X
تبلیغات
یواشکی های یک زن شوهر دار
خواننده های خاموش رو دوست ندارم
سلام دوستای خوبم 

از همتون ممنونم که هیچ وقت تنهام نمیذارین 

دوست دارم این بارم کنارم باشین تا داستان جدیدمو شروع کنم 

ادرس وبی که داستانمو میذارم توش اینجاست 

ممنون میشم بخونین

http://rahaesf6.blogfa.com/

+ تاریخ شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 18:33 نویسنده رها |

سلام دوستای خوبم 

از امشب میخوام یه داستان جدیدو شروع کنم 

البته نه اینجا تو یه وب جدیدم 

ممنون میشم اگه مث همیشه همراهم باشین 

اینم ادرس وبمه 

http://rahaesf6.blogfa.com/

+ تاریخ شنبه بیستم اسفند 1390 ساعت 18:30 نویسنده رها |

داستان یکی از خواننده هامو میذارم تو اون وب مشترکمون با ارام

فعلا اونو بخونین تا چند روز دیگه یه داستان جدید و شروع میکنم

دوستتون دارم رها

لینک اون وب هم اینه



Onlyme7.blogfa.com

+ تاریخ دوشنبه پانزدهم اسفند 1390 ساعت 23:37 نویسنده رها |


طعم گس بی طعمی
با یه عالمه خاطره های چندش اور
که دلت میخواد دست بزنی تو حلقت و همشو بالا بیاری
گیجه گیجی
روزات داره از پی هم میگذره رها
اگه میخوای بدو دنبال دنیا و التماسش کن که وایسه
وایسه و جوونی تو با خودش نبره
اما انگار محکم گوشاشو گرفته که هیچی نشنوه
داره به تاراج میبره
جوونی تو زیباییتو همه ی اون چیزایی رو که دوست داری و
یه روز دیگه م گذشت رها
نگاه کن !!!!!!
افتاب امروزتم غروب کرد
هیچ کاری نمیتونی بکنی جز اینکه از پشت شیشه ی خاک گرفته ی اتاقت غروب افتاب و
عبور ادمهای گیج و منگ وببینی
من رهام
نمیخوام در بند باشم
نمیخوام مث هیچ کس زندگی کنم
نمیخوام مث همه ی ادم های کوکی باشم
نمیخوام مث مادرم باشم
نمیخوام یه زن باشم با مسئولیت های یه زن
میخوام دنیا رو تکون بدم
میخوام به همه ی ادمای دنیا نشون بدم که زندگی کردن یعنی چی
چه طوریشو هنوز نمیدونم
ولی میدونم که میتونم

میخوام طغیان کنم

میشنوین؟

+ تاریخ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ساعت 18:13 نویسنده رها |

واقعا منو با این همه عشق و محبت شرمنده کردین

ادم وقتی این همه کامنت و میبینه هیجان زده میشه

شما خیلی خوب و مهربونین

 تصمیم گرفتم پستامو پاک نکنم

فقط دیگه ادامه نمیدم

دوستتون دارم رها

+ تاریخ سه شنبه نهم اسفند 1390 ساعت 11:2 نویسنده رها |

بگو رهایم کنند

من زنم

یک زن از سرزمین پارسی

تنها بایک  نگاه غریب

نمیدانم میتوانی حس کنی غربت نگاهم را

یا عمق فاجعه ی تنهاییم را

با تو ام

تو که بی تفاوت از من میگذری

گاه مرا به شکل اسباب بازیت مینگری

احساساتم را میبینی ولی  باور نمیکنی

خیسی اشکهایم را لمس میکنی و زیر لب میگویی اشک تمساح است

من زنم

زنی که تمام وجودش را وقف خانواده اش کرده

زنی که سالهای جوانی و بهترین سالهای عمرش را به بطالت گذرانده

و در اخر اسم زن خانه دار را برای خودش بر گزیده

من رها م

ولی نه زیاد

کاش میتوانستم از همه چیز رها باشم

از این بندها

از این باید و نباید هایی که جامعه به جرم زن بودن برایم وضع کرده

خیلی دلم گرفته

خیلی

دوست دارم اگه نظری هم ندارین که برام بنویسین حداقل یه سلام بکنین و برین

که من بدونم هستین

که بفهمم تنها نیستم

ایمیل ادرس یا ادرس وبلاگاتونم برام بذارین که اگه یه روزی بازم خواستم بنویسم خبرتون کنم

همه ی پستام و تا دو روز دیگه پاک میکنم جز این پست

پس هرچی خواستین برام بنویسین همین جا بنویسین

دوستون دارم رها

 

+ تاریخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 11:34 نویسنده رها |

مهدی و بخشیدم

نمیدونم چرا

شاید از ترس تنهایی

از بی کسی

هانی و ازم گرفتند ماهی یکی دو روز میتونم ببینمش خبلی دلتنگش میشم

مهدی هیچ سر رشته ایی تو کار برقی نداشت

کلی ابزار و وسیله گرفت ولی چون نتونست باش کار کنه همه ش رو دستش موند و کسی ازش نخرید

همه ی سرمایه ی زندگیمو به فنا داد با ماشین تصادف کرد و  ماشین و فرو ختیم یک ملیون

تموم وعده هایی که بهم داده بود به باد فنا رفت

وقتی دید اینجوریه مخ بابامو زد که رو حساب خودش براش یه وام 10ملیونی بگیره

بابام هم قبول کرد

شاید نمیخواست زندگی دخترش بپاشه

شایدم طبق معمول به دستور مادرم بود

همین که وام و گرفت تو یه شهرای اطراف اصفهان خونه اجاره کرد و بردم اونجا

میگفت هیچ کس نباید بدونه ما اینجاییم

گفت نباد با خانواده ت ارتباط بر قرار کنی

گفت اگه بفهمن مجبور میشیم از همدیگه جدا بشیم

هرچی بهش گفتم اخه مهدی نمیشه

بابام گناه داره

اون خیلی از ما بد بخت تره صبح تا شب سر زمینهای مردم عرق میریزه

میگفت یا منو انتخاب کن یا خانواده مو

از خودم  بدم میومد

از فکر اینکه نکنه بابام فکر کنه منم با مهدی همدست بودم

تو تنهایی شهر غریب باز هم فهمیدم حامله م

مهدی هنوز ادم نشده بود

میفهمیدم خانوم بازی میکنه

از رفتاراش کاملا مشخص بود

زیاد به من توجه نمیکرد

بچه مو به دنیا اوردم

نمیتونم بگم این جای هانی و برام پر کرد

اینم دختر بود اما هر بچه ایی جای خودش و داره

خیلی وقت بود نتونسته بودم هانی و ببینم

بخاطر مهدی

چون فراری بودیم

اسمشو گذاشتیم ستاره

حالا باز یه بچه داشتم که بهش عشق بورزم

3سال از زمانی که رفتیم تو اون شهر غریب میگذشت

مهدی اجازه داد گاهی به مادرم زنگ بزنم

مادرم اینا دیگه قسط وام و فراموش کرده بودند

مادرم میگفت سخت یا اسون وام و تسویه کردیم رفت

میگفت فقط بر گرد

ولی هیچ وقت فکر نمیکیردم قراره اونجوری بر گردم

همیشه احساس سوزش و خوارش و عفونت داشتم نزدیکیای دردناک

ولی باور نمیکردم قضیه انقدر مهم باشه

از یه جوش کوچیک بغل پام شروع شد

کم کم جوشه بزرگ و بزرگتر شد

خیلی نگران بودم

دیگه نمیشد اسمشو بذاریم جوش

شبیه یه غده بود

مهدی چندشش میشد نگاه کنه

گفت  مریضی میبرمت خونه ی مامانت دوا درمون که شدی میام دنبالت

حتی نخواست بمونم تا خودش معالجه م کنه

با شرمندگی و خجالت منو برد پیش خانواده م

ولی خودش برگشت خونه

چند جا رفتم دکتر

همه گفتند به خاطر عفونت های مقاربتیه

لکثافت کاریای مهدی گریبان گیر من شده بود

عفونت ها و کثافتهای زنای هر جایی رو به من منتقل کرد

چند وقت خونه ی مادرم بودم

تو این مدت تلفنی با هم حرف میزدیم

اما نمیخواست بیاد ببرتم

میگفت یه چند وقت بمون خونه ی مادرت خستگیتو در کن

حتی دلش واسه ی  بچه ش هم تنگ نمیشد

وقتی خوب شدم و برگشتم پیشش باز با خانواده م قطع ارتباط کرد

گفتم مهدی یعنی خانواده م فقط به درد حمالی میخورن؟

گفت ازشون خوشم نمیاد نمیخوام باهاشون رفت و امد کنم

خلاصه ی زندگی سگی ادامه داشت تا چند وقت پیش که مادر بزرگم اموالشو قبل از اینکه بمیره تقسیم کرد

مهدی وقتی شنید بازرفت و امد و با خانواده م شروع کرد

حسابی خودش و تو دل بابام جا کرد

بابام هم طبق معمول خر شد و قرار شد زمین و بین من و سمیه تقسیم کنه

چون بقیه ی دخترا خونه داشتند و ما نداشتیم

البته بقیه ی دامادها شاکی شدند ولی بابام هر کاری که دلش میخواد بکنه

مهدی ادم نیست خودم میدونم ولی باید باهاش زندگی کنم

مامانم میگه بالاخره یه روزی خوب میشه

میگه فعلا کله ش باد داره یکم جوونی میکنه بعد ادم میشه

نمیدونم من امیدوارم

این زندگی سهیلا بود متولد سال 60

 

 

 

نمیدونم چی بگم واقعا

قرار بود اینایی که تو این قسمت نوشتم و با ذکر جزییات تو 10 قسمت بنویسم

اما میدونم دیگه فرصتی ندارم

نمیدونم چیزی و فراموش کردم یا نه

باید ببخشین

هیچ وقت باورم نمیشدو دلم نمیخواست اینجوری با وبلاگم خدا حافظی کنم اما انگار مجبورم

یه پست دیگه میذارم بالای این پست دوست دارم همه ی خواننده هام 

فرق نمیکنه روشن یا خاموش برام توش یه یادگاری بنویسن از بهترین وبلاگی که تا حالا داشتم

 و روزی یه عالمه بازدید کننده داشت

قسمت اخر سهیلا رو زود بخونین چون باید پستامو حذف کنم

نمیخوام به مشکل بر بخورم

هیچ وقت فکر نمیکردم شاید داستانام ضد اخلاقی یا بر خلاف قوانین کشور باشه

خیلی ناراحتم

اگه کسی از داستانام صدمه دیده

اگه الگوی بد گرفته میخوام حلالم کنه

منو ببخشه

خیلی خیلی دوستون دارم

دیگه با اون ای دی که بعضی از دوستان دارند آن نمیشم

پس منتظرم نمونین

رها

اسفند 1390

 .

.

.

انقدر گیر ندین که اخه شماره تو از کجا اوردند

من ایمیل وبلاگم با ایمیل فیس بوکم یکیه تو فیس بوکم هم شماره تلفنمو وارد کرده بودم

حدس میزنم از همون جا پیدا کردند

 

 

 

+ تاریخ دوشنبه هشتم اسفند 1390 ساعت 11:21 نویسنده رها |

.نمیتونستم بخوابم

حالم خیلی بد شده بود

انگار گوشه ی اتاق خشک شده بودم حتی نمیتونستم بدنم و تکون بدم و از جام پاشم

از یاد اوریه اتفاقایی که افتاده بود اشکم راه میفتاد

هیچ وقت حس به این بدی و نداشتم

حتی اون چند باری که متین کتکم زد

از همه چی نا مطمئن بودم

کاش به جایی اینکه زن مهدی شم به پای خانواده ی متین میفتادم که بهم اجازه بدن برگردم خونشون و از متین و هانی نگهداری کنم

حداقل اونجوری دلم خوش بود که دخترم رنج بی پدری و بی مادری و تحمل نمیکنه

صبح شده بود و من هنوز تو افکارم معلق بودم

دیدم هانی بیدار شد

میخواستم پاشم بهش صبحونه بدم ولی واقعا بدنم حس نداشت

واسه ی اولین بار خوشحال بودم که قراره بابای متین بیاد ببرتش

نمیخواستم دخترم منو در حال گریه کردن ببینه

بچه م میفهمید گریه چیه

حتی وقتی ناراحت بودمم میفهمید

هر موقع حوصله نداشتم اونم مینشست کنارم و هیچی نمیگفت نه سوال میکرد نه بازی میکرد

صبحانه ی هانی و دادم و پدر بزرگش اومد بردش

مامان بزرگمو دیدم تو حیاط

بیا اینجا سهیلا

وای خدایا دیگه حوصله ی غرغرای اینو نداشتم

رفتم پیشش هنوز چشمام قرمز بود

دیشب سو صداتونو فهمیدم

با مهدی دعواتون شده

نه کی گفته

از صدات معلومه چشاتم سرخ شده

نه با خواهرش دعوام شد اونم خواهراشو برد برسونه و بیاد

پس چرا بی ماشین رفت

هیچی نگفتم

من فضوله زندگی شما نیستم اگه هم گفتم بیاید اینجا واسه این بود که شبا تنها نترسم نه اینکه نصفه شب از صدای دعواهاتون بپرم بالا

قرار داد که نبستیم

شوهرت که اومد بگو یه جایی و پیدا کنه و برید

گفتم باشه و از جام بلند شدم

صدای غرغراشو میشنیدم که داشت زیر لب میگفت نه نماز میخونن

 نه قبضا رو به موقع میدن نصفه شبم که دعوا میکنن تازه از ادمم توقع دارند

جوابشو ندادم و اومدم بیرون

شاید اگه دلم به زندگیم گرم بود به مادر بزرگم میگفتم یکم بهمون زمان بده بذار بمونیم

میدونم اونم از خداش بود که یه کلمه بگم بذار بمونیم

اما هیچ انگیزه ایی نداشتم

زندگیمو تموم شده میدونستم

رفتم تو اتاق لباسامو پوشیدم

انقدر بی عرضه بودم که حتی نمیتونستم ماشین و بذارم بیرون و باش برم خونه ی بابام

اومدم از در بیام بیرون که مهدی و دیدم

کجا میری سهیلا

قبرستون میخوای بیای؟

بیا بریم تو خونه کارت دارم

ولم کن میخوام برم

سهیلا زشته ابرو ریزی نکن بیا بی سر و صدا بریم تو خونه حرف میزنیم اگه قانع نشدی میری

شاید میدونست خیلی راحت میتونه با حرفاش خرم کنه

رفتم خونه

خواهرای گرانقدرتو بردی خونه پیش مامان و بابات؟

کنایه نزن سهیلا

سهیلا نمیدونم تا چه حد منو باور داری؟

هیچی قبولت ندارم تو یه ادم نامردی

گوش کن حرفامو وسط حرفامم هیچی نگو

میدونم داری به چی فکر میکنی

داری فکر میکنی من تو رو فقط واسه ی پول مهریه ت گرفتم به خاطر اینکه دربه در بودم

راستش اره اول که شوهر خواهرت تو رو به من معرفی کرد گفت دختره خیلی ساده و بسازه

 مهریه هم داره هم تو از این دربدری نجات پیدا میکنی هم اون و از تنهایی در میاری

اولم که دیدمت یکم قیافه ت زد تو ذوقم

ولی کم کم دیدم خیلی مهربونیو ازت خوشم اومد

من تو زندگیم خیلی کمبود محبت دارم

من تو خانواده م همیشه اضافی بودم

الان مدتهاست خانواده مو ندیدم خواستم زندگیمو بسازم ولی با دست خالی نمیشد

من و نادیا حدود یکساله با همیم به این راحتی نمیتونم فراموشش کنم فکر بد هم در موردش نکن زن صیغه ایمه

ولی اون فقط واسه من مث یه سر گرمیه نادیا رفتنیه این تویی که میمونی تو زن منی

زندگی بچه بازی نیست که بخاطر یه مشکل به این کوچیکی به همش بزنیم

سهیلا من از تو کوچیکترم مث تو کامل نیستم گاهی اشتباه میکنم دوست دارم منو ببخشی

ببین سهیلا اصلا به من کاری نداشته باش

اگه از من جدا شی من خیلی راحت میتونم دوباره ازدواج کنم

 ولی این تویی که واسه ی بار دوم هم طلاق گرفتی فکرشو کردی عکس العمل خانواده ت در برابر این موضوع چیه؟

حاضری تا ابد سر بارشون باشی

فکر میکنی کسی دیگه با این وضعیت بیاد تو رو بگیره؟

پس برات بهتره با من بمونی من دوست دارم تو منو کامل کنی میدونم که میتونی همه ی عیب و نقصامو از بین ببری

تو مهربون ترین زنی هستی که تو تموم عمرم دیدم

فکراتو بکن سهیلا ببین من ارزش یه ذره فداکاریتو دارم؟

گفتم مهدی برو

ولی سهیلا عزیزم

برو مهدی بذار فکر کنم نمیدونم بتونم ببخشمت یا نه

باشه عزیزم بهت فرصت میدم فکر کنی  حرفاشو زد و رفت

تا یه حدی حرفای مهدی منطقی بود

از این مسائل تو اکثر زندگیا هست

چیزی که خیلی عذابم میداد این بود که مهدی خیلی ازم سر بود

اون ته تهای دلم خجالت میکشیدم بگم من زنتم و تو باید دوستم داشته باشی

حس میکردم با ازدواج با من در حقش ظلم شده

شاید دلیل تموم این فکرا کمبود اعتماد به نفس بود

همون حسی که از بچگی تو وجودم سر کوب شده بود

حتی نمیتونستم مث مهدی کلمه ها رو کنار هم بچینم و براش سخنرانی کنم

چون هیچ وقت روابط اجتماعیه قویی نداشتم

ازم میخواست با نادیا کنار بیام و بذارم سایه ش رو زندگیم باشه به عنوان یه زن صیغه ایی

نمیدونستم راست میگه یا نه

اما واقعا صیغه ایی بودن یا نبودنش فرقی به حال من نمیکرد

نمیتونستم شوهرمو با کسی تقسیم کنم

حس میکردم باهام بازی شده

حتی شوهر خواهرمم میدونست چقدر خرم

دیگه حالم به هم میخورد که بهم بگن مهربون و ساده ایی

دوست نداشتم مهربون باشم

دوست داشتم از اون زنای قالتاقی باشم

 که وقتی شوهرشون و با یه زن میبینن هم شوهرشون و هم زن رو به خاک سیاه بشونند

+ تاریخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ساعت 16:37 نویسنده رها |

نفهمیدم چه جوری پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین

میترسیدم هانی صدا کنه و کسی بیدار شه

دستام میلرزید

حتی نمیتونستم به هانی اب بدم

یکم اب ریختم تو لیوان دادم هانی خورد و  خوابید

خودمم نشستم گوشه ی اتاق تا مهدی بیاد پایین

داشتم دیوونه میشدم

از یاد اوریه اون لحظه بدنم میلرزید

حدود 10دقیقه بعد مهدی اومد پایین

چراغا خاموش بود

ندید من نشستم گوشه ی اتاق

اروم خزید زیر رختخوابش

خیلی سعی کردم جلوی گریه کردنم و بگیرم

گفتم مهدی

پرید بالا نشست رو تشکش و گفت بله

گفتم کجا بودی؟

گفت دستشویی

گفتم خواهرت م نیست

گفت نشستی اونجا امار میگیری؟

همون موقع خواهرشم اومد

گفت بیا اینم خواهرم خیالت راحت شد ؟

بگیر بخواب

گفتم رو پشت بوم دیدمتون

همون لحظه نفسش قطع شد

خواهرش همونجا وا رفت و نشست کنار دیوار

مهدی پاشدچراغ و روشن کرد و اومد طرفم

نمیخواستم صورت خیس اشکمو ببینه

نمیخواستم اون دختره ی عوضی حالمو ببینه

اما دید

 گفت عزیزم سهیلا

انقدرشوک زده بودم که نمیدونستم چیکار کنم

تموم وجودم پر از خشم بود

خواست بغلم کنه هولش دادم اونطرف و گفتم دستتو به من نزن

برات توضیح میدم

نمیخوام توضیح بدی

خواهراتو بردار و از اینجا برو

خواهر بزرگه هم از خواب بلند شده بود

سعی میکردم صدام بلند نشه

نمیخواستم مادر بزرگم بفهمه

کجا بریم اخه

من نمیدونم فقط نمیخوام ریختتون و ببینم

تو الان ناراحتی نباید زود تصمیم بگیری

خفه شو مهدی

گمشو بیرون وگرنه جیغ میزنم

مهدی از اتاق رفت بیرون و خواهر کوچیکه هم دنباش رفت بیرون

اون یکی اومد پیشم بشینه که مثلا منو دلداری بده

سهیلا جون ما خواهرای مهدی نیستیم

فکر کرده بود هنوز خودم نفهمیدم

راستش ما 1ساله از خونه فرار کردیم و بعد با مهدی اشنا شدیم

الانم اگه بگی برو میریم اما هیچ جایی و نداریم

باید گوشه ی خیابون بمونیم

تو مهربونی دلت که نمیاد ما اواره شیم؟

مهدی و نادیا (خواهر کرچیکه)خیلی همدیگه رو دوست دارند

از همون روز که اشنا شدیم عاشق همدیگه بودند

بعد مهدی با تو ازدواج کرد

نمیتونه که یه شبه عاشق تو بشه

تو دختر خوبی هستی ولی یکم فرصت بده تا همدیگه رو فراموش کنند

من نمیخوام مهدی عاشقم بشه بره گم شه نمیخوام ببینمش

اگه انقدر که میگی نادیا رو دوست داره چرا با من ازدواج کرد

بگو چرا

از سر بی پولی؟

از سر بد بختی؟

بد بخت تر از من پیدا نکرد که سرشو شیره بماله

نمیدونست چقدر تو زندگیم سختی کشیدم

نفهمید خودم چقدر درد دارم که خواست این دردم به دردام اضافه کنه

تو رو خدا برید

نمیتونم وجودتونو اینجا تحمل کنم

سهیلا جون اروم باش

گوش کن به من

ما قبلا تو اتاقی که مهدی اجاره کرده بود زندگی میکردیم

ولی الان قرار داده اتاق تموم شده و ما اواره شدیم

اخه انصافت کجاست ما نصفه شبی کجا بریم؟

نمیدونم هر قبرستونی که میخواین برین فقط جلوی چشم من نباشین

هانی از صدای گریه های من بیدار شد و زد زیر گریه

دختره هم دید حرف زدن با من فایده نداره و  رفت بیرون

 چند دقیقه بعد مهدی اومد گفت من برم اینا رو ببرم جایی و بیام

اعصابم از قبل خرد تر شدم متنفر بودم که مهدی انقدر خودشو در برابرشون مسئول میدونست

گفتم کلیدای ماشین و بده و گمشو بیرون دیگه هم نه تو رو ببینم و نه به اصطلاح خواهراتو

عزیزم سهیلا منطقی باش

من پای پیاده کجا برم اخه

حمله کردم بهش و شروع کردم موهاشو بکنم

دوست داشتم بکشمش

از فکر اینکه انقدر ساده فریب خوردم و همه ی زندگی مو به پای کسی ریختم که لیاقتشو نداره از خودم متنفر بودم

خودشو از چنگم کشید بیرون

کلیدا رو انداخت جلومو و با اون عوضیا از خونه زد بیرون

.

.

.

.

باور کنین اگه چاره داشتم یه کاری  میکردم تو داستان سهیلا خیانت نباشه

ولی خب دست خودم نیست

چون خیانت یه جزء مهم از زندگی سهیلاست

نمیتونم هم سانسورش کنم

ممنون که تحملم میکنین

قربونتون برم رها

+ تاریخ شنبه ششم اسفند 1390 ساعت 12:57 نویسنده رها |

پولامو از بانک در اورد

یه پراید مدل پایین خرید 5تومن

با بقیه ی پولها هم دستگاه برقی خرید

خیلی هیجان داشت

صبحا پا میشد از خونه میزد بیرون

منم ذوق میکردم که شوهرم انقدر به زندگیش دل گرمه

خودش زیاد بلد نبود

میرفت پیش پسر عموم که یاد بگیره

با دستگاه هایی که خریده بود سوکت میزد

البته من که زیاد سر در نمیاوردم

ازش هم نمیخواستم برام توضیح بده

دوست نداشتم زیاد تو کارای شوهرم دخالت کنم

گاهی شبا منو هانی و میبرد بیرون تاب میخوردیم

برامون ساندویچ میخرد

خیلی مزه میداد

عاشق اون لحظه هایی بودم که منو و هانی و مهدی کنار هم بودیم

خانواده ی متین خیلی با هانی جور شده بودند

هانی دوست داشت بره پیششون

چون براش عروسکای قشنگی میخریدند

هانی هفته ایی 3 روز اینجا بود بقیه ش پیش خانواده ی متین

البته 4روز پشت سر هم اونجا نمیموند

میاوردند و میبردنش

دلم براش تنگ میشد

ولی نمیخواستم دلتنگی کنم که دخترم و شوهرم اذیت بشن

مهدی زیاد دوست نداشت بابای متین بیاد دنبال هانی میگفت دوست دارم زودتر تموم رابطه هامون با این خانواده قطع بشه

تازه داشت زندگی روی خوشش و بهم نشون میداد که یه روز مهدی اومد گفت امروز میخوام برم خواهرامو بیارم اینجا

گفتم مگه تو خواهر داری

گفت اره بابا دو تا خواهر دارم

میخوان چند روز بیان پیشمون

گفتم مهدی مادر بزرگم غر میزنه مهمون بیاد زیاد

یعنی حق نداریم خواهرمونم بیاریم پیشمون؟

گفتم خب باشه بیارشون

رفت و چند ساعت بعد با دوتا دختر اومد

باورم نمیشد اینا خواهرای مهدی باشن

سر وضعشون خیلی نا جور بود

وقتی منو دیدند گفتن تو زن مهدی شدی

گفتم بله حال شما خوبه مامان بابا خوبن؟

اونا فقط خندیدن حس کردم دارند منو مسخره میکنند

مادر بزرگم وقتی خواهرای مهدی و دید صدام کرد و گفت این دختر ولگردا کین اوردین تو خونه

گفتم خواهرای مهدی ند

گفت یعنی شوهرت انقدر بی غیرته

که خواهراش انقدر لخت و پتی جلوش راه میرن

گفتن خب خواهراشن

میخواستم از مهدی دفاع کنم ولی حق با مادر بزرگم بود

دخترا تو با شورتک و تاپ جلوی مهدی راه میرفتن

از مادر بزرگم و دایی ها و عمو هام هم که میومدند اونجا حیا نمیکردند

خیلی راحت واسه خودشون تو خونه میچرخیدند

من هنوز روم نمیشد جلوی مادر بزرگم با تاپ برم

وقتی به مهدی گفتم

 گفت اگه مادر بزرگت بخواد به غر زدناش ادامه بده مجبورمیشم ماشین و بفروشم و یه خونه رهن کنم

گفتم نه مهدی ناراحت نشو فقط به اینا بگو حداقل وقتی مهمونای مادر بزرگم میان میخوان برند بیرون یه چیزی بپوشند و برن بیرون

خیلی میخواستم با خواهرای مهدی صمیمی بشم

ولی هنوز حرف از دهنم بیرون نیومده اسکلم میکردند و با هم میخندیدند

بعد هم میگفتن سهیلا جون از ما ناراحت نشیا

ما خیلی ادمای شوخی هستیم

به مهدی میگفتم خواهرات از من خوششون نمیاد

گفت وای سهیلا چقدر غر میزنی

منم دیگه هیچی نمیگفتم

تا خواهرای مهدی اونجا بودند منو مهدی از هم جدا میخوابیدیم

یه اتاق بود و 4تا ادم بزرگ و هانی

یه شب که خوابیده بودیم نصفه های شب هانی صدام کرد اب میخواست

پاشدم بهش اب بدم که تو تاریکیه اتاق دیدم مهدی با خواهر کوچیکش نیست

یکم اینور اونور اتاق و نگاه کردم

دیدم نیست هانی و بغل کردم گفتم شاید تو حیاط دارن با هم حرف میزنند

هیچ جا نبودند اما ماشین بود

رفتم تو اون اتاق مادر بزرگم نبودند 

گفتم شاید روی پشت بوم باشند

از پله ها رفتم بالا

رو پشت بوم مادر بزرگم یه اتاق کوچیک بود که  توش خرت و پرتاشو میریخت

صدای مهدی از اونجا میومد

خوشحال شدم

نزدیک تر که شدم

دیدم صدای حرف نیست

وای وحشتناک بود

حتی جرات نگاه کردن و نداشتم

مهدی با خواهر کوچیکترش

وای

.

.

.

.

دوستای گلم که شاکی شدن چرا من روزی ۲تا پست نمیدم

قربونتون برم من واقعا نمیتونم دوتاپست بدم تو هر روز

چون کار دارم

اگه وب داشته باشین متوجه میشین خیلی سخته ادم بخواد هر روز پست بده

شاید نتونم بیام زیر کامنتای همه تشکر کنم

 ولی اگه سوالی چیزی بپرسین حتما جوابتون و میدم  

همینجا هم از همه ی کامنتاتون تشکر میکنم

با اینکه خیلی خاموش شدین و کمتر نظر میذارین

ولی بازم ممنونم ازتون

خیلی خیلی دوستتوت دارم

رها

راستی امروز یکم زودتر پست دادم چون شاید شب نمیتونم پست بدم

دارم میرم خرید عید

عین بچه کوچولو ها هنوزم واسه ی خرید عید ذوق و شوق دارم

 

 

 

 

+ تاریخ جمعه پنجم اسفند 1390 ساعت 16:13 نویسنده رها |