خواننده های خاموش رو دوست ندارم
دیوونش بودم

دیوونه ی رفتاراش

بر عکس شوهرم بود

منی که همیشه باید ناز شوهرم و میکشیدم و بی تفاوتی هاشو تحمل میکردم

حالا یه ناز کش پیدا کرده بودم که تا اخم میکردم هر کاری میکرد که ناراحتیمو از بین ببره

از زندگیم براش گفتم

از اینکه چقدر تو زندگیم تنهام

اون از من تنها تر بود

5سالگی باباشو از دست داده بود

با مامانش زندگی میکرد

یه مادر پیر که اصلا حرفای پسر جوونشو نمیفهمید

میگفت مامانمو دوس دارم اما اون دوستم نداره

میگفت فکر میکردم اگه ترک کنم رفتارش باهام عوض میشه ولی هنوز همون جوریه

میگفت هیچ وقت برام غذا درست نمیکنه همیشه وقتی میرم خونه غذاشو خورده

و چیزی واسه من نذاشته که بخورم

4 تا خواهر و یه داشت که همه ازدواج کرده بودن

خانواده ش خیلی مذهبی بودن

میگفت سر هر چیزی باهام بحث میکنن حتی سر نماز خوندن هم باهام دعوا میکنن

دلم خیلی براش میسوخت

نمیخواستم هیچوقت تنهاش بذارم

ولی میدونستم با شرایطی که من دارم نمیتونم زمان زیادی باهاش بمونم

تو هر فرصتی سعی میکردم یه چیزی براش بگیرم که بخوره

رفت و امدهامون تو پاساژ با هم زیاد شده بود

کم کم وقتی از تو راهرو میگذشتم متوجه نگاههای خیره و پچ پچ مغازه دارا میشدم

اما سعی میکردم توجه نکنم

به امین که میگفتم میگفت توجه نکن اینا یه سری ادم علافن که سرگرمیشون غیبت کردن پشت این و اونه

