیرون

سلام مادر چی شده

مادرش دستشو گرفت و گفت اومدم ببرمت خونه

گفت باشه مادر شما برید بعدا میایم صحبت میکنیم

اما مادره ول کن نبود میگفت میخوام یه هفته پسرمو ببرم پیشم

 اگه شما میخواید پیش هم باشین به ننه بابات بگو جهیزیه تو جور کنند تا عروسی بگیریم  برید زیر یه سقف

اقا سعید و برداشت و رفت

اما اقا سعید 1ساعت بعد با یه جعبه شیرینی و یه دسته گل اومد از تک تکمون بخاطر رفتار مادرش عذر خواهی کرد

افروز گفت 2روز پیش مادرت میموندی 

گفت مگه من دلم میاد از عزیز دلم دور بمونم

گفت مادرم رو هم راضی کردم

دیگه محسن واسه افروز مهم نبود

چند باری زنگ زد اما افروز میگفت دیگه شوهر کردم و محلش نمیذاشت

چند باری ممد به من گفت محسن داداشم خیلی ناراحت و افسرده شده

 و همش از غصه ی افروزه اما من به افروز نمیگفتم تا هوایی نشه

افروز و شوهرش تو دوران عقد چند باری دعوا داشتند

 اما وقتی دعوا میشد شوهرش از خونه میرفت بیرون و یکم که اروم میشد شیرینی میخرید و بر میگشت خونه

افروز میگفت حتی تو رویاهامم همچین شوهری نمیدیدم

شاید زیاد وضع مالیش خوب نبود اما تیپ و سطح کلاس و فرهنگ و شعورش خیلی بیشتر از خانواده ی ما بود

البته همیشه همه چیز به این خوبی پیش نمیره

چند روز میدیدم افروز زیاد حالش خوب نیست

حواس و حوصله ی درست و حسابی نداره

هی میگفتم چته  جواب درست و حسابی نمیداد

یه شب دیدم مادرم به افروز گفت  به دکتر گفتم برات ازمایش نوشته

 فردا به اقا سعید بگو نره سر کار برید ازمایش

چند روز بعد فهمیدم افروز حامله شده

جفتشون خیلی ناراحت بودند

واقعا تو شرایطی نبودیم که بخوایم براش جهاز جور کنیم عروسی کنه

هنوز گیر خورد و خوراکمون بودیم

افروز با شوهرش صحبت کردو قرار شد بچه رو سقط کنند

امپول گرفتند

اما افروز میگه روزی که رفتم توی مطب امپول و بزنم  دیدم امپول اولی تو پاکت شکسته

 دومی هم از دستم افتاد کف مطب و شکست

همون موقع شوهرم  بهم گفت شاید اینا نشونه ست که بچمونو از بین نبریم

قرار شد بچه شونو نگه دارند

مادرم به تکاپو افتاده بود باید تا شکم افروز بالا نیومده بود براش جهاز جور میکرد

+ تاریخ شنبه چهاردهم آبان 1390 ساعت 0:47 نویسنده رها |

پدر بزرگ پدریم  مرد

قرار شدچون همه ی عمه ها و عموم خونه دارند ما بریم تو خونشون بشینیم

تا بعد که نیاز داشتند بیان و خونه رو تقسیم کنند

خونه ی پدر بزرگم قدیمی بود

ولی بزرگتر از خونه ی قبلی بود

دو تا اتاق داشت یه اتاق هم بالای پله ها قرار شدچون همه ی عمه ها و عموم خونه دارند ما بریم تو خونشون بشینیم

تا بعد که نیاز داشتند بیان و خونه رو تقسیم کنند

خونه ی پدر بزرگم قدیمی بود

ولی بزرگتر از خونه ی قبلی بود

دو تا اتاق داشت یه اتاق هم سر راه پله ها

تازه خونشون تلفن هم داشت

خیلی ذوق زده بودیم

حداقلش این بود که هممون مجبور نبودیم تو یه اتاق بخوابیم

بابام دیگه نمیتونست بشینه و ما رو زیر نظر بگیره

خیلی ذوق زده بودیم و خونه ی جدید و خیلی تمیز میکردیم

شماره ی خونه ی جدیدو دادم دوست پسرم ولی گفتم هیچ وقت زنگ نزن

گفتم صبر کن وقتی خودم زنگ زدم بهم زنگ بزن

تمام  روز منتظر میموندیم بابا از خونه بره بیرون

همین که بابا میرفت بیرون من و افروز حمله میکردیم به تلفن

قرار میذاشتیم اگه محسن بر داشت افروز حرف بزنه اگه محمد برداشت من حرف بزنم

تا زمانی که بابام تو خونه بود هیچ کس اجازه نداشت گوشی تلفن رو جواب بده

یه روز تلفن زنگ زد بابام گوشیو برداشت چند بار گفت الو

هیچ کس جواب نمیداد

بابام عصبانی شد

بهمون شک کرد

گفت بایکی از شما دوتا کار داره

گفتیم نه به خدا

گفت اگه زنگ زد باید شما بیاید جواب بدید

میترسیدم میدونستم یا محسن بوده یا محمد ولی از شانسمون دیگه اون روز زنگ نزد

گفت بالاخره سر از کاراتون در میارم

اعتماد ش سلب شده بود

فرداش که میخواست از خونه بره بیرون گوشی و در اورد گذاشت توی کمد در کمد و قفل کرد و رفت

حسابی نا امید شده بودیم

روز بعد به محمد گفتم بابام مشکوک شده

گفتم دیگه زنگ نزن رو گوشی

گفتم وقتی از خونه میره بیرون گوشی تلفن رو در میاره

اونم گفت تو خونه یه گوشی داریم فردا برات میارم  تا هر وقت بابات نبود با هم حرف بزنیم

قبول کردم به افروز گفتم اونم کلی ذوق کرد

گوشی و گذاشتیم تو اتاق بالا و نوبتی میرفتیم باش حرف میزدیم

الان که یاد اون دوران میفتم خنده م میگیره

واقعا که عجب حال و حوصله ایی داشتیم

بابام با همه ی زرنگیاش هیچ وقت نفهمید من و افروز از یه گوشی دیگه استفاده میکنیم

یه روز صبح که بابام تازه از خونه در اومده بود در زدند

در و باز کردم

یه زن حدود 50ساله پشت در بود

گفتم با کی کار داری

گفت شما افروز خانومین؟

افروز و صدا کردم اومد دمه در

خواستگار بود

تعارف کردیم اومد تو

افروز سریع داداشم و فرستاد بره از سر کوچه میوه نسیه بگیره و بیاد

چایی درست کرد براش میوه اورد

افروز نشسته بود پیشش

منم روبروش

خب بگو ببینم دخترم چیکارا میکنی ؟

مادرت کجاست ؟

مادرم سره کاره ببخشید کی ادرس ما رو به شما داده ؟

همسایه سر کوچتون فامیله مونه گفتم دنبال یه دختر خوب میگردم ادرس شما رو بهم داد

مادرت خونه نیست شما کارای خونه رو انجام میدید؟

بله

افرین درستش هم همینه  دختر باید کار خونه کنه درس به درد نمیخوره

یکم نشست و بعد گفت با پسرم حرف میزنم و اگه مشکلی نبود خدمت میرسیم

خواستگار رفت

افروز خدا خدا میکرد نپسندیده باشه

میگفت من فقط محسن و میخوام

زنگ زد به محسن گفت برام خواستگار اومده

اونم گفت غصه نخور نمیذارم کسی بگیرتت خودم خونوادمو راضی میکنم و میام میگیرمت

اما من میدونستم محسن عمرا نمیاد خواهر منو بگیره چون هم وضع مالیشون خوب بود

 و هم با ما تو یه محل بودند و

خانواده مونو میشناختندو ما هم بخاطر کارای بابام تو محل ابرو نداشتیم

+ تاریخ چهارشنبه یازدهم آبان 1390 ساعت 17:9 نویسنده رها |

هرچی بزرگتر میشدم سر کش تر و غد تر میشدم

دلم میخواست به همه ضربه بزنم

چون تو خونه نمیتونستم ابراز وجود کنم بیرون از خونه خود نمایی میکردم

تو مدرسه دعوا راه مینداختم و کتک کاری میکردم

یه روز که داشتم بر میگشتم خونه دیدم یه پسره افتاده دنبالم

تو دلم ذوق کردم

برگشتم نگاش کردم دیدم داداش همونه که با خواهرم افروز دوسته

خیلی پسر خوشتیپی بود

قد بلند و 4شونه

اومد دنبالم تا یه جای خلوت رسیدیم

سریع نامه رو انداخت جلوی پام

منم برداشتم

گفت تلفن دارین

گفتم نه

اونم راهشو کشید و رفت

نامه رو باز کردم  از خوندن جمله هاش دلم ضعف رفت

بالاخره یکی هم پیدا شده که منو دوست داره

نوشته بود چند وقته تو خطمه ازم خوشش اومده

نوشته بود چیز زیادی ازم نمیخواد فقط دلش میخواد یه جایی باهم تنها باشیم و نگام کنه

نوشته بود ارزو داره دستامو تو دستاش بگیره

هیجان داشتم نمیدونستم چیکار کنم

خودمو رسوندم خونه

افروز تازه اومده بود

گفتم داداش دوست پسرت برام نامه انداخته

گفت غلط کرده

گفتم به تو چه فکر کردی فقط خودت میتونی با پسرا باشی؟

گفت حساب این دوتا رو باهم قاطی نکن  نبینم به این عوضی محل بذاریا

اگه بذارم چیکار میکنی هان مثلا به بابا میگی دوست پسر پیدا کردم ؟اونوقت منم به بابا میگم خودت 2ساله با پسره دوستی

به بابامیگم اون دفعه که از مدرسه میومدین با دوستت موهاتونو فکل کرده بودین

میگم پاچه هاتونو زده بودین بالا

افروز دیگه هیچی نگفت

میدونست با من دهن به دهن بشه فایده نداره

من ترسی از کتک خوردن نداشتم اما اون میترسید بیشتر از ترسش غرورش خرد میشد

اون روزا حال و هوای عجیبی داشتم

دیگه زیاد درس نمیخوندم

دلم میخواست فقط زنگ بخوره تا محمد و تو راه مدرسه ببینم

اونم منو دوست داشت

نامردی نمیکرد همیشه میومد

گاهی یواشکی براش نامه مینوشتم و بهش میدادم

اونم همین طور

تا اینکه یه روز ازم خواست با هم قرار بذاریم و همدیگه رو ببینیم

گفتم باشه

خیلی ادم بی فکری بودم

نمیدونم چرا برام مهم نبود حتی اگه بابام هم بفهمه

میدونستم اگه بفهمه روزگارم سیاه میشه

قرار شد عصر بریم پارک

به افروز گفتم دارم میرم سر قرار

گفتم اگه بابا بیدار شد بگو رفتم خونه ی همسایه

طفلک میترسید اما قبول کرد

اماده شدم و از خونه زدم بیرون

سر کوچه منتظر بود

با فاصله از هم سوار اتوبوس واحد شدیم و روبروی پارک پیاده شدیم

از شانسمون هوا سرد بود و پارک خلوت

همین که دید دور و برمون خلوته  دستامو گرفت

با هم نشستیم رو یه نیمکت

تو چشمای همدیگه نگاه میکردیم و باهم حرف میزدیم

خیلی حس خوبی بود

حدود 1 ساعت کنار هم بودیم

بعد هم  دوباره سوار اتوبوس شدیم و برگشتیم

وقتی وارد کوچه شدم افروز و دیدم که لایه در وایساده

دلم ریخت  نکنه بابام داره دنبالم میگرده

سریع خودمو رسوندم بهش چی شده؟

هیچی هنوز خوابه بدو لباساتو در بیار نفهمه بیرون بودی

همه چیز به خیر گذشته بود

بارها و بارها قرارمون رو تو ذهنم مرور کردم

حتی از مرور کردنش هم هیجان زده میشدم

به افروز گفتم خیلی خوش گذشته

قرار شد یه بار هم من هوای اونو داشته باشم تا بره سر قرار

البته افروز تا حالا چند بار رفته بود دوست پسرشو دیده بود البته توساعت مدرسه

غایب کرده  بود و معلما چون میدونستند همه ی مسئولیت خونه رو دوشه افروزه بهانه هاشو باور میکردند و بهش گیر نمیدادند

اینو بعد ها بهم گفت که باهاش صمیمی تر شدم

 

 

+ تاریخ دوشنبه نهم آبان 1390 ساعت 23:20 نویسنده رها |

کم کم داشتیم بزرگتر میشدیم و تازه میدیدم بابام تا چه حد شکاک و بد بینه

به هیچ نحوی به ما اجازه ی ابراز وجود نمیداد

اگه  کوچکترین مساله ایی ازمون میدید خونه رو تبدیل به میدون جنگ میکرد

 واسه همین من و افروز سعی میکردیم بهانه ندیم دستش

یه روز بابام منو با داداشم فرزان گذاشت رو موتور ببره خونه ی خانوم جانم

فرزان جلو نشسته بود و من پشت سر بابام وسط راه چادرم ول شد و رفت لایه تایر موتور

بابام به موقع فهمید و نذاشت بخوریم زمین

چادرتیکه پاره رو  از لای تایر در اورد و سوار موتور شد

خیلی عصبانی بود ازش میترسیدم اما هیچی نمیگفت

رفت به طرف جاده خاکی

جرات نداشتم ازش بپرسم بابا داری ما رو کجا میبری

بردمون تو باغ اقا جونم

گفت پیاده شو همین که پیاده شدم با لگد زد تو کمرم

خوردم زمین

لگدها یکی پس از دیگری نثار سر و کله م میشد

بین کتک زدناش میگفت فکر کردی نفهمیدم میخواستی مانتویی بشی

میخواستی چادرتو از سرت در بیاری که مردا نگات کنند؟

هنوز انقدر بی ابرو نشدم که بذارم دخترام بی چادر باشند

گریه میکردم التماس میکردم

بابا ببخشید

بابا قول میدم دیگه مواظب چادرم باشم

اما به حرفم گوش نمیکرد و فقط میزد

داداشم چند بار اومد که از چنگ بابام دربیارتم اما فایده نداشت

بابام اونم میزد

طفلک اونم ترسیده بود و گریه میکرد

میگفت بابا نزن الان میمیره

اما گوش نمیکرد

بلاخره خسته شد

تمام تنم درد میکرد

دماغم پر از خون شده بود

نای بلند شدن نداشتم

سوار موتو ر شد و گفت بیا بالا  بریم

به زور از جام بلند شدم سوار شدم

انگار بابام قلب نداشت

رحم نداشت

دلش نمیسوخت برام

گاهی شک میکردم که واقعا ما بچه هاش باشیم

نمیتونستم بشینم دل و کمرم درد میکرد

با اون سر و وضعم خجالت میکشیدم

 خودمو پشت کمرش قایم کرده بودم و گریه میکردم

وقتی رسیدم خونه مادرم تازه از سر کار اومده بود

فکر کردتصادف کردیم

تو سر و کله ی خودش میزد و گریه میکرد

سریع خونها رو از سر و صورتم شست

اما درد من فقط از کتکای بابام نبود

غرورو شخصیتم خرد شده بود

ازش بیزار بودم و ارزوی مرگشو میکردم

داداشم به مادرم گفت بابام کتکم زده

مادرم هم از کوره در رفت و حمله کرد به بابام اما بابام اون رو هم زد

تا چند روز سر و چشمم ورم کرده بود

روم نمیشد برم مدرسه

بعد از چند روز رفتم مدرسه اما هنوز یکم سر و چشمم ورم داشت

مدیر صدام کرد تو دفتر پرسید چی شده

گفتم تصادف کردیم باور نکرد

گفت فردا بگو بابات بیاد مدرسه

نمیخواستم بابام بره مدرسه

میترسیدم شاید معلما بهش حرفی بزنند و همه ی مدرسه رو بریزه به هم و ابرو مو ببره

میترسیدم عصبانی بشه و بگه دیگه نمیخواد درس بخونی

التماس مدیر و کردم که ازم نخواد بابام بیاد مدرسه

گفتم مادرم هم میره سر کار و نمیتونه بیاد

مدیر هم قبول کرو و بیخیال شد

+ تاریخ یکشنبه هشتم آبان 1390 ساعت 12:18 نویسنده رها |

افروز14 ساله شده بود

جفتمون تویه مدرسه بودیم

اون با دوستاش از مدرسه بر میگشت و منم با دوستام

یه روز که داشتم از پشت سرش با دوستام میومدم دیدم یه موتوری رفت کنارشون یه کاغذ انداخت رو زمین و رفت

از دوستام جدا شدم و خودمو بهشون رسوندم

گفتم چی بود

 گفت هیچی

گیر دادم گفت ماله دوستم بهنازه پسره براش نامه انداخته

هیچی نگفتم تا رسیدیم خونه

گذاشتم حواسش که پرت شد رفتم سر کیفش

میدونستم نامه رو واسه اون انداختند چون بهناز دوستش خیلی بی ریخت بود

نامه رو پیدا کردم

نمیدونم کی باز کرده بود خونده بود

توش یه عالمه حرفای عاشقانه نوشته شده بود

رفتم تو اشپزخونه داشت غذا درست میکرد

بهش گفتم چرا دروغ گفتی نامه که مال تو بود

گفت نه برا بهناز بود

گفتم من خوندمش اسم تو توش بود چرا رفتی سر کیفم عوضی

تازه این که چیزی نیست بذار مامان بیاد بهش میگم با پسر موتوریه دوستی

افتاد به التماس کردن که تو رو خدا نگو

گفتم اگه نگم چی بهم میرسه

گفت جوراب نازکامو بهت میدم

خوشحال شدم و به مامانم حرفی نزدم

از اون روز هیچ کاری تو خونه نمیکردم و اگه افروز حرف میزد میگفتم به مامان میگم

اونم دیگه هیچی نمیگفت

مادرم جز کار تو شبکه بهداشت یه کاری هم تو یه دندون پزشکی پیدا کرده بود

عصرا میرفت تو مطب و کمک دکتر میداد

وضعمون بهتر شده بود که بابام از زندان اومد

بازم شرایط سخت

مینشست تو اتاق و تک تک رفتارامونو زیر نظر میگرفت

یادمه یه روز به افروز گفت برام تخم مرغ نیمرو کن

افروز نیمرو کرد سفره رو پهن کرد و ماهی تابه رو گذاشت جلو بابام و گفت بیا بخور بابا

همون موقع بابام ماهی تابه رو برداشت و چنان کوفت تو سر افروز که خون از لا به لای موهاش ریخت بیرون

از ترس نفسم بند اومده بود

اما بابام باکیش نبود

گفت اینو زدم تا یاد بگیری دیگه تخم مرغ و بذاری تو بشقاب و بیاری

دلم واسه ی افروز میسوخت

خیلی تو خونه کار میکرد این حقش نبود

یه روز بابام با مادرم دعواشون شد

بابام گفت دیگه نمیذارم بری سر کار

گفت میدونم توی درمونگاه که میری با دکترتون رابطه داری

مادرم گریه میکرد و قسم میخورد که بخدا من با هیچ کس رابطه ندارم

بابا مانتو و چادر مادرمو پاره کرد و گفت دیگه حق نداری بری سر کار

مادرم میدونست اگه نره سر کار باید گشنگی بکشیم

روز بعد رفت از همسایه ها یه مانتو و چادر گرفت و یواشکیه بابام رفت سر کار

البته بابام فهمید ولی هیچی نگفت

کلا اخلاق بابام یه جوری بود که وقتی عصبانی میشد خیلی وحشتناک بود

 اما وقتی عصبانیتش فروکش میکرد دیگه زیاد گیر نمیداد 

خودشم میدونست مادرم با کسی رابطه نداره ولی دلش میخواست به  همه چیز گیر بده

اون زمانونا از این شلوار پاچه کوتاه تنگا مد شده بود

پای دوستام که میدیدم خیلی دلم میخواست

به افروز گفتم به مامان بگه اگه میشه برامون از اون شلوارا بخره

افروز میگفت مامانم قبول نمیکنه میگفت نباید مامان و بذاریم تحت فشار

گفتم اگه نگی دوست پسرتو به مامان میگم

به مادرم گفت و

اونم فورا قبول کرد

قیمتشو پرسید و پول دو تا شلوار داد که بریم بخریم

خیلی خوشحال بودم

کلی گشتیم و از یه مغازه که ارزون تر میداد خریدیم و بعدشم از بقیه  پول اب هویج بستنی خوردیمو و اومدیم خونه

شب که مادرم اومد خونه شلوارا رو براش پوشیدیم ببینه

گفت خیلی قشنگه

همون موقع بابام رسید تا شلوارا رو دید

گفت اینا رو از کجا اوردین

گفتیم خریدیم

گفت فکر کردین من انقدر بی ناموسم بذارم شما از این شلوارا بپوشین

اگه بخواین از این خراب بازیا در بیارین از خونه میندازمتون بیرون

از ترس دویدیم شلوارامون و در اوردیم

همون موقع بابام  شلوارارو برداشت و با قیچی پاره پاره ش کرد

هرچی مادرم التماس کرد که نکن گوش بابام بدهکار نبود

خیلی گریه کردم دلم سوخت

هنوز که هنوزه از یاد اوریه خاطره ی اون روز نا راحت میشم

.

.

من سعیمو میکنم مثل قبل بنویسم نمیدونم چرا به دلتون نمیشینه

در ضمن فراز دختره

در مورد داستان پرتو یه مسائله ایی هست اگه کسی میتونه راهنمایی کنه

پرتو میگه الان دو ساله وقتی میرم دستشویی از پشتم خون میاد ولی بخاطر خجالت هیچ وقت روش نشده که بره دکتر

خودش فکر میکنه بخاطر مسائلی باشه که تو بچه گی براش اتفاق افتاده

اگه کسی راهنمایی داره بکنه

ممنون

فدای شما رها

 

 

 

+ تاریخ شنبه هفتم آبان 1390 ساعت 11:53 نویسنده رها |

یه خونه ی اجاره ایی 50متری

با چهارتا بچه و یه بابای غرغرو

بابام بیکاربود

گوشه ی خونه میشست و سیگار میکشید

هیچکسی جرات حرف زدن نداشت

من و خواهرم میتونسیم سروصدانکنیم

حرف نزنیم

اما پسراهیچوقت نمیتونند

یکم که تو سرو کول هم میزدندبابام بلند میشدو باد کتک شون میکرد

اونا هم مجبور میشدندبرند تو کوچه بازی کنند

روزای گرم تابستون نمیشد تو خونه موند

یه اتاق بیشتر نداشتیم از دست غرغر های بابام میرفتیم در خونه مینشسیم

بچه های همسایه ظرفهای میوه میاوردند تو کوچه و میخوردند

عصر هم که میشد میرفتند تو خونه هاشون برنامه کودک ببینند

اما ما حتی تلویزیون هم نداشتیم

گاهی وقتا میرفتم بابچه های همسایه دوست بشم تا از خوراکیهاو تلویزیونشون استفاده کنم

اما افروز مغرور بود خودش نمیرفت

وقتی هم میفهمید منم رفتم دعوام میکرد

بالاخره بابام یه کار پیدا کرد

میدونسم کار پیدا کنه وضع مالیمون خوب نمیشه چون هیچوقت درامدشو خرج خونواده اش نمیکرد

اما خوشحال بودم که لاقل تو خونه نیست

یه کار تو جوشکاری پیدا کرده بود

مامانم میگفت بابات قبل از اینکه ازدواج کنیم

جوشکار ماهری بوده

میرفت کارو وقتی میومد چشماشو برق زده بود

هیچکس جرات نمیکرد چراغها رو روشن کنه

همه باید خفه میشدند

چون اعصابش خرد بود

گاهی دلم میخواست بره دزدی و بگیرن ببرنش زندان

 یه روز با قیافه ی وحشت زده و سرکله ی خونی اومد تو خونه

به مامانم گفت هرچی پول داری میخوام برم

مامانم گفت چی شده

چرا لباسات خونیه

خفه شو حرف نزن هر چی پول داری بده تا برم

پولم کجا بوده؟

چند روزه هیچی نداریم تو خونه

اگه  پول داشتم میرفتم واسه خونه خرید میکردم

برو از  یکی از همسایه ها واسم بگیر

اخه کی میاد به من پول قرض بده؟

در و زد بهم و رفت

هیچی هم نگفت

یکساعت بعد ماموراریختند تو خونه

دنبال بابام میگشتند

فهمیدیم بابام با یه نفر دعواش شده و چاقو زده

و فرار کرده

دو روز بعد هم  گرفتنش

مادرم دیگه روش نمیشد ما رو برداره و ببره خونه مادرش

بزرگ شده بودیم

افتاد دنبال کار بالاخره یه کار تو شبکه بهداشت پیدا کرد

خوشحال بودیم

خیلی خوشحال

مامان ادم مسئولی بود میدونسیم اگه کار کنه حتما وضعمون بهتر میشه

مخصوصا اینکه بابامم نبود که پولاشو بگیره

اولین روزی که رفت سرکار خونه رو تمیز کردیم دور اتاق رو پتو انداختیم اب یخ درست کردیم

منتظر موندیم تا بیاد

از هیجانمون فرزان و فرزاد و فرستادیم درخونه

وقتی مامانم اومد خبرمون کنند

مامانم اومد

خیلی خوشحال شد

تو نبود مامانم افروز جای مامانم بود

همه ی کارهای خونه رو انجام میداد

مواظب داداشام بود نگهداری از داداشام کارسختی نبود اما من مصیبت بودم

هر رو زیه دعوا

بچه های همسایه ها رو میزدم

دعوا میکردم

و افروز هم بی سرو صدا دعواهارو میخوابوند تا به گوش مامانم نرسه

 

 

 

+ تاریخ جمعه ششم آبان 1390 ساعت 0:5 نویسنده رها |

 

از همون اولم مشخص بود بابام نمیتونه کاری از پیش ببره

کم اورد و سوپری و جمع کرد

کلی بدهکار بودیم

بدهکار پشت بدهکار

میومدند در خونه و دعوا راه مینداختند

تازه رفته بودم دبستان

وضعیت تغذیه مون وحشتناک بود

چیزی واسه خوردن نداشتیم

یادمه مادرم از شدت فقر برامون آماج درست میکرد

وقتی میخوردیم و میرفتیم مدرسه دل درد میگرفتیم

یادمه یه روز مدیر صدام کرد تو دفتر و پرسید چرا همش دل درد داری

 بهش گفتم که وضعمون بده و پول نداریم غذای خوب هم نداریم بخوریم

وقتی واسه ی افروز تعریف کردم که به مدیر چی گفتم کلی فحشم داد که چرا ابرو ریزی کردی

گفتم چه اشکالی داره شاید اگه بفهمن چقدر فقیریم بهمون کمک مالی کنند

چند روز بعد صدام کردند تو دفتر مدرسه و یکم لوازم تحریر بهم دادند

  خیلی خوشحال شدم چون خیلی به وسایل مدرسه نیاز داشتم

اما وقتی رسیدیم خونه افروز حسابی کتکم زد و گفت تو شخصیت نداری

همه ی همسایه ها میدونستند چقدر وضعمون خرابه   چون هر روز و هر روز طلبکارا دمه خونه بودند

یادمه یه روز زنگ خونمونو زدند وقتی در و باز کردم دیدم

 یه دیس برنج و یه ظرف خورشت گذاشتند دمه در و رفتند

خیلی ذوق کردم

خواهر و داداشامو صدا کردم بیاین غذا بخوریم اما افروز عصبانی شده بود و

گفت میخوام خالی شون کنم تو پاکت اشغالی و بذارم دمه درخونه اما مادرم اجازه نداد

  اومد یکم از غذا ها رو برداشت واسه ی بابام و بقیه رو داد ما خوردیم البته افروز نخورد

چند بار دیگه هم تکرار شد یه نفر میومد غذا میذاشت دمه در و میرفت

مادرم میگفت یه دفعه که از بیرون میومده دیده که عممه برامون غذا میذاره

عمم تو کوچه ی خودمون زندگی میکرد اما چند سالی بود که با پدرم قهر بودند

خواهرم همیشه میگه تو درک و فهمت خیلی پایینه 

فکر میکنم راست میگه

هیچ وقت نتونستم فقر مادرمو بفهمم

وقتی میخواست از خونه بره بیرون واسه ی خرید

 به زور دنبالش میرفتم و انقدر دمه مغازه ها گریه میکردم که مادرم مجبور میشد به جای خریدن وسایل مورد نیاز خونه

 خواسته های منو بر اورده کنه

یا زمانهایی که میرفتیم خونه ی مادر بزرگم یا بقیه ی فامیل میرفتم سر کیفشون و پولاشو بر میداشتم

 و باعث میشدم همه به مادر و خواهر برادرام به یه چشم دیگه نگاه کنند

و وقتی میرفتیم خونه شون همه چیزو از دستمون قایم کنند

خواهرم میگفت فراز انقدر نامرد نباش چون بابامون دزده اگه از این کارا بکنیم میگند این کارها رو از باباشون یاد گرفتند

اما واسه ی من مهم نبود پولای دیگران و بر میداشتم و میرفتم کیک و نوشابه میخریدم و یواشکی میخوردم

به یاد ندارم مادرم جرات پیدا کرده باشه بره سر جیب بابام

 اما یه روز من رفتم سر جیب بابام و پولاشو برداشتم و باعث شدم مادرم از بابام یه کتک حسابی بخوره

نمیدونم چرا ولی هیچ وقت دلم واسه ی هیچکدومشون نسوخته

.

.

.

داستان فراز یه داستان 100در صد واقعیه

داستان یه شخصیته که به خوبی میشناسمش

اگه هدفتون از خوندن این داستان گرفتن درس عبرته فکر نمیکنم به نتیجه ایی برسید

این داستان فقط دردهای جامعه رو نشون میده

+ تاریخ چهارشنبه چهارم آبان 1390 ساعت 11:52 نویسنده رها |

مادرم میگه روزی که به دنیا اومدم بابام زندان بوده

به جرم سرقت

تا یادمه بابام تو زندان بوده حتی روزی که عروسی کردم بابام زندان بود

زمانی که بچه م به دنیا اومد بابام زندان بود

اسمم فرازه

سال 58 به دنیا اومدم

مادرم میگه واسه به دنیا اومدن من بیمارستان هم نرفته رو ایوون خونه ی مامان بزرگم به دنیا اومدم

یه خواهر بزرگتر دارم به اسم افروز

دو تا داداش کوچیکتر از خودم دارم به اسم فرزان و فرزاد

تا کوچیک بودم اکثرا خونه ی مادر بزرگم بودیم

چون بابام زندان بود و ما هیچ در امدی نداشتیم با خرج بابا بزرگم زندگی میکردم

اون روزا خیلی خوش میگذشت چون همش با خاله هام بازی میکردیم تنها نبودیم

اما مامانم میگه اون روزا خیلی سختی میکشیدم

میگفت انقدر مادرجون غر میزد و منت میذاشت که روح و روانمو خسته میکرد

البته اونم حق داشت بابام 6ماه بیرون بود 2 سال زندان

مادر جونم خودش یه عالمه بچه داشت تازه ما هم  اضافه شده بودیم

اون روزا اوایل انقلاب بود

زمان جنگ ایران و عراق بود

مردم تو خرج خودشون مونده بودند

یه روز که داشتم تو حیاط بازی میکردیم بابامو دیدم

از زندان ازاد شده بود خیلی بی خبر

اومد گفت وسایلو جمع کنین میخوایم بریم

وسایلمونو جمع کردیمو و رفتیم خونه ی خودمون

گفت مادرم اومده ازادم کرده

مادر پدرم معلم بود

وضع مالی خوبی هم داشت ولی زیاد مارو ادم حساب نمیکرد

نمیدونم اون روز چی شده بود که پدرمو از زندان در اورده بود و گفته بود کمکت میکنم یه سوپر مارکت بزنی

ولی دیگه باید دست از این کارات برداری

خوشحال شده بودیم

هر چند همه ی زحمت کار روی دوش مامانم بود

بابام ادم بلند پروازی بود

تو همه ی کارا زیاده روی میکرد

اون زمانو ها شیر دبه ایی میاوردند بابام زیاد شیر میاورد و مادرم وقتی میدید الاناست که بمونه و خراب بشه

 شیر ها رو ماست و کره  میکردو میداد بابام ببره  دم مغازه بفروشه

بابام دمه مغازش میوه هم داشت

زیاد میاورد و وقتی کسی نمیخرید مادرم مربا و ترشی درست میکرد میداد بابا دمه مغازه بفروشه

بابام مرد کاسبی نبود

نسیه میداد

یه عالمه رفیق لاشخور دورش داشت که هرچی میخواستند میومدند از بابام میگرفتند

تو عالم بچگی به یاد ندارم که یه بار بابام از دمه مغازه ی خودش برامون خوراکی بیاره

حتی زمانی که میرفتم دمه مغازش میگفت چیزی که نمیخوای منم میگفتم نه 

و اونم اصلا به روی خودش نمیاورد

پدرم هیچ وقت هیچ حسی به ما نداشت

البته مردای قدیم اکثرا همین جوری بودند

یه پدر بداخلاق عقده ایی

از همونایی که هر وقت مینشستند سر سفره همه ی غذا های خوب و میخوردند

 و بچه ها باید از ته موندشون بخورند

یادمه وقتی نیمرو داشتیم بر میداشت روی همه ی نیمرو ها فلفل سیاه میریخت

و ما حتی جرات نداشتیم بگیم که ما نمیتونیم اینا رو بخوریم به زور چند تا لقمه میخوردیم و میکشیدیم کنار

البته اون زمانا غذای خوب به جایی نبود

ولی چند وقت یه بار هم که گوشت میخریدم همشو بابام میخورد

 و مادرم میگفت همه ی خاصیتش رفته تو غذا غذا رو که میخورین انگار دارین گوشت میخورین

با اینکه مادرم جون میکند تا مغازه ی بابام سر پا بمونه اما بابام خیلی نامرد بود

جون مادرمو به لبش میاورد تا 2تا نون واسه ی تو خونه بخره

مادرم همیشه میگه چون باباتون بی خیره هیچ وقت خدا نمیذاره تو زندگیش پیشرفت کنه

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه سوم آبان 1390 ساعت 1:9 نویسنده رها |

بهش زنگ زدم

خیلی خوشحال شد

گفت باور نمیکردم بزنگی 

خیلی مودب ود

سنگین و با شخصیت

از علائقم پرسید

از زندگیم پرسید

گفتم پدر و مادرم جدا شدند و با مادرم زندگی میکنم

گفت حتما اگه ازدواج کنی مادرت خیلی تنها میشه

گفتم دلم میخواست بگم ارزوی مادرم اینه که از شر من راحت بشه

گفتم خب نمیخوام که واسه ی همیشه تنهاش بذارم

گفت دیوونه ی نجابتم شده

گفت اگه 100بار دیگه بهم جواب رد میدادی بازم میومدم

افسوس خوردم که کاش بیشتر کلاس گذاشته بودم

اون روزا سر حال تر شده بودم

خیلی خوشحال بودم

تو محل کارم میدیدمش از اینکه فکر میکردم که ماله منه هیجان زده میشدم البته هیچ وقت کار تابلویی نمیکردیم که بقیه متوجه بشند

چند بار قرار گذاشت و با هم رفتیم بیرون

اما حتی یه بار هم دستمو نگرفت

انقدر ها مقید نبودم که با دست دادن مشکل داشته باشم

اما اون هیچ وقت نمیخواست

میگفت نمیخوام دستت بزنم تا وقتی که مال خودم شدی منم به طرز فکرش احترام میذاشتم

باورم نمیشد تو این زمونه پسری به این پاکی وجود داشته باشه

اما بود و مال من بود

مادرم فهمیده بود که با یه نفر دوست شدم میگفت چشمات از خوشحالی برق میزنه

یه روز صدام کرد و گفت میخوام باهات حرف بزنم

کنارش نشستم

گفت شاید مامان خوبی برات نبودم اما مادرتم نگرانتم

گفتم خب منظورت چیه؟

گفت میدونم با یه نفر دوستی

جوونی حق داری یه نفر و واسه ی خودت داشته باشی

ولی سعی کن تو رابطه ت زیاده روی نکنی

چون بالاخره قراره یه روز ازدواج کنی

گفتم منظورت چیه

گفت بکارتتو حفظ کن

نمیدونم مادرم اون روز روی چه حسابی این حرفا رو بهم زد

باورم نمیشد که هنوز منو نمیشناخت

گفتم مامان چرا این فکرو میکنی

رابطه ی ما اصلا اینجوری نیست ما هیچ کار بدی نمیکنیم

حتی اگه منم بخوام اون پسر حاضر نیست همچین کاری بکنه

دختر تو خیلی ساده ایی همه ی مردا همین جورین

دروغگوئن حتما میخواد گولت بزنه

نخواستم باهاش بحث کنم

گفتم باشه حواسمو جمع میکنم

بهم گفت همونی  هستی که میخوام

گفت میخوام بیام بگیرمت

هیجان داشتم

به مادرم گفتم قراره خواستگار بیاد

گفت چون ادم روشنفکری هستم اجازه میدم با هر کسی خواستی ازدواج کنی

بهش گفتم مادرم موافقت کرده بیاین خواستگاری

دل توی دلم نبود

اماده بودم  خونه رو تمیز کرده بودم منتظر اومدن خواستگار بودم

تا اینکه نیم ساعت قبل از اومدن اس داد که نمیتونیم بیایم یه مشکل  پیش اومده

دلم شور افتاد یعنی چی شده بود

میخواست نیاد

به مادرم گفتم  ناراحت شد گفت شاید کاری براشون پیش اومده

دلم میخواست زنگ بزنم و دلیلشو بدونم اما غرورم اجازه نمیداد

تا روز بعد صبر کردم

نیومده بود سر کار

زنگ زدم گوشیشو جواب نداد

طرفای عصر خودش زنگ زد

خیلی ناراحت بودم یه عالمه حرف واسه گفتن داشتم اما هیچی نتونستم بگم

حرفاشو زد و گوشیو قطع کرد

گفت ما نمیتونیم با هم ازدواج کنیم

خانواده ی من خیلی با ابرو و با شخصیتند میدونم تو هم دختر خوبی هستی ولی خانواده ی من اومدند در موردتون تحقیقات کردند

فهمیدند مادرت ادم درستی نیست واسه همین گفتند ما نمیخوایم با همچین خانواده ایی وصلت کنیم

پرتو جان من خیلی دوستت دارم اما باور کن نمیشه دیشب سخت ترین شب زندگیم بود

میدونم فراموش کردنت سخته اما من تلاشمو میکنم

امیدوارم تو هم موفق بشی واسه اینکه راحت تر بتونی فراموش کنی تسویه حساب کن و دیگه نیا سر کار

به همین راحتی  فراموشم کرد

به خاطر مادرم

حتی نجابت من به چشمش نیومد

حتی نتونست بخاطر من اشتباهات مادرمو نادیده بگیره

چقدر راحت

دیشب شب سختی داشته والان دیگه فراموش کرده همه چیزو حتی منو

اون همه عشق و علاقه کجا رفت  حتی نخواست بخاطرم بجنگه

دیگه نرفتم سر کار

افسرده شده بودم

دیگه باورم شده بود حتی اگه بهترین دختر دنیا هم باشم بازم بخاطر مادرم میذارنم کنار

سعی کردم فراموشش کنم اما هیچ وقت نتونستم

برام شده بود مثل یه عقده

خیلی درد بدی بود درد اینکه یه نفر بذارتت کنار

نشستم درس خوندم و دانشگاه قبول شدم

الانم دارم به درس خوندنم ادامه میدم

نمیخوام هیچ کسی و تو زندگیم راه بدم 

شاید اگه یه روز وقتش بشه بتونم یه نفر و پیدا کنم که منو به خاطر خودم بخواد و کاری به هیچ چیزی نداشته باشه

.

.

.

اینم زندگیه پرتو

تموم شد

نمیدونم خوشتون اومد یا نه

از 2روز دیگه داستان زندگی بعدیمو شروع میکنم

امیدوارم  همچنان خواننده ی نوشته هام بمونید

فداتون بشم رها

 

+ تاریخ یکشنبه یکم آبان 1390 ساعت 18:56 نویسنده رها |