بهش میگفتم امین نمیشه بی توجه باشم اگه کسی چیزی از رابطه مون بدونه چی؟

اگه برن به شوهرم بگن بد بخت میشم شوهرم منو میکشه

شوهرم مرد بدی نبود

یکم بیش از حد بدبین و شکاک بود و قبلا هم چند بار بهم خیانت کرده بود

اما حس میکردم تو این یکی دوسال اخیر دیگه مرد زندگی شده

نمیخواستم خودمو تبرئه کنم و بگم چون اون قبلا خیانت کرده منم الان میخوام بکنم

من اگه با امین بودم نه با نقشه ی قبلی بود و نه از سر تلافی

حتی خودمم نمیدونستم چی شد که الان باهاش بودم

تصمیم گرفتیم رفت و امد و کم کنیم و بیشتر تلفنی صحبت کنیم

اما نشد

کم طاقت بود

زود زود دلش تنگ میشد

قسمم میداد که برم یه لحظه ببینمش

اگه نمیرفتم خودش یه بهانه پیدا میکرد و میومد

دلم ضعف میرفت براش

واسه اون همه هیجانی که برام داشت

خیلی دقیق بود اگه ابروهامو اصلاح میکردم میفهمید

راجع به همه چیزم نظر میداد بر عکس شوهرم که هیچوقت تو این مسائل دقیق نبود

میدونستم دیگه معتاد نیست اما هنوز رنگ پریده بود

هنوز هم خیلی لاغر بود

چند بار دیده بود که خون دماغ میشه

بهش گفتم برو دکتر

میگقت رفتم دکتر گفته باید بیای رگ بینیتو بسوزونی

کم خونی شدید داشت

میدونستم اصلا وضعیت تغذیه ش مناسب نیست 

رابطه مون با هم خوب بود تا یه روز که قرار شد با هم بریم بیرون

کلی بهانه و دروغ سر هم کردم تا تونستم شوهرم و قانع کنم که ظهررو خونه نرم

واسه اینکه خیال شوهرم راحت باشه خواهرمم بردیم اونم به دوست پسرش گفت که بیاد

روز خوبی بود کلی گفتیم و خندیدم و تو خیابونا چرخیدیم

امین هم با دوست پسر خواهرم جور شده بود

البته امین هم زیاد از شلوغی خوشش نمیومد

حس میکردم معذبه ولی واسه اینکه منو ناراحت نکنه خودشو شاد نشون میداد

حوالی عصر بود که بهم گفت حالم خوب نیست

گفت شاید از زیاد سیگار کشیدن باشه

سرشو گذاشت رو پام و خوابید

موهاشو ناز کردم تا خوابش برد

عین یه بچه ی کوچولو

خواهرم و دوستش کلی بهم تیکه انداختن

و خندیدن اما من توجهی نکردم

چیزایی که به نظر اونا خنده دار بود واسه ی من دوست داشتنی و جذاب بود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ تاریخ یکشنبه بیست و نهم تیر 1393 ساعت 20:15 نویسنده رها |

نمیدونم چی شد رابطه مون بالا گرفت

من با یه بچه

اصلا نمیخواستم اونجوری بشه

تا به خودم اومدم دیدم یه شب سرد زمستونی وسط یه کوچه ی تاریک ایستادم و دارم میبوسمش

یه جوری بغلم گرفته بود که انگار جز من و اون هیچکس دیگه ایی تو دنیا نبود

خودمو جمع و جور کردم

گفتم بسه امین میترسم کسی برسه

گفت نه خواهش میکنم یکم دیگه بمون

هیچکس نمیاد

سرم داغ بود

یه ساعت قبلش برام مشروب اورده بود و با خواهرم خورده بودیم

میدونستم سر خودشم داغه

با اینکه خیلی بوی سیگار میداد نمیخواستم ازش فاصله بگیرم

خلاصه بعد از چند دقیقه رهام کرد

با اون چشمای براقش زل زد تو چشمام

وای مریم باورم نمیشه بوسیدمت

لبخند زدم خودمم باورم نمیشد

یه حس خاصی داشتم

با اینکه اون بوسه همه ی وجودمو برده بود ولی همون لحظه عذاب وجدان داشت خفم میکرد

گفتم بریم امین دیره منم کم کم باید برم خونه

دستمو تو دستش فشار داد

گفت واقعا دوستت دارم مریم بعد دستمو بوسید و رفت

از کاری که کرده بودم عین سگ پشیمون بودم

رفتم تو مغازه نشستم

ارایشم کاملا به هم ریخته بود

شب وقتی کنار شوهرم دراز کشیده بودم از خودم خجالت میکشیدم

حتی نمیتونستم شوهرمو ببوسم

به خودم گفتم دیگه تموم شد

دیگه این کار رو تکرار نمیکنم

بهش گفتم که نمیخوام این مساله تکرار شه

گفتم اگه بخوای دیگه این کار رو بکنی بات صحبت نمیکنم

اونم قبول کرد

ولی گفت اگه تو خواستی من نه نمیگم

انگار میدونست که منو دیوونه ی خودش کرده

منی که همیشه سرد بودم با وجود امین یه جوری گرم شده بودم که خودمم باور نمیکردم

امین انقدر خوب باهام رفتار میکرد که ارزوم بود همیشه کنارش باشم

وقتی کنارش بودم نه قد کوتاهش و میدیدم نه قیافه ی رنگ پریده شو میدیدم

تنها چیزی که میدیدم عشق بود

عشق

 

+ تاریخ چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393 ساعت 0:56 نویسنده رها |

رفتارش حرکاتش

فکر میکردم نسل ادمای اینجوری منقرض شده

یه جوری بهم لبخند میزد که ته دلم خالی میشد

هرچقدر سعی میکردم ازش فاصله بگیرم فایده نداشت

به بهانه های مختلف سر صحبت و باهام باز میکرد

یه روز که تازه رسیده بودم مغازه دیدم دم در وایساده

سلام کرد و گفت مریم خانوم براتون گل زعفرون اوردم

گرفتم گفتم چیکارش کنم به چه دردی میخوره؟

خندید و گفت به هیچ دردی یه ساعت دیگه پژمرده میشه باید بندازیش سطل اشغال

منم خندیدم

رفت

هر روز به یه بهانه میومد

شیرینی میاورد برام شکلات میاورد از کافی شاپ برام نسکافه میخرید

هر وقت مناسبت این کاراشو میپرسیدم میگفت واسه همه ی بچه ها بردم الانم واسه شما اوردم

نمیخواستم دلش بشکنه چیزایی که میاورد رو ازش میگرفتم

یه روز که داشتم میرفتم خونه صدام کرد

برگشتم گفتم چیه؟

گفت ببخشیدا من میدونم شما خیلی خوبین اما اینجا همه مث شما نیستن

اگه میشه دیگه این مانتو رو نپوشین وقتی پسرای پاساژ نگاتون میکنن مغزم قاطی میکنه

یکم بهم برخورد اما سعی کردم به روی خودم نیارم

گفتم من صبح که از خونه میام بیرون شوهرم هم لباسمو میبینه هم سر و شکلمو

اگه ایرادی داشته باشه خودش بهم میگه شما نمیخواد کاسه ی داغتر  از اش بشین

حس کردم همون لحظه عین یخ وا رفت

گفت ببخشید که فضولی کردم و راهشو کج کرد ورفت

اهمیتی نداشت برام

خوشم نمیومد یه جوجه خروس بخواد برام تعیین تکلیف کنه

حداقل 10سال ازم کوچیکتر بود

میدونستم داره بهم علاقه مند میشه

باید هر جور شده بود این دوستی همونجا کات میشد

از فردای اون روز وقتی منو میدید یه سلام میکرد و میرفت

گاهی دلم میخواست بمونه و یکم باهام حرف بزنه اما با خودم میگفتم اینجوری بهتره

نمیخواستم بهم وابستگی پیدا کنه

یه روز که تنها بودم تو مغازه یهویی اومد تو مغازه

بدون سلام و هیچ حرفی زد زیر گریه

گفتم چته امین؟

داری گریه میکنی؟

اتفاق بدی افتاده؟

گفت دلم دارم میترکه

گفتم این حرفا چیه پسر به این بزرگی که گریه نمیکنه

گفت سخته به خدا

چند روزه دارم پاره میشم از غصه از اون روزیکه گفتی شوهر دارم انگار اسمون رو سرم خراب شده

مریم خانوم من از روزی که شما رو دیدم واقعا دوستتون داشتم

چه رویاهایی واسه هر دوتامون بافته بودم

اما همش خراب شده بود

عین بارون اشک میریخت

خشکم زده بود

باورم نمیشد همه ی اون محبتها همه ی اون رفت و امداش از سر علاقه بوده

دلم میخواست بهش بگم تو گوه خوردی که عاشق یه زن شوهر دار شدی

اما دلم نیومد

گفتم پسر لوس خجالت بکش این رفتارا چیه از خودت نشون میدی

اتفاقی که نیفتاده

یه سو تفاهم ساده بوده واسه هرکسی ممکنه اتفاق بیفته چندروز دیگه یادت میره

و وقتی یاده الان میفتی خنده ت میگیره

نه مریم خانوم من خیلی احساسی ام

خودم و میشناسم میدونم که نمیتونم فراموش کنم

2 سال پیش عاشق یه دختر شدم

اسمش ویدا بود

خانواده ی من اجازه نمیداد ازدواج کنیم

منم ویدا رو برداشتم و فرار کردم

یه خونه گرفتیم و قاچاقی ازدواج کردیم

بعد از 6ماه خانواده م پیدام کردن واسم پاپوش درست کردن و افتادم زندان

وقتی از زندان برگشتم ویدا دیگه منو نمیخواست

ازم جدا شد و رفت زن دوستم شد

منم بعد از اون ماجرا به خاطر شکستی که خوردم معتاد شدم

تازه ترک کردم و این ضربه ی روحی میتونه بازم همه چیز رو خراب کنه

فکر نکنی من ادم عوضی و پستی هستم

حتی فکر اینکه یه زن شوهر دار رو دوست دارم داره دیوونم میکنه اما نمیدونم چیکار کنم

 

 

 

 

 

+ تاریخ سه شنبه دهم تیر 1393 ساعت 19:57 نویسنده رها |

 

یه لبخند ملیح .سلام صبح بخیر

از زیر چشم نگاش کردم خیلی سرد جوابشو دادم و رفتم تو مغازه

 خوشم نمیومد با کسی گرم بگیرم

خواهرم میگفت بچه ی خوبیه

به نظر منم ادم بدی نبود ولی نمیخواستم به کسی رو بدم

چند بار دیده بودم که کمک بعضی از بچه ها شیشه ی مغازه شونو پاک میکنه

به نظرم خیلی خنگ بود که اصلا بهش بر نمیخورد اینجوری حمالی کنه

تازه مغازه مون رو برده بودیم اون پاساژ

باخواهرم قرار گذاشته بودیم با هیچکس گرم نگیریم اما خواهرم طبق معمول قولشو زیر پاش گذاشته بود

با کلی از بچه ها گرم گرفته بود و با این کارش باعث شده بود که همه فکر کنن من خیلی ادم گنده دماغ و بد اخلاقی هستم

هر وقت که پسرا منو میدیدن بهم میگفتن علیک سلام و میزد زیر خنده

منم محلشون نمیذاشتم یه بار که خیلی عصبانی بودم به یکیشون گفتم من به کسی تعهدی ندادم که به شما سلام کنم

از اون روز هم دیگه کسی جرات نکرد سر به سرم بذاره

ولی اون هر روز بهم سلام میکرد

اسمش امین بود

یه پسر لاغر قدکوتاه با موهای خرمایی

خیلی کوچیکتر از سنش نشون میداد

مث بچه ها لباس میپوشید

تیشرت های عکس دار با شلوار جین های خیلی تنگ

یه معصومیت خاصی تو چهره ی رنگ پریدش بود که دلم نمیومد ضایعش کنم

یه روز خواهرم بهم گفت من یه کشف جدید کردم

گفتم چی؟

گفت فکر میکنم امین معتاد باشه

گفتم از کجا میگی؟

گفت دو سه روز نیستش و خواهرش به جاش میاد مغازه

گقتم خب چون نیستش یعنی معتاده؟

گفت نه چقدر تو خنگی از قیافش که معلوم بود معتاده منم رفتم به خواهرش گفتم امین کی بر میگرده؟

که بهم گفت رفته تهران یه ماه دیگه میاد

بعد رفتم به دوستش یه دستی زدم که لو داد رفته ترک کنه

گفتم خب ولش کن اصن به ما چه که چه غلطی میکنه

ولی ته دلم براش سوخت چرا باید یه پسر به این جوونی معتاد باشه

بلاخره بعد یه مدت برگشت

دیدم مث همیشه تکیه داده به دیوار وقتی منو دید سلام کرد

واسش لبخند زدم  جواب سلامشو دادم و گفتم رسیدن به خیر

گفت مرسی خونه ی خواهرم بودم

گفتم خوش گذشت؟

خندید و چیزی نگفت

رنگ و روش تغییری نکرده بود

ولی چشماش مث همیشه برق میزد

+ تاریخ شنبه سی و یکم خرداد 1393 ساعت 23:48 نویسنده رها |

سلام دوستای خوبم 

از همتون ممنونم که هیچ وقت تنهام نمیذارین 

دوست دارم این بارم کنارم باشین تا داستان جدیدمو شروع کنم 

ادرس وبی که داستانمو میذارم توش اینجاست 

ممنون میشم بخونین

http://rahaesf6.blogfa.com/

+ تاریخ شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 18:33 نویسنده رها |

سلام دوستای خوبم 

از امشب میخوام یه داستان جدیدو شروع کنم 

البته نه اینجا تو یه وب جدیدم 

ممنون میشم اگه مث همیشه همراهم باشین 

اینم ادرس وبمه 

http://rahaesf6.blogfa.com/

+ تاریخ شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 18:30 نویسنده رها |

داستان یکی از خواننده هامو میذارم تو اون وب مشترکمون با ارام

فعلا اونو بخونین تا چند روز دیگه یه داستان جدید و شروع میکنم

دوستتون دارم رها

لینک اون وب هم اینه



Onlyme7.blogfa.com

+ تاریخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 23:37 نویسنده رها |


طعم گس بی طعمی
با یه عالمه خاطره های چندش اور
که دلت میخواد دست بزنی تو حلقت و همشو بالا بیاری
گیجه گیجی
روزات داره از پی هم میگذره رها
اگه میخوای بدو دنبال دنیا و التماسش کن که وایسه
وایسه و جوونی تو با خودش نبره
اما انگار محکم گوشاشو گرفته که هیچی نشنوه
داره به تاراج میبره
جوونی تو زیباییتو همه ی اون چیزایی رو که دوست داری و
یه روز دیگه م گذشت رها
نگاه کن !!!!!!
افتاب امروزتم غروب کرد
هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه از پشت شیشه ی خاک گرفته ی اتاقت غروب افتاب و
عبور ادمهای گیج و منگ وببینی
من رهام
نمیخوام در بند باشم
نمیخوام مث هیچ کس زندگی کنم
نمیخوام مث همه ی ادم های کوکی باشم
نمیخوام مث مادرم باشم
نمیخوام یه زن باشم با مسئولیت های یه زن
میخوام دنیا رو تکون بدم
میخوام به همه ی ادمای دنیا نشون بدم که زندگی کردن یعنی چی
چه طوریشو هنوز نمیدونم
ولی میدونم که میتونم

میخوام طغیان کنم

میشنوین؟

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 18:13 نویسنده رها |

واقعا منو با این همه عشق و محبت شرمنده کردین

ادم وقتی این همه کامنت و میبینه هیجان زده میشه

شما خیلی خوب و مهربونین

 تصمیم گرفتم پستامو پاک نکنم

فقط دیگه ادامه نمیدم

دوستتون دارم رها

+ تاریخ سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 11:2 نویسنده رها |

بگو رهایم کنند

من زنم

یک زن از سرزمین پارسی

تنها بایک  نگاه غریب

نمیدانم میتوانی حس کنی غربت نگاهم را

یا عمق فاجعه ی تنهاییم را

با تو ام

تو که بی تفاوت از من میگذری

گاه مرا به شکل اسباب بازیت مینگری

احساساتم را میبینی ولی  باور نمیکنی

خیسی اشکهایم را لمس میکنی و زیر لب میگویی اشک تمساح است

من زنم

زنی که تمام وجودش را وقف خانواده اش کرده

زنی که سالهای جوانی و بهترین سالهای عمرش را به بطالت گذرانده

و در اخر اسم زن خانه دار را برای خودش بر گزیده

من رها م

ولی نه زیاد

کاش میتوانستم از همه چیز رها باشم

از این بندها

از این باید و نباید هایی که جامعه به جرم زن بودن برایم وضع کرده

خیلی دلم گرفته

خیلی

دوست دارم اگه نظری هم ندارین که برام بنویسین حداقل یه سلام بکنین و برین

که من بدونم هستین

که بفهمم تنها نیستم

ایمیل ادرس یا ادرس وبلاگاتونم برام بذارین که اگه یه روزی بازم خواستم بنویسم خبرتون کنم

همه ی پستام و تا دو روز دیگه پاک میکنم جز این پست

پس هرچی خواستین برام بنویسین همین جا بنویسین

دوستون دارم رها

 

+ تاریخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 11:34 نویسنده رها